عجیب‌ترین برده‌هایی که دیده‌ام، کسانی بودند که تمام عمرشا

عجیب‌ترین برده‌هایی که دیده‌ام، کسانی بودند که تمام عمرشان را صرف فرار از گله کردند. آن‌ها خیال می‌کنند آزادند، چون همیشه خلاف جهت جمعیت حرکت می‌کنند. اما یک سوال ساده همه فلسفه‌شان را نابود می‌کند. اگر تمام تصمیم‌های تو را اکثریت تعیین می‌کند، حتی وقتی برعکسش را انجام می‌دهی، واقعا چه کسی ارباب ذهن توست؟
این‌ها حقیقت را انتخاب نمی‌کنند. فقط شلوغ‌ترین خیابان را نگاه می‌کنند و به سمت کوچه مقابل می‌دوند.
به تعبیر نیچه «آن که گله را تحقیر می‌کند، لزوما‌ از آن آزاد نشده است.» شاید بعضی انسان‌ها هیچ‌وقت از گله خارج نمی‌شوند ، فقط جای ایستادنشان را عوض می‌کنند.
چند سال پیش که اکثریت از یک نویسنده، یک فیلسوف یا یک اثر متنفر بودند، این افراد ساعت‌ها درباره حماقت مردم می‌نوشتند. کافی بود همان نویسنده محبوب شود. ناگهان همه چیز وارونه می‌شود. همان کتابی که دیروز شاهکار بود، امروز مبتذل است. دلیلش هم این نیست که حقیقت تغییر کرده است. دلیلش این است که صف طرفداران طولانی‌تر شده است. این دیگر استقلال فکری نیست . این اسارت با علامت منفی است.
از نظر روان‌شناسی، انسان میل دارد متفاوت باشد. اما وقتی متفاوت بودن، از حقیقت مهم‌تر شود، ذهن آرام‌آرام به هویت معتاد می‌شود. دیگر سوال این نیست که چه چیزی درست است. سوال این است که چگونه می‌توان متفاوت دیده شد ! از همان لحظه، عقل از تخت پایین کشیده می‌شود و نمایش جای آن را می‌گیرد. شاید به همین دلیل است که بعضی از این کانال‌های به ظاهر فلسفی و ادبی، بعد از مدتی بوی تفکر نمی‌دهند. بوی نمایش می‌دهند. هر جمله باید عجیب باشد. هر عقیده باید مخالف باشد. هر کتاب باید ناشناخته باشد. هر نویسنده مشهور باید تحقیر شود. چون معمولی بودن، بزرگ‌ترین کابوس آن‌هاست.
مدتی خودم هم جذب همین فضا شده بودم. فکر می‌کردم با ذهن‌های مستقلی روبه‌رو هستم. اما هرچه بیشتر خواندم، بیشتر فهمیدم بسیاری از آن‌ها نه عاشق فلسفه‌اند، نه عاشق حقیقت. عاشق تصویری هستند که از خودشان ساخته‌اند. تصویری از انسانی که از همه باهوش‌تر است، چون هیچ‌وقت شبیه دیگران نیست.
به تعبیر شوپنهاور «هر انسان، حقیقت را تا جایی می‌پذیرد که به غرورش آسیب نزند.» شاید برای این افراد، پذیرفتن اینکه گاهی اکثریت هم می‌تواند درست بگوید، بزرگ‌ترین شکست ممکن باشد. چون در آن لحظه، دیگر خاص نیستند. فقط یکی از میلیون‌ها نفرند.
طنز ماجرا اینجاست. این‌ها تمام عمر از توده فرار می‌کنند، اما هیچ‌گاه از آن مستقل نمی‌شوند. اکثریت هنوز قطب‌نمای زندگی آن‌هاست. فقط عقربه‌شان همیشه جهت مخالف را نشان می‌دهد. آن‌ها دشمن گله نیستند. سایه گله‌اند. بدون اکثریت، حتی نمی‌دانند باید به کدام سمت حرکت کنند.
و شاید مضحک‌ترین بخش ماجرا همین باشد. انسانی که تمام عمرش را صرف اثبات متفاوت بودن می‌کند، در پایان از همه قابل پیش‌بینی‌تر است. کافی است بدانی جمعیت کجا ایستاده است، تا بدون حتی یک بار حرف زدن با او، بدانی فردا دقیقا کجا خواهد ایستاد. چون حقیقت هیچ‌وقت مقصدش نبوده است. مقصدش فقط این بوده که هرگز شبیه دیگران دیده نشود.
دیدگاه ها (۰)

امنیت را اغلب روبه‌روی آزادی می‌نشانند انگار ناچاریم برای دا...

سرنوشـت آدمی را جغرافـیا میسازدیکی در جایی متـولد میشود که ر...

دین، اگر فقط به باور تبدیل شود، ذهن را آزاد نمیکند؛ ذهن را ک...

ریحانه اکبری کارگردان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط