گاهی که دلم…

گاهی که دلم…

به اندازه ی تمام غروبها می گیرد…

چشمهایم را فراموش می کنم…

اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند…

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس…

مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست…

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد…

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند…

با این همه ، {نازنین }، این تمام واقعه نیست…

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد…

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد…

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد…

از چهار فصل دست کم یکی که بهار است



(این پست مخاطب خاص داره)
دیدگاه ها (۱۴)

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت؟ جایی که می...

کوچیک که بودیم ، چه دلای بزرگی داشتیم .... حالا که بزرگیم، ...

من زمین نخورده ام مرا روزگار نه مردم روزگار نه نه اعتماد ...

♥به سلامتی همه دوستای مجازی ♥که نبودنشون اندازه یه دنیا درده...

دردناک‌ترین بخشِ زندگی اینجاست که می‌بینی تقویم ورق می‌خورد،...

بسم الله الرحمن الرحیمما قرار است اینجا قصه‌ای را روایت کنیم...

⁰⁰ : ⁰⁰⁰⁵`⁰⁶`⁰²..گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط