ما فقط یک ایستگاه نشین بودیم

ما فقط یک ایستگاه نشین بودیم
نه مسافر این قطار...

این را وقتی فهمیدم که:
قطار در روحم سوت کشید
و ریلِ دردهایم به هم رسیدند!

#ارس_آرامی
دیدگاه ها (۱)

ساختم از او بتی، که نتوانم شکست این بت شکنی‌ مال همان خلیل ب...

جا مانده فصل من در زمستان، بیاورقی بزن و این فصل را بهار کن#...

امید گشودن است هر گره گردون را مگر گِره ای که به کار زلف او...

در آغوشش جهنم را خریدم هر چه بادا باد... #ارس_آرامی

وقتی توی جشن....(درخواستی)

نورِ غلیظ ماه از آن طرف شیشهٔ مغازه در لیوان می افتد ...لیوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط