زندگی جدید
زندگی جدید
پارت ۹
دلم هنوز براشون تنگ میشه.
عمو فکر میکنه فقط به خاطر مامان و آکارو گریه میکنم.
ولی...
هر وقت به شیطانها فکر میکنم، دلم برای اونا هم میسوزه.
اگه واقعاً مجبور باشن آدم بخورن...
حتماً خودشون هم ناراحت میشن.
کاش یه راهی بود که دیگه لازم نبود این کار رو بکنن.
...
امروز تولد انجیروئه.
چند روز پیش یه فکر به سرم زد.
به بابا گفتم برای تولدش یه هائوری هدیه بدیم.
همون موقع بابا گفت:
«برای این کار، من و عموت باید بریم شهر. شاید تا قبل از شب بتونیم چیزی که میخوای پیدا کنیم.»
از همون موقع منتظر بودم.
...
خورشید کمکم غروب کرد.
هنوز نیومدن...
چقدر دیر کردن.
نکنه گم شدن؟
نه...
بابا که راه رو بلده.
چند دقیقهی دیگه گذشت.
انجیرو برگشت.
ولی...
بابا و عمو هنوز نیومده بودن.
«واااای...»
همون لحظه از دور دو نفر رو دیدم.
اونا بودن!
دیگه نتونستم صبر کنم.
بدو بدو دویدم سمتشون.
خودم رو محکم توی بغل بابا انداختم.
بعد خیلی آروم، جوری که فقط خودش بشنوه، پرسیدم:
«درست شد؟»
بابا لبخند زد.
«آره.»
چشمام برق زد.
«همون طرحی که گفته بودم؟»
سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد.
نفس راحتی کشیدم.
«خوبه...»
...
کمکم انجیرو به خونه نزدیک شد.
اون را فرستاده بودیم بازار تا یکم آماده بشیم(آکاری زن انجیرو یوریچی و میچیکاتسو )
خاله همهی چراغها رو خاموش کرده بود.
خونه کاملاً تاریک بود.
در باز شد.
انجیرو یه لحظه همونجا ایستاد.
همون موقع، همه با هم گفتیم:
«تولدت مبارک!»
چراغها روشن شد.
بابا بستهی کوچیکی رو به دستش داد.
انجیرو با تعجب پارچه رو کنار زد.
داخلش...
یه هائوری سفید بود.
روی پارچه، نقشهای قرمز هانافودا دیده میشد.که شبیه شعله بود
برای چند لحظه چیزی نگفت.
فقط با دقت به هائوری نگاه میکرد.
بعد...
آروم لبخند زد.
همون لبخند برای من کافی بود.
انگار...
از هدیه خوشش اومده بود.
منم بیاختیار خندیدم.
«تولدت مبارک، انجیرو!»
کسایی که رمان را میخونن توی کامنت ها اعلام حضور کنن
پارت ۹
دلم هنوز براشون تنگ میشه.
عمو فکر میکنه فقط به خاطر مامان و آکارو گریه میکنم.
ولی...
هر وقت به شیطانها فکر میکنم، دلم برای اونا هم میسوزه.
اگه واقعاً مجبور باشن آدم بخورن...
حتماً خودشون هم ناراحت میشن.
کاش یه راهی بود که دیگه لازم نبود این کار رو بکنن.
...
امروز تولد انجیروئه.
چند روز پیش یه فکر به سرم زد.
به بابا گفتم برای تولدش یه هائوری هدیه بدیم.
همون موقع بابا گفت:
«برای این کار، من و عموت باید بریم شهر. شاید تا قبل از شب بتونیم چیزی که میخوای پیدا کنیم.»
از همون موقع منتظر بودم.
...
خورشید کمکم غروب کرد.
هنوز نیومدن...
چقدر دیر کردن.
نکنه گم شدن؟
نه...
بابا که راه رو بلده.
چند دقیقهی دیگه گذشت.
انجیرو برگشت.
ولی...
بابا و عمو هنوز نیومده بودن.
«واااای...»
همون لحظه از دور دو نفر رو دیدم.
اونا بودن!
دیگه نتونستم صبر کنم.
بدو بدو دویدم سمتشون.
خودم رو محکم توی بغل بابا انداختم.
بعد خیلی آروم، جوری که فقط خودش بشنوه، پرسیدم:
«درست شد؟»
بابا لبخند زد.
«آره.»
چشمام برق زد.
«همون طرحی که گفته بودم؟»
سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد.
نفس راحتی کشیدم.
«خوبه...»
...
کمکم انجیرو به خونه نزدیک شد.
اون را فرستاده بودیم بازار تا یکم آماده بشیم(آکاری زن انجیرو یوریچی و میچیکاتسو )
خاله همهی چراغها رو خاموش کرده بود.
خونه کاملاً تاریک بود.
در باز شد.
انجیرو یه لحظه همونجا ایستاد.
همون موقع، همه با هم گفتیم:
«تولدت مبارک!»
چراغها روشن شد.
بابا بستهی کوچیکی رو به دستش داد.
انجیرو با تعجب پارچه رو کنار زد.
داخلش...
یه هائوری سفید بود.
روی پارچه، نقشهای قرمز هانافودا دیده میشد.که شبیه شعله بود
برای چند لحظه چیزی نگفت.
فقط با دقت به هائوری نگاه میکرد.
بعد...
آروم لبخند زد.
همون لبخند برای من کافی بود.
انگار...
از هدیه خوشش اومده بود.
منم بیاختیار خندیدم.
«تولدت مبارک، انجیرو!»
کسایی که رمان را میخونن توی کامنت ها اعلام حضور کنن
- ۴۸۱
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط