دنیایی عجیب
☆دنیایی عجیب☆
پارت پنجم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
ا/ت با صدایی آرام و لرزان گفت:
_تو ربطی به این قضیه نداری... لطفاً خودتو ننداز وسطش، خواهش میکنم.
ارن چند لحظه سکوت کرد، بعد دستش رو آروم روی شونهی ا/ت گذاشت و گفت:
_چه بخوام وارد شم، چه نه... اینا خودشون میان سراغ من و تو. دیگه انتخابی نداریم.
ا/ت با بغض گفت:
_ارن... من نمیدونم باید چیکار کنیم. فقط میدونم که...
ارن حرفش رو برید:
_شغل فلیکس چیه؟
ا/ت مکثی کرد، بعد گفت:
_نمیدونم دقیق... فقط گفته بود رئیس یه شرکت خودروسازیه. همیشه سرش شلوغ بود، دیر میاومد خونه. حتی جلوی من از کاراش حرف نمیزد.
ارن ابروهاشو درهم کشید، چشماش رو تنگ کرد و گفت:
_تو خیلی سادهای. نه تنها بهت دروغ گفته، بلکه داشت ازت سوءاستفاده میکرد. اون فقط دنبال کنترل بود، نه عشق.
ا/ت گفت:
چطور با کیان توی این دو روز اشنا شدی؟
ارن لحظهای مکث کرد. نگاهش رو از پنجره گرفت و به ا/ت دوخت. صدای بارون آروم روی شیشه میکوبید، انگار داشت خاطراتی رو زنده میکرد.
_راستش... من هیچوقت دنبال دوست نبودم. بیشتر وقتا آدمها خودشون میان، ولی موندنشون فرق داره. کیان رو توی یه دورهی آموزشی امنیت سایبری شناختم. اون تنها کسی بود که بدون قضاوت، حرفهامو شنید. شاید چون خودش هم یه گذشتهی عجیب داشت.
ا/ت با کنجکاوی گفت:
_یعنی اونم یه چیزی پنهون میکنه؟
ارن لبخند محوی زد:
_همه یه چیزی پنهون میکنن. ولی فرقش اینه که بعضیا ازش فرار میکنن، بعضیا باهاش زندگی میکنن، و بعضیا... مثل فلیکس، ازش علیه بقیه استفاده میکنن.
ا/ت آهی کشید و گفت:
_من فکر میکردم آدمها یا خوبن یا بد. ولی حالا میبینم همه خاکستریان.
ارن سری تکون داد:
_دقیقاً. و تو باید یاد بگیری توی این خاکستریها، خودتو گم نکنی.
ا/ت لبخند کوچیکی زد. برای اولین بار، حس کرد شاید بتونه از این کابوس عبور کنه. نه به خاطر ارن، بلکه چون داشت خودش رو پیدا میکرد. ارن بعد از دیدار با کیان، تصمیم گرفت خودش شخصاً به شرکت فلیکس سر بزنه. اون شب، ا/ت توی خونه تنها بود. هوا تاریک بود و صدای بارون هنوز قطع نشده بود. ا/ت سعی میکرد خودش رو مشغول کنه، ولی ذهنش پر از سوال بود. یه لحظه گوشیاش ویبره رفت. یه پیام ناشناس:
«تو هنوز نفهمیدی با کی طرفی. دور ارن رو خط بکش، وگرنه اونم مثل بقیه میسوزه.»
ا/ت خشکش زد. انگشتاش روی صفحهی گوشی یخ کرده بودن. سریع پیام رو برای ارن فرستاد. چند دقیقه بعد، تماس گرفت:
_ا/ت، در رو قفل کن. پردهها رو بکش. من تا نیم ساعت دیگه اونجام.
ا/ت با دستهای لرزون همهی درها رو قفل کرد. حس میکرد کسی داره از بیرون نگاهش میکنه. صدای ماشین ارن بعد از نیم ساعت رسید....
پارت پنجم
♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡
ا/ت با صدایی آرام و لرزان گفت:
_تو ربطی به این قضیه نداری... لطفاً خودتو ننداز وسطش، خواهش میکنم.
ارن چند لحظه سکوت کرد، بعد دستش رو آروم روی شونهی ا/ت گذاشت و گفت:
_چه بخوام وارد شم، چه نه... اینا خودشون میان سراغ من و تو. دیگه انتخابی نداریم.
ا/ت با بغض گفت:
_ارن... من نمیدونم باید چیکار کنیم. فقط میدونم که...
ارن حرفش رو برید:
_شغل فلیکس چیه؟
ا/ت مکثی کرد، بعد گفت:
_نمیدونم دقیق... فقط گفته بود رئیس یه شرکت خودروسازیه. همیشه سرش شلوغ بود، دیر میاومد خونه. حتی جلوی من از کاراش حرف نمیزد.
ارن ابروهاشو درهم کشید، چشماش رو تنگ کرد و گفت:
_تو خیلی سادهای. نه تنها بهت دروغ گفته، بلکه داشت ازت سوءاستفاده میکرد. اون فقط دنبال کنترل بود، نه عشق.
ا/ت گفت:
چطور با کیان توی این دو روز اشنا شدی؟
ارن لحظهای مکث کرد. نگاهش رو از پنجره گرفت و به ا/ت دوخت. صدای بارون آروم روی شیشه میکوبید، انگار داشت خاطراتی رو زنده میکرد.
_راستش... من هیچوقت دنبال دوست نبودم. بیشتر وقتا آدمها خودشون میان، ولی موندنشون فرق داره. کیان رو توی یه دورهی آموزشی امنیت سایبری شناختم. اون تنها کسی بود که بدون قضاوت، حرفهامو شنید. شاید چون خودش هم یه گذشتهی عجیب داشت.
ا/ت با کنجکاوی گفت:
_یعنی اونم یه چیزی پنهون میکنه؟
ارن لبخند محوی زد:
_همه یه چیزی پنهون میکنن. ولی فرقش اینه که بعضیا ازش فرار میکنن، بعضیا باهاش زندگی میکنن، و بعضیا... مثل فلیکس، ازش علیه بقیه استفاده میکنن.
ا/ت آهی کشید و گفت:
_من فکر میکردم آدمها یا خوبن یا بد. ولی حالا میبینم همه خاکستریان.
ارن سری تکون داد:
_دقیقاً. و تو باید یاد بگیری توی این خاکستریها، خودتو گم نکنی.
ا/ت لبخند کوچیکی زد. برای اولین بار، حس کرد شاید بتونه از این کابوس عبور کنه. نه به خاطر ارن، بلکه چون داشت خودش رو پیدا میکرد. ارن بعد از دیدار با کیان، تصمیم گرفت خودش شخصاً به شرکت فلیکس سر بزنه. اون شب، ا/ت توی خونه تنها بود. هوا تاریک بود و صدای بارون هنوز قطع نشده بود. ا/ت سعی میکرد خودش رو مشغول کنه، ولی ذهنش پر از سوال بود. یه لحظه گوشیاش ویبره رفت. یه پیام ناشناس:
«تو هنوز نفهمیدی با کی طرفی. دور ارن رو خط بکش، وگرنه اونم مثل بقیه میسوزه.»
ا/ت خشکش زد. انگشتاش روی صفحهی گوشی یخ کرده بودن. سریع پیام رو برای ارن فرستاد. چند دقیقه بعد، تماس گرفت:
_ا/ت، در رو قفل کن. پردهها رو بکش. من تا نیم ساعت دیگه اونجام.
ا/ت با دستهای لرزون همهی درها رو قفل کرد. حس میکرد کسی داره از بیرون نگاهش میکنه. صدای ماشین ارن بعد از نیم ساعت رسید....
- ۴.۳k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط