💜 💜 💜 💜

💜 💜 💜 💜
عشـــــــق...
پارت 158




مهرداد: با صدای در سرمو بلند کردم زن دایی بود که سلام کرد مامانم بلند شدوگفت د نیلوفر کو نرگس
متعجب زن دایی رو نگاه می کردیم گفت : با فربد اینا رفت خونشون
سرمو پایین انداختم من همراهشون رفته بودم نیلوفر رو ببینم ولی جرات نکردم می دونستم کلی از من عصبی وناراحته
مامان متعجب گفت: ولی چرا ؟
زن دایی نشست وگفت : اینجوری بهتره من نیلوفر رو بهتر می شناسم یکم آروم میشه
بابا: نرگس خانم ما شرمنده ایم
زن دایی معذب شد وگفت : این حرفو نزنید آقا حسام جونن اشتباه می کنن محسن الان پشیمونه واز خودش عصبی وناراحته بزاریدشون به حال خودشون هر چند می دونم طول می کشه
زن دایی منو نگاه کردوگفت : تو خوبی عمه ؟
- خوبم زن دایی ممنون
زن دایی : کی عمل ات رو انجام میدی ؟
- به زودی
مامان ناراحت گفت : امروز فردا می کنه منو دق بده یا خودش یا محسن از بچگی فقط منو دق دادید وناراحتم کردید
بعدم شروع کرد گریه کردن بابا بلند شد ورفت طبقه ای بالا زن دایی مامان رو بغل کرد وگفت : نگران نباش مینا بچه ان بخدا خودشون می فهمن اشتباه کردن محسن نشنوه ناراحت میشه
بلند شدم ورفتم طبقه ای بالا طلاقت دیدن اشک های مامانم رو نداشتم رفتم پشت در اتاق محسن ودر زدم جواب نداددرروبازکردم و سرک کشیدم رو تخت دراز کشیده بود وسقف اتاق رو نگاه می کرد به اتاق بهم ریخته اش نگاه کردم یادمه منم به نیلوفر وعشقش خیانت کردم همینجوری اتاقمو ریخته بودم بهم کنارش دراز کشیدم وگفتم : یادته وقتی خرابکاری می کردیم همه باهامون قهر می کردن
چیزی نگفت
- بعدش عذرخواهی می کردیم ولی تو خوشت نمیومد مغرور بودی دوس نداشتی از کسی عذرخواهی کنی
سکوت کردم تا حرف بزنه بعد از چند دقیقه گفت : دلم براش تنگ شده مهرداد احساس می کنم یه چیزی رو گلوم رو فشار میده نفسم می گیره دلم می خواد بمیرم هیچی خوشحالم نمی کنه
- چرا نمیری ببینیش؟
محسن : نمی زاره
نشست وموهاش رو چنگ زد
- چرا این فکرو می کنی
نشستم کنارش دستمو دورشونه اش گذاشتم وگفتم : من قول میدم تو رو می بخشه مهربونه می دونی که اون با همه متفاوته
نگاهم کرد چشاش قرمز شده بود
- دوست داری ببینیش پاشو محسن .به خودت برس هر روز وهر ساعت کنارش باش تا بفهمه پشیمونی بهش قول بده فقط واسه اونی ...
محسن : چقدر احمق بودم
- پاشو داداش پاشو دیگه
از تخت اومدم پایین ودستشو گرفتم فرستادمش حمام ورفتم اتاقم خودمم یه دوش گرفتم واومدم بیرون که دیدم لیلی تو اتاقه
دیدگاه ها (۱)

💜 💜 💜 💜 عشـــــــق...پارت 160مهرداد: - حالا اجازه میدی من بر...

💜 💜 💜 💜 عشــــــق....پارت 157مهرداد :تو سالن پیش بابا نشسته ...

💜 💜 💜 💜 عشـــــق...پارت156نیلوفر:دکتر کارت رو به مامان داد و...

سلام دوستان چندتاتون گفتید پارت ها قاطیه من نمی دونم چرا این...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط