تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من [part³³]
*ا/ت ویو*
وقتی دستام رو مشت کردم و محکم به در کوبیدم، یهو نفهمیدم چی شد اما در باز شد و کنترل خودمو از دست دادم و در حالی که جونگکوک داشت میافتاد، منم همراهش افتادم توی بغلش. سرم رو که بلند کردم با یه صحنه خجالت آور و چندش مواجه شدم، صحنهای که تهیونگ روی دیانا خیمه زده بود و داشتن لالالالالا میکردن، اما قسمت خجالت آورش این بود که هردوشون برهنه بودن. با افتادن ما سر تهیونگ و دیانا به سمت ما چرخید و چشماشون از دیدن ما از حدقه زد بیرون. تهیونگ سریع ملحفهای که کنارشون بود رو برداشت و روی خودشون انداخت و خودشون رو پوشوند، منم سریع سرم را از خجالت پایین انداختم و توی گردن جونگکوک قایم کردم. در حالی که سرم توی گردن جونگکوک بود، میتونستم حرکت سرش رو حس کنم. بعدش به دنبال حرکت سرش صدای فریادش بلند شد.
تهیونگ: چرا بدون در زدن میاین تو احمقا؟
- تو اسکل چرا در قفل نکرده بودی؟
تهیونگ: عههههه... جدی؟ خو مست بودیم... شما چرا بدون در زدن میاین تو؟ مگه مریضین،
- مگه من کف دست بو کرده بودم که در رو قفل نکردی؟
تهیونگ: حالا گم شید بیرون... همون یه ذره آبرو هم برامون نموند...
-خیله خب...
جونگکوک بلند شد و دستش رو روی چشمام گذاشت و نذاشت چیزی رو ببینم. من رو بلند کرد و توی بغلش گرفت و به سمت در رفت و دم در وایساد و گفت.
-راستی تهیونگ! خیلی چندشی!
تهیونگ: گمشو ریدید به حالم...
*کوک ویو*
از اتاق بیرون رفتیم و از پلهها پایین رفتیم، به سمت یکی از کاناپه های اونجا رفتیم، ا/ت رو روی کاناپه نشوندم و خودم هم کنارش نشستم. هنوز گونش بخاطر دیدن اون صحنه خجالت آورد سرخ بود و فقط به زمین زل زده بود. گوشیم رو از توی جیبم در آوردم و به آجوما که طبقهی بالا، یعنی همون عمارت بود، زنگ زدم.
(علامت آجوما÷)
÷الو... بله آقا!
- ازت میخوام تا ۱۵ دقیقه دیگه با خدمتکارا توی زیرزمین باشید و کلش رو تمیز کنید.
÷چشم آقا! حتما میایم.
-باشه... ممنون... خدافظ.
گوشی رو قطع کردم و دوباره توی جیبم گذاشتم و بعد از مدتی تهیونگ و دیانا، دست در دست هم، مثل دو تا کبوتر عا- چیز یعنی همون تازه عروس دامادا از پلهها پایین اومدن و ا/ت سریع بلند شد و به سمتشون رفت و جلوی دیانا وایساد و گفت.
+واااای چه دختر مظلومی... چقد هم که تو پاکی.
تهیونگ: اگر هم بود... الان دیگه نیست.
+دقیقااااا... ولی حیف که نبود... واااای که مامانم فکر میکرد تو چه بچه پاکی هستی.
@اشکال نداره... بزرگ میشم یادم میره.
+*نوچ نوچ نوچ* خجالت بکش! *نوچ نوچ نوچ*
بلند شدم و به جمعشون ملحق شدم و کنار ا/ت وایستادم و بهش نگاه کردم و گفتم.
-ا/ت ولش کن! حالا دیگه گذشت!
@آره راست میگه...دیگه گذشت!
+خیله خب... واقعا نمیدونم چی بگم!
تهیونگ: نیازی نیست چیزی بگی... در ضمن خیلی هم خوش گذشت خوشگله!
وقتی تهیونگ به ا/ت گفت "خوشگله" یکم حسودیم شد و یه دستم رو دور کمر ات حلقه کردم و ات رو به خودم نزدیکتر کردم.
-هووووو... با دوست دختر من لاس نزن! با دوست دختر خودت لاس بزن!
تهیونگ:داداش! آراممممممم! یه لاسِ دیگه...
-جیمین زیادی روت تاثیر گذاشته... نه؟
تهیونگ: راستش آره... تازه اگه پیشش کلاس لاس زنی نمیرفتم فکر میکردی میتونستم مخ دیانا رو بزنم؟
-عهههه.. خدایی؟ عجیبه! جیمین هیچوقت مفت به بقیه لاس یاد نمیداد!
تهیونگ: اتفاقا مفت نداد.
-عههههه... چی خواست ازت؟
تهیونگ: هر روز ۱۲ تا سوجو براش بخرم...
-عااااا... عشق دنیا رو میکنه هااا!
تهیونگ: دقیقاااا
*پنج ماه بعد*
*ا/ت ویو*
بعد از اون شب تهیونگ و دیانا با هم توی رابطه رفتن، حالا کل اعضا میدونستن من و جونگکوک، تهیونگ و دیانا توی رابطه هستیم اما آرمیها هم نمیدونستن، فقط اعضا میدونستن. بعد از گذشت ۵ ماه امروز جونگکوک قرار شد برای عکسبرداری برند کالوین کلاین توی یه استودیو بره، اما مشکل اینجا بود که کوک موقع عکسبرداری تنها نبود و یه پارتنر برای عکس داشت، یه دختر که اون هم آیدل بود و خیلی لوس و رو مخ بود اما مورد علاقه بود و طرفدارهای زیادی داشت.
(هارو: من منظورم از این دختر هیچ آیدل دختری نیست و قصدم توهین به هیچ آیدلی نیست و این فقط یه فرضیه است.)
موقع عکسبرداری من هم دنبال کوک رفتم و پشت صحنه وایستادم ولی نه به عنوان دوست دخترش، فقط به عنوان دوستش. توی عکس کوک فقط یه باکسر پوشیده بود و از بالاتنه کاملاً برهنه بود و بدن خوش فرم و عضلانیش مشخص میشد. حتی از روی باکسرش هم سایزش مشخص بود، بزرگ و قلمبه. (هارو: ما که فقط منتظر این عکس از کوک هستیم و قراره بعد دیدنش سکته بزنیم.)
امیدوارم خوشتون بیاد قشنگام و لطفا حمایت کنید... یه کامنتمون نشه؟☺️
و الان متاسفانه نمیتونم پارت بعدی رو بزارم و شاید وقتی که تونستم بزارم.
بدرود عسلیا🤗✨️
شرط:
Like:20
Comment:20
*ا/ت ویو*
وقتی دستام رو مشت کردم و محکم به در کوبیدم، یهو نفهمیدم چی شد اما در باز شد و کنترل خودمو از دست دادم و در حالی که جونگکوک داشت میافتاد، منم همراهش افتادم توی بغلش. سرم رو که بلند کردم با یه صحنه خجالت آور و چندش مواجه شدم، صحنهای که تهیونگ روی دیانا خیمه زده بود و داشتن لالالالالا میکردن، اما قسمت خجالت آورش این بود که هردوشون برهنه بودن. با افتادن ما سر تهیونگ و دیانا به سمت ما چرخید و چشماشون از دیدن ما از حدقه زد بیرون. تهیونگ سریع ملحفهای که کنارشون بود رو برداشت و روی خودشون انداخت و خودشون رو پوشوند، منم سریع سرم را از خجالت پایین انداختم و توی گردن جونگکوک قایم کردم. در حالی که سرم توی گردن جونگکوک بود، میتونستم حرکت سرش رو حس کنم. بعدش به دنبال حرکت سرش صدای فریادش بلند شد.
تهیونگ: چرا بدون در زدن میاین تو احمقا؟
- تو اسکل چرا در قفل نکرده بودی؟
تهیونگ: عههههه... جدی؟ خو مست بودیم... شما چرا بدون در زدن میاین تو؟ مگه مریضین،
- مگه من کف دست بو کرده بودم که در رو قفل نکردی؟
تهیونگ: حالا گم شید بیرون... همون یه ذره آبرو هم برامون نموند...
-خیله خب...
جونگکوک بلند شد و دستش رو روی چشمام گذاشت و نذاشت چیزی رو ببینم. من رو بلند کرد و توی بغلش گرفت و به سمت در رفت و دم در وایساد و گفت.
-راستی تهیونگ! خیلی چندشی!
تهیونگ: گمشو ریدید به حالم...
*کوک ویو*
از اتاق بیرون رفتیم و از پلهها پایین رفتیم، به سمت یکی از کاناپه های اونجا رفتیم، ا/ت رو روی کاناپه نشوندم و خودم هم کنارش نشستم. هنوز گونش بخاطر دیدن اون صحنه خجالت آورد سرخ بود و فقط به زمین زل زده بود. گوشیم رو از توی جیبم در آوردم و به آجوما که طبقهی بالا، یعنی همون عمارت بود، زنگ زدم.
(علامت آجوما÷)
÷الو... بله آقا!
- ازت میخوام تا ۱۵ دقیقه دیگه با خدمتکارا توی زیرزمین باشید و کلش رو تمیز کنید.
÷چشم آقا! حتما میایم.
-باشه... ممنون... خدافظ.
گوشی رو قطع کردم و دوباره توی جیبم گذاشتم و بعد از مدتی تهیونگ و دیانا، دست در دست هم، مثل دو تا کبوتر عا- چیز یعنی همون تازه عروس دامادا از پلهها پایین اومدن و ا/ت سریع بلند شد و به سمتشون رفت و جلوی دیانا وایساد و گفت.
+واااای چه دختر مظلومی... چقد هم که تو پاکی.
تهیونگ: اگر هم بود... الان دیگه نیست.
+دقیقااااا... ولی حیف که نبود... واااای که مامانم فکر میکرد تو چه بچه پاکی هستی.
@اشکال نداره... بزرگ میشم یادم میره.
+*نوچ نوچ نوچ* خجالت بکش! *نوچ نوچ نوچ*
بلند شدم و به جمعشون ملحق شدم و کنار ا/ت وایستادم و بهش نگاه کردم و گفتم.
-ا/ت ولش کن! حالا دیگه گذشت!
@آره راست میگه...دیگه گذشت!
+خیله خب... واقعا نمیدونم چی بگم!
تهیونگ: نیازی نیست چیزی بگی... در ضمن خیلی هم خوش گذشت خوشگله!
وقتی تهیونگ به ا/ت گفت "خوشگله" یکم حسودیم شد و یه دستم رو دور کمر ات حلقه کردم و ات رو به خودم نزدیکتر کردم.
-هووووو... با دوست دختر من لاس نزن! با دوست دختر خودت لاس بزن!
تهیونگ:داداش! آراممممممم! یه لاسِ دیگه...
-جیمین زیادی روت تاثیر گذاشته... نه؟
تهیونگ: راستش آره... تازه اگه پیشش کلاس لاس زنی نمیرفتم فکر میکردی میتونستم مخ دیانا رو بزنم؟
-عهههه.. خدایی؟ عجیبه! جیمین هیچوقت مفت به بقیه لاس یاد نمیداد!
تهیونگ: اتفاقا مفت نداد.
-عههههه... چی خواست ازت؟
تهیونگ: هر روز ۱۲ تا سوجو براش بخرم...
-عااااا... عشق دنیا رو میکنه هااا!
تهیونگ: دقیقاااا
*پنج ماه بعد*
*ا/ت ویو*
بعد از اون شب تهیونگ و دیانا با هم توی رابطه رفتن، حالا کل اعضا میدونستن من و جونگکوک، تهیونگ و دیانا توی رابطه هستیم اما آرمیها هم نمیدونستن، فقط اعضا میدونستن. بعد از گذشت ۵ ماه امروز جونگکوک قرار شد برای عکسبرداری برند کالوین کلاین توی یه استودیو بره، اما مشکل اینجا بود که کوک موقع عکسبرداری تنها نبود و یه پارتنر برای عکس داشت، یه دختر که اون هم آیدل بود و خیلی لوس و رو مخ بود اما مورد علاقه بود و طرفدارهای زیادی داشت.
(هارو: من منظورم از این دختر هیچ آیدل دختری نیست و قصدم توهین به هیچ آیدلی نیست و این فقط یه فرضیه است.)
موقع عکسبرداری من هم دنبال کوک رفتم و پشت صحنه وایستادم ولی نه به عنوان دوست دخترش، فقط به عنوان دوستش. توی عکس کوک فقط یه باکسر پوشیده بود و از بالاتنه کاملاً برهنه بود و بدن خوش فرم و عضلانیش مشخص میشد. حتی از روی باکسرش هم سایزش مشخص بود، بزرگ و قلمبه. (هارو: ما که فقط منتظر این عکس از کوک هستیم و قراره بعد دیدنش سکته بزنیم.)
امیدوارم خوشتون بیاد قشنگام و لطفا حمایت کنید... یه کامنتمون نشه؟☺️
و الان متاسفانه نمیتونم پارت بعدی رو بزارم و شاید وقتی که تونستم بزارم.
بدرود عسلیا🤗✨️
شرط:
Like:20
Comment:20
- ۶.۸k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط