✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۱۹۷ (⁠♡)


گفت این چرت و پرتا چیه میگی؟
فرد بي توجه بهش با غم نگام کرد و گفت:ولي اينو جدي میگم... چقدر خوبه که بعد این همه مدت به هوش اومدي..ما
همه این روزا از ته قلبمون امیدوار بودیم
وا رفتم و گنگ :گفتم: چي؟همه اين روزاا؟
سرمم یه کم سنگین بود که احتمالا نشون از خواب زیاد
میداد. این ترسم رو بیشتر کرد
گیج گفتم مگه چقدر خواب بودم؟
فرد با بغض غریب و پردردی چشماشو بست و سرشو تکون
داد. متعجب نگاش کردم. يعني چي؟ قلبم تند تند میزد.
مگه چه قدر خواب بودم که اینطور دهنم از بهت باز شد و لرزون گفتم چقدر؟ تلخ دست به صورتش کشید و گفت: یه ساله تو کما بودي
الا.. جیمین کلافه و با غیض گفت فرد
فرد سریع گفت: میدونم قرار بود نگم اما حقشه که بدونه...
چشمام گرد شد و وحشت زده گفتم این
درمونده گفتم:جدي نميگي..
فرد: نه بابا دختر دو ساعت میشه
یه دفعه لبخندي به پهنای صورت زد که به خنده خبیثانه و شيطاني تبديل شد. نفسم با خیال راحت بیرون دادم و با حرص گفتم: زهرمار.. و دنبال یه چیزی گشتم بزنم تو سرش که دستم درد گرفت. داغون خودمو جمع کردم و بازومو گرفتم. بلند خندید و گفت: عه.. تو که با جنبه بودي..اروزه بابا..اروز عين خرس خوابيدي اون یارو جیمینه هم عین بالا سرت بود. لوس نکن خودتو سگ نگهبان
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و نرم خندیدم که گوشه لبم تیر کشید و تند صورت تو هم کشیدم
جیمین بلند شد ونگران گفت: بازوت چي شد؟ ببینم.
چیزی نیست...خوبم...
به فرد نگاه کرد و با غیض :گفت این رفیق من یه ذره
نمیفهمه.. شعور نداره.. ببخشید
فرد دستشو به دهنش گرفت و بلند :گفت: عهه.. مرتیکه دو
شخصيتي
مگه خودت نگفتی بیدار شد شادش کنم بخنده
غم و دردا یادش بره؟
لبخندي رو لبم نشست که سعي کردم جمعش کنم
جیمین اخم کرد و با غیض گفت هیسسس... اينجوري شوخي
میکنن؟
فرد شیطون گفت ما اینجوری بلدیم.. حالا شما بكن ما ياد
بگیریم..
جیمز بهش چشم غره رفت.
فرد تند گفت: قبل اومدنم داشتین درباره اینکه چرا این
اتفاق افتاد حرف میزدین ادامه بدین..ادامه بدین جیمز با غیض گفت پشت در داشتي به حرفاي ما گوش
ميدادي؟
فرد-نه..داشتم اتفاقی رد میشدم شنیدم..
جیمین با همون غیض نگاش کرد و گفت: از جلوي در اتاق رد
میشدی کجا بری؟
فرد متفکر گفت: سراغ اون دختر پرستار بلونده..دلم گیر کرد پیشش..ولی چند دقیقه پیش رفتم دیدم شيفتش عوض
شده.
جیمین : -اخ خداروشکر رفت تو اون ایستگاه پرستاري رو تركوندي انقدر رفتي اونجا..
دیدگاه ها (۷)

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۹۸ (⁠♡)فرد با شیطنت گفت: جاش ی...

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۹۹ (⁠♡)اروم و با احتیاط پوشید...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۹۶ (⁠♡)چطور نفهمیده بودم؟ از ...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۱۹۵ (⁠♡)صداش گرم و پر از حس امن...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 59・⁠]⁠ᕗبعد از اینکه جونگکوک ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۵از شادي و تعجب چشمام گرد شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط