فیکشنریندوهایتانی

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•
┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی

╰┈┈┈┈┈┈┈ part 4 :

خیلی خجالت اور بود که هر دفعه که نفس می کشیدم یه صدایی میومد ، یه چیزی مثل بچه های کثیفی که آب دماغشون روی پشت لبشون جاری شده و خس خس می کنن .

اما به هرحال دو نفر بازوهام رو گرفتن و توی صندوق عقب یه ماشین ارزون انداختن که بوی بنزین و خاک میداد .

خونریزی سرم هنوز حتی قطع هم نشده بود پس اگه میخواستن گیر ‌نیوفتن باید حرفه ای تر عمل میکردن ، احمقا ، پسرا خیلی احمق ان‌ جدی میگم .

وقتی ماشین توی یه شیب تند ترمز‌ گرفت ، خیلی محکم به یک جایی کوبیده شدم و توی خودم جمع شدم ، شنیدم که درهای ماشین باز شدن و اینم می‌شنیدم که داشتن باهم بحث میکردن .

چند لحظه صدایی نیومد و وحشت تنها احساسی بود که داشتم ، قلبم به قفسه‌ی سینم میکوبید و دلهره توی تنم افتاده بود .

اما یکهو صندوق باز شد و نور داخل ماشین توی چشمم زد که نالیدم .
تقریبا به التماس افتاده بودم که دوباره دست ها و پاهام رو گرفتن و پشت در یه خونه پرتم دادن .

همه چیز رو از گوشه‌ی چشم هام می‌دیدم ، تصاویر تار و شلوغ توی سرم می پیچیدن اما نایی برای واکنش بیشتر نداشتم .

وقتی زمین خوردم ، از شدت ضربه نفسم بند رفت و سرفه کردم و صدام مثل یه گربه‌ی مریض از توی سینه‌م بیرون پرید و بعد پسرها توی ماشین دویدن و فرار کردن .

روی سمت چپ شونه‌م و شکمم افتاده بودم و خیلی زود زمین زیر صورتم لغزنده و مرطوب شد و بوی خون توی بینیم زد .
دیدگاه ها (۱)

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی┊╰┈┈┈┈┈┈┈ par...

جهت جبران کردن اینکه دیروز پارت های بعدی رو نزاشتم امروز با ...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی ╰┈┈┈┈┈┈┈ par...

سلام جغدای عزیز صبح زودتون بخیر اولا میخواستم بگم میخوام ازی...

ᶜᵃᵖᵗⁱᵛᵉ ⁱⁿ ᵗʰᵉ ˡᵒᵛᵉ ᵒᶠ ᵗʰᵉ ᵐᵃᶠⁱᵃاسیر در عشق مافیاᴾᵃʳᵗ_⁵🍷🚬ᴘᴏᴠ...

part:27name:عشق و جداییویو بورا رفتم پایین کوک یه کت بلند چر...

³my monthپارت⁵⁰⁹:³⁰از خواب بیدار شد و دید که یونگی داره جلو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط