🦋گیسوی شب🦋

🦋گیسوی شب🦋
# پارت صد وچهل هشت ...


گیسو :
سفره رو انداختم و مشغول چیدن سفره شدم
- مرسی دختر مهربون زحمت کشیدی
نگاهی به فرزاد انداختم که این حرف رو زده بود گفتم : خواهش می کنم چون برادر اون دختر بود اصلا ازش خوشم نمیومد
- کمک میخوای عزیزم
نگاهی به روشنک وفروغ انداختم وگفتم : مرسی روشنک جون خودم انجام میدم
همه کم گم اومدن تو اتاق پذیرایی ونشستن دوره سفره تو هم حرف می زدن وصدای خندشون خیلی بلند بود تنها کسی که نبود آریا بود سفره کامل چیده شد واون نیومد
آنا : داداش نیومد که
خواستم بنشینم روشنک گفت : تو حیاطه گیسو جان صداش بزن باهم نهار بخوریم عزیزم
چون من تنها سرپا بودم زیر لب گفتم : باشه
رفتم تو حیاط نبود دیدم تو ماشین نشسته وانگار داره با تلفن حرف می زنه رفتم کنار ماشین وآروم زدم به شیشه نگاهی بهم انداخت وبعدم تماسش رو پایان داد پیاده شد وگفت : چیزی شده؟
- نمیای نهار
- چرا داشتم با آقا جون حرف می زدم
برگشتم برم گفت : گیسو
بدون اینکه برگردم گفتم : بله
- برگرد
برگشتم ونگاش کردم
فکر کنم علاقه ای به این گردنبند نداری
گردنبندم دست اون چیکار می کرد
- این ...کجا بوده
رفتم ازش بگیرم تو دستش گرفتش وگفت : فکر کنم دیگه نخوایش
متعجب نگاش کردم نگام کردوگفت : دوبار جا گذاشتیش
- هر وقت سه بار شد پسش نده
خندید وسرشو انداخت پایین
آریا می خندید با من از گردنبندی حرف می زد که نمی خواست بهم برش گردونه
- پسش میدی ؟
- یه بار دیگه دیدم بهت پس نمیدم
گردنبند رو گرفت طرفم ازش گرفتم ولی نگاش نکردم
آریا : نگاهت رو چرا می دزدی ؟
- بیا نهار همع منتظرن تو بیای
با عجله از کنارش رفتم وبرگشتم پیش بچه ها نشستم کنار یاشین که جای خالی بود آریا هم اومد تو اتاق وگفت : اینجا حوله نیست
امیر : دستمال هست
آریا یه نگاهی به همه انداخت وگفت : من دقیقا کجا بنشینم
نسترن به من اشاره کرد وگفت : اونجا که خالیه
آریا اومد وکنار من نشست یاشین : به به عجب غذایی پختی گلین حرف نداره
فرزاد : واقعا از عطر ورنگش میشه فهمید محشره
گلین : نوش جان
همه غدا کشیدن موندیم منو آریا که بشقاب کم اومد چون بچه ها سالاد ریخته بودن تو بشقاب ها
اریا: راست میگن نرسیده به ته دیگ میرسه
همه خندیدن
گلین : غدا هست آریا
آریا بالبخند گفت : از بشقابها هم نگذشتید
آریا دیس رو برداشت وگذاشت بین منو خودش وگفت وآروم گفت : بخور
نگاهی بهش انداختم بی تفاوت خورشت قرمه ریخت رو پلو ومشغول خوردن شد منم بی حرف مشغول خوردن شدم ولی هر بار آریا میخواست چیزی
دیدگاه ها (۱)

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وچهل نه...گیسو : نگاهی بهش انداختم بی ت...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وپنجاه...یاشار : بی حوصله قوطی نوشیدنی ا...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صدو چهل هفت...آریا: یاشار داشت پشت سرهم آهن...

🦋گیسوی شب🦋# پارت صد وچهل ششآریا : رفتنشو نگاه کردم ولبخند زد...

.Revenge.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط