بازی خطرناک

بازی خطرناک
پارت : ۲۱

باران بی‌وقفه روی شیشه‌های ماشین می‌بارید و خیابان‌های سئول را در هاله‌ای از نورهای نئونی غرق کرده بود. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. فقط صدای برف‌پاک‌کن، سکوت سنگین داخل ماشین را می‌شکست. جونگ کوک پشت فرمان بود، اما ذهنش هنوز در بندر و روی لحظه‌ای مانده بود که آوا را از مسیر گلوله کنار کشیده بود.

آوا از پنجره به بیرون خیره شده بود. انگشتانش بی‌اختیار گردنبند مادرش را لمس می‌کردند. هر بار که چشم‌هایش را می‌بست، تصویر ته‌جون و حرف‌هایش جلوی چشمانش زنده می‌شد. احساس می‌کرد گذشته، آرام‌آرام دوباره به سراغش آمده است.

جیمین سکوت را شکست و گفت: «امشب زیادی آرومه... این آروم بودنش اعصابمو خرد می‌کنه.» جونگ کوک بدون اینکه نگاهش کند، جواب داد: «وقتی ته‌جون ساکته، یعنی داره برای حرکت بعدیش برنامه می‌ریزه.» آوا آرام سرش را تکان داد؛ او بهتر از هر کسی ذهن ته‌جون را می‌شناخت.

چند دقیقه بعد، ماشین مقابل یک کافه‌ی کوچک و خلوت توقف کرد. جایی که یکی از دوستان قدیمی جیمین، یک شبکه‌ی اینترنتی امن برای کارهای امنیتی در اختیارشان می‌گذاشت. هر سه پیاده شدند و وارد فضای گرم کافه شدند؛ تضادی عجیب با سرمای بیرون.

جیمین لپ‌تاپش را روی میز گذاشت و گفت: «من فایل‌های فلش رو بررسی می‌کنم.» آوا هم بلافاصله کنارش نشست و شروع به شکستن لایه‌های رمزگذاری کرد. جونگ کوک اما کنار پنجره ایستاد و خیابان را زیر نظر گرفت؛ عادت داشت همیشه اول امنیت را بررسی کند.

چند دقیقه بعد، آوا با هیجان گفت: «تونستم یکی از فایل‌های مخفی رو باز کنم!» هر دو به سمت مانیتور رفتند. روی صفحه، فهرستی از اسامی دیده می‌شد؛ کنار هر اسم یک شماره نوشته شده بود. جونگ کوک با دیدن اسم خودش، نفسش را در سینه حبس کرد: Player 02.

اما چیزی که بیشتر از همه آن‌ها را شوکه کرد، اسم بعدی بود. Jang Ava — Player 07. آوا برای چند لحظه کاملاً بی‌حرکت ماند. لب‌هایش لرزید و با صدایی آهسته گفت: «پس... من از همون اول هم فقط یه قربانی نبودم.»

جونگ کوک نگاهش را از صفحه برداشت و به آوا خیره شد. برای اولین بار، ترس را در چشمان دختری می‌دید که همیشه شجاع و بی‌پروا به نظر می‌رسید. ناخودآگاه یک قدم به او نزدیک‌تر شد و آرام گفت: «هر اتفاقی که افتاده باشه... دیگه تنها نیستی.»

آوا سرش را بالا آورد و نگاهش با نگاه جونگ کوک گره خورد. چند ثانیه هیچ‌کدام حرفی نزدند. فقط همان سکوت، بیشتر از هر جمله‌ای بینشان معنا داشت. جیمین با دیدن این صحنه، لبخند کم‌رنگی زد اما چیزی نگفت.

ناگهان برق کافه قطع شد. همه‌جا در تاریکی فرو رفت. صدای فریاد چند نفر بلند شد و تنها نور موجود، چراغ اضطراری قرمز رنگی بود که بالای در خروجی چشمک می‌زد.

در همان لحظه، صدای شلیک یک گلوله از بیرون شنیده شد. شیشه‌ی بزرگ کافه با صدای مهیبی شکست و پاکت مشکی کوچکی روی زمین سُر خورد. روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:

"Player 02... وقتشه حقیقت Player 07 رو بفهمی."
دوستان این جمله یکم این ور اون شد .
«پلیر دو وقتشه حقیقت پلیر ۷ رو بفهمی »
چون انگلیسی نوشته بودم ناجور شده بود
ادامه دارد...

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۲)

بازی خطرناکپارت : ۲۲ شیشه‌های شکسته روی زمین پخش شده بودند و...

بازی خطرناکپارت : ۲۳ باران دوباره شروع شده بود. ماشین مشکی ج...

بازی خطرناکپارت : ۲۰ صدای گلوله‌ها یکی پس از دیگری در بندر پ...

بازی خطرناکپارت : ۱۹ باران بالاخره بند آمده بود، اما خیابان‌...

بازی خطرناکپارت : ۱۲ صدای قیژ درِ آهنی انبار، سکوت شب را شکس...

بازی خطرناکپارت : ۱۶ سکوت سنگینی داخل ماشین حاکم بود. جونگ ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط