تک پارتی از تهکوک
تک پارتی از تهکوک ♣️♠️
(اولین فیک پیج من)
عنوان فیک: برگ آخر (نسخه سئول)
نئونهای رنگارنگ سئول، شب را روشن کرده بودند، اما در یکی از کازینوهای مخفی و پر زرق و برق شهر، تنش حرف اول را میزد. میز پوکر، شاهد شرطبندی بزرگی بود. در یک سمت، مردی با چهرهای نگران و کت و شلوار گرانقیمت، تقلا میکرد تا آرامش خود را حفظ کند. پدر تهیونگ، که بدهیهایش او را تا پای باختن همه چیز کشانده بود. روبروی او، مردی با ابهت و نگاهی نافذ که بیرحمی و کاریزما را همزمان فریاد میزد، تکیه داده بود. جونگکوک، رئیس بانفوذ و قدرتمند مافیای سئول.
کارتها روی میز پخش شدند. دست آخر. نفسها در سینه حبس شد. پدر تهیونگ، با دستانی که از استرس میلرزید، کارتهایش را نشان داد. او باخته بود. نه فقط پول، بلکه گرانبهاترین داراییاش را: پسر جوان و زیبایش، تهیونگ.چشمهای جونگکوک با برق شیطنتآمیزی درخشید. او از این برد لذت میبرد، اما این بار، حس متفاوتی داشت. نگاهی گذرا به پدر تهیونگ انداخت و با صدایی که سردی فولاد را داشت، گفت: “قرارمون رو فراموش نکردی، درسته؟”
چند روز بعد، در پنتهاوس مجلل جونگکوک با چشماندازی خیرهکننده از شهر سئول، تهیونگ برای اولین بار با مردی روبرو شد که سرنوشتش را در دستانش گرفته بود. تهیونگ، با وجود ترس و آمادگی برای هر نوع خشونت، سعی میکرد مقاومت نشان دهد. اما جونگکوک، با همان کاریزمای مرموز و لبخند سردش، رفتاری فراتر از انتظار از خود نشان داد. خشونت و بیرحمی همیشگیاش در مقابل تهیونگ جای خود را به کنجکاوی و شیطنتی داد که بوی عاشقانهای داشت.
“پس تو همون شاهکاری هستی که بابات برای پوشوندن قمارش فرستاده؟” جونگکوک با لحنی که انگار داشت بازی میکرد، گفت و به سمت تهیونگ قدم برداشت.
تهیونگ در ابتدا با انزجار و مقاومت پاسخ میداد، اما نگاههای عمیق و رفتارهای غیرقابل پیشبینی جونگکوک، او را به شدت گیج کرده بود. جونگکوک با ظرافت و اصراری که فقط خودش بلد بود، شروع به شکستن دیوارهای دفاعی تهیونگ کرد. هدفش واضح بود: او میخواست تهیونگ را عاشق خود کند، حتی اگر این عشق از ابتدا اجباری باشد. شبها، نجواهای عاشقانه و مالکیتگونهی جونگکوک، گوش تهیونگ را پر میکرد. روزها، لمسهای ناگهانی و نگاههای خیره، قلب تهیونگ را به تپش میانداخت.
مقاومت تهیونگ رفتهرفته جای خود را به کنجکاوی و کششی غیرقابل انکار داد. او شروع به دیدن چیزی فراتر از یک رئیس مافیا در جونگکوک کرد؛ قلبی مهربان و عاشقی سرکش که زیر نقاب سردش پنهان بود. عشقی که جونگکوک با تمام وجودش ابراز میکرد، کمکم در دل تهیونگ هم جوانه زد. رابطهای که با یک شرطبندی آغاز شده بود، حالا به اشتیاق و شیفتگی دوطرفه تبدیل شده بود. در خلوت شبهای سئول، در آغوش یکدیگر، آنها معنای عشق شدید و عمیقی را کشف کردند که هیچگاه تصورش را نمیکردند.
پدر تهیونگ، غرق در فراموشی و زندگی جدیدی که برای خود ساخته بود، دیگر هیچ حضوری در زندگی پسرش نداشت. تهیونگ حالا در دنیای جونگکوک زندگی میکرد؛ دنیایی پر از خطر، اما سرشار از عشقی که هیچگاه تصور نمیکرد آن را بیابد. سرانجام، این دو، که سرنوشتشان با یک برگ کارت رقم خورده بود، در دل سئول، عشق عمیق و پایداری را یافتند که آنها را برای همیشه به هم پیوند داد.
(اولین فیک پیج من)
عنوان فیک: برگ آخر (نسخه سئول)
نئونهای رنگارنگ سئول، شب را روشن کرده بودند، اما در یکی از کازینوهای مخفی و پر زرق و برق شهر، تنش حرف اول را میزد. میز پوکر، شاهد شرطبندی بزرگی بود. در یک سمت، مردی با چهرهای نگران و کت و شلوار گرانقیمت، تقلا میکرد تا آرامش خود را حفظ کند. پدر تهیونگ، که بدهیهایش او را تا پای باختن همه چیز کشانده بود. روبروی او، مردی با ابهت و نگاهی نافذ که بیرحمی و کاریزما را همزمان فریاد میزد، تکیه داده بود. جونگکوک، رئیس بانفوذ و قدرتمند مافیای سئول.
کارتها روی میز پخش شدند. دست آخر. نفسها در سینه حبس شد. پدر تهیونگ، با دستانی که از استرس میلرزید، کارتهایش را نشان داد. او باخته بود. نه فقط پول، بلکه گرانبهاترین داراییاش را: پسر جوان و زیبایش، تهیونگ.چشمهای جونگکوک با برق شیطنتآمیزی درخشید. او از این برد لذت میبرد، اما این بار، حس متفاوتی داشت. نگاهی گذرا به پدر تهیونگ انداخت و با صدایی که سردی فولاد را داشت، گفت: “قرارمون رو فراموش نکردی، درسته؟”
چند روز بعد، در پنتهاوس مجلل جونگکوک با چشماندازی خیرهکننده از شهر سئول، تهیونگ برای اولین بار با مردی روبرو شد که سرنوشتش را در دستانش گرفته بود. تهیونگ، با وجود ترس و آمادگی برای هر نوع خشونت، سعی میکرد مقاومت نشان دهد. اما جونگکوک، با همان کاریزمای مرموز و لبخند سردش، رفتاری فراتر از انتظار از خود نشان داد. خشونت و بیرحمی همیشگیاش در مقابل تهیونگ جای خود را به کنجکاوی و شیطنتی داد که بوی عاشقانهای داشت.
“پس تو همون شاهکاری هستی که بابات برای پوشوندن قمارش فرستاده؟” جونگکوک با لحنی که انگار داشت بازی میکرد، گفت و به سمت تهیونگ قدم برداشت.
تهیونگ در ابتدا با انزجار و مقاومت پاسخ میداد، اما نگاههای عمیق و رفتارهای غیرقابل پیشبینی جونگکوک، او را به شدت گیج کرده بود. جونگکوک با ظرافت و اصراری که فقط خودش بلد بود، شروع به شکستن دیوارهای دفاعی تهیونگ کرد. هدفش واضح بود: او میخواست تهیونگ را عاشق خود کند، حتی اگر این عشق از ابتدا اجباری باشد. شبها، نجواهای عاشقانه و مالکیتگونهی جونگکوک، گوش تهیونگ را پر میکرد. روزها، لمسهای ناگهانی و نگاههای خیره، قلب تهیونگ را به تپش میانداخت.
مقاومت تهیونگ رفتهرفته جای خود را به کنجکاوی و کششی غیرقابل انکار داد. او شروع به دیدن چیزی فراتر از یک رئیس مافیا در جونگکوک کرد؛ قلبی مهربان و عاشقی سرکش که زیر نقاب سردش پنهان بود. عشقی که جونگکوک با تمام وجودش ابراز میکرد، کمکم در دل تهیونگ هم جوانه زد. رابطهای که با یک شرطبندی آغاز شده بود، حالا به اشتیاق و شیفتگی دوطرفه تبدیل شده بود. در خلوت شبهای سئول، در آغوش یکدیگر، آنها معنای عشق شدید و عمیقی را کشف کردند که هیچگاه تصورش را نمیکردند.
پدر تهیونگ، غرق در فراموشی و زندگی جدیدی که برای خود ساخته بود، دیگر هیچ حضوری در زندگی پسرش نداشت. تهیونگ حالا در دنیای جونگکوک زندگی میکرد؛ دنیایی پر از خطر، اما سرشار از عشقی که هیچگاه تصور نمیکرد آن را بیابد. سرانجام، این دو، که سرنوشتشان با یک برگ کارت رقم خورده بود، در دل سئول، عشق عمیق و پایداری را یافتند که آنها را برای همیشه به هم پیوند داد.
- ۱.۷k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط