قهوه تلخ
قهوه تلخ
پارت سوم
دو-هیون متوجه نگاهم شد. ابروهاش رفت تو هم.
دو-هیون: به کی داری نگاه میکنی؟
لی لی: (به خودم اومدم) به هیچکس. برو دیگه.
دو-هیون: گوشی منم برو؟ باشه. ولی یادت باشه. فیلم هست. هر وقت دلت خواست، بهم بگو.
رفت تو کلاس. چند لحظه وایسادم تا قلبم آروم بگیره. بعد رفتم تو.
دو-هیون رو نگاه کردم. با دوستاش نشسته بود و میخندید. انگار نه انگار چند دقیقه پیش داشت یه دختر رو تهدید میکرد.
رفتم سمت صندلی عقب. همون جایی که همیشه مینشینم. تنها.
تا اومدم بشینم، دیدم همون پسری که جلوی در دیدم، داره میاد سمتم. یه کیف مشکی دستش بود، یه دفتر خط خطی شده.
نزدیکتر شد... و رفت روی صندلی بغلی من نشست!
نگاهش کردم. صورتش آشن نبود. تا حالا ندیده بودمش.
لی لی: اینجا... کسی میشینه؟
جونگکوک: (با یه لبخون کوچیک) نه. میتونم بشینم؟
لی لی: آره... یعنی باشه...
نمیدونستم چرا اینقدر دست و پام گم شده. شاید به خاطر چشماش بود. شبیه یه دریاچهی آروم بودن. با اون چشمای دو-هیون فرق داشتن. اون یکی مثل باتلاق بود.
جونگکوک: من جونگکوکم. امروز اولین روزمه اینجا.
لی لی: آهان... خوش اومدی. من لی لی ام.
جونگکوک: لی لی... اسم قشنگیه.
صورتم داغ شد. زود برگشتم سمت تخته. استاد اومده بود.
تمام کلاس، دو تا نگاه رو روی خودم حس میکردم. یکی از اونور کلاس، سنگین و سرد. یکی از کنارم، کنجکاو و مهربون.
نمیدونستم کدومشون ترسناکتره.
پارت سوم
دو-هیون متوجه نگاهم شد. ابروهاش رفت تو هم.
دو-هیون: به کی داری نگاه میکنی؟
لی لی: (به خودم اومدم) به هیچکس. برو دیگه.
دو-هیون: گوشی منم برو؟ باشه. ولی یادت باشه. فیلم هست. هر وقت دلت خواست، بهم بگو.
رفت تو کلاس. چند لحظه وایسادم تا قلبم آروم بگیره. بعد رفتم تو.
دو-هیون رو نگاه کردم. با دوستاش نشسته بود و میخندید. انگار نه انگار چند دقیقه پیش داشت یه دختر رو تهدید میکرد.
رفتم سمت صندلی عقب. همون جایی که همیشه مینشینم. تنها.
تا اومدم بشینم، دیدم همون پسری که جلوی در دیدم، داره میاد سمتم. یه کیف مشکی دستش بود، یه دفتر خط خطی شده.
نزدیکتر شد... و رفت روی صندلی بغلی من نشست!
نگاهش کردم. صورتش آشن نبود. تا حالا ندیده بودمش.
لی لی: اینجا... کسی میشینه؟
جونگکوک: (با یه لبخون کوچیک) نه. میتونم بشینم؟
لی لی: آره... یعنی باشه...
نمیدونستم چرا اینقدر دست و پام گم شده. شاید به خاطر چشماش بود. شبیه یه دریاچهی آروم بودن. با اون چشمای دو-هیون فرق داشتن. اون یکی مثل باتلاق بود.
جونگکوک: من جونگکوکم. امروز اولین روزمه اینجا.
لی لی: آهان... خوش اومدی. من لی لی ام.
جونگکوک: لی لی... اسم قشنگیه.
صورتم داغ شد. زود برگشتم سمت تخته. استاد اومده بود.
تمام کلاس، دو تا نگاه رو روی خودم حس میکردم. یکی از اونور کلاس، سنگین و سرد. یکی از کنارم، کنجکاو و مهربون.
نمیدونستم کدومشون ترسناکتره.
- ۵.۲k
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط