گرچه تمام بودنم گمشده در نبودنت

گرچه تمام بودنم گمشده در نبودنت
غرق محال می شوم ، غرق دوباره بودنت

چهره ی زیبای تو را نقش خیال می کنم
باز به خواب خویشتن رسم محال می کنم

حسرت دیدار تو را آهِ دوباره می کشم
در شب بی ستاره ام تو را ستاره می کشم

کاش دوباره بنگری بر دل زار و خسته ام
خسته که نه ز عشق تو خرد شدم ، شکسته ام

روز میان خواب من باز غروب می شود
« اگر بیای از سفر آه چه خوب می شود »

نقش تو پاک می شود باز ز خواب می پرم
حسرت دیدار تو را به کنج سینه می برم



« ساسان مظهری »
دیدگاه ها (۵)

با رفتنت بهانۀ یک داستان شدیحالا که می روی چقَدَر مهربان شدی...

دستاتو از دستم نگیر طاقت ندارماین دوری و از سر بگیری کم میار...

مشـــــــتاق فصـــــــل آخــــــرم امـــااز ســــــــردی مهـ...

من به درد گریه و دعوا و نفرین ،می خورممن به درد نقشهای سرد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط