از دور دوستش داشتم وبا آن همه شلوغی...دوست داشتنم به چشمش

از دور دوستش داشتم وبا آن همه شلوغی...دوست داشتنم به چشمش نمی آمد
صبح چشمانم را به یادش باز میکردم و
شب روی هم میگذاشتم
گاهی میشد ساعتها مینشستم پشتِ میز کافه و
از دور،تمامِ حرکاتش را زیرِ نظر میگرفتم
میخندید،میخندیدم
اخم میکرد،درهم میرفتم...
بالاخره یک روز دوست داشتنم را جمع کردم
تمام قد روبه رویش ایستادم و
یکجا به پایش ریختم!
جوابِ من "مرسی" نبود...اما شنیدم!
جوابِ من "پوزخند" نبود...اما دیدم!
آنجا بود که فهمیدم چرا دور بودن های نزدیک را بیشتر دوست دارم
دیدگاه ها (۱۷)

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹¹هوا کاملاً تاریک شده بود و باران ه...

بالاخره بعد سالها پارت😎🤣ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱پارت ۴۴...

از دور دوستش داشتم وبا آن همه شلوغی...دوست داشتنم به چشمش نم...

از دور دوستش داشتم وبا آن همه شلوغی...دوست داشتنم به چشمش نم...

از دور دوستش داشتم وبا آن همه شلوغی...دوست داشتنم به چشمش نم...

از دور دوستش داشتم‎و با آن همه شلوغی ‎دوست داشتنم به چشمش نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط