در شب تار جهان

در شب تار جهان
در گذرگاهی تا این حد ظلمانی و توفانی!
در دل این همه آشوب و پریشانی
این که از پای فرو می افتد
این که بر دار نگونسار شده ست
این که با مرگ در افتاده ست
این هزاران و هزاران که فرو افتادند

این منم،
این تو،
آن همسایه،
آن انسان،
این ماییم ...!
ما
همان جمع پراکنده، همان تنها
آن تنهاهاییم ....

#فریدون_مشیری
دیدگاه ها (۱)

‌به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا ما...

گفتم که کجا بود مها خانهٔ توگفتا که دل خراب مستانهٔ تومن خور...

تو کوته دستی‌ام میخواستی ورنه منِ مسکینبه راه عشق اگر از پا ...

‌نظری نیست، به حال منت ای ماه، چرا؟سایه برداشت ز من مهر تو ن...

#شعر_معاصر 🍂دیری‌ست که از روی دلآرای تو دوریممحتاجِ بیان نیس...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط