FATE

FATE
Part 20

``فلش بک``

۱۹ سال پیش

ویو جونگ کوک

شنیده بودم که همسر جیهون (پدر کریستینا و دست راست جونگ کوک قبل تهیونگ) بارداره و امروز میره بیمارستان برای زایمان
خواستم از این خبر مطمئن بسم برای همین بهش گفتم که بیاد

سرم توی کتابام بود که صدای در زدن رو شنیدم
حتما جیهونه
بهش اجازه ورود رو دادم و اونم اومد داخل و با عجله گفت:
رییس کارتون چیه؟ میشه سریع بگید چون من امروز کار خیلی مهمی دارم

با ملایمت گفتم:
امروز بچت به دنیا میاد ؟ برای همینه که عجله داری؟

لبخندی زد و جواب داد:
بله و دیرمم شده چون باید نیم ساعت دیگه اونجا باشم

از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمتش و دستم رو دور شونه اش انداختم:
پس منم باهات میام

شوکه گفت:
ولی آخه مگه شما کار ندارید؟ چرا باید بیاید بیمارستان

جواب دادم:
شاید چون تو مثل بهترینم دوستم میمونی!

و بعد بهش چشمکی زدم و کتم رو از روی صندلی برداشتم و رفتم سمت در:
نمیای؟

با عجله گفت:
چرا چرا میام.. بریم

رفتیم طبقه پایین و سوار ماشین شدیم و رفتیم

توی راه بودیم که ازش پرسیدم:
حالت جنسیت بچت چیه؟ پسره یا...

هنوز حرفم رو تموم نکرده بودم که با ذوق گفت:
اون یه دختره
امیدوارم مثل مادرش زیبا بشه

لبخندی زدم و بقیه راه فقط سکوت بود تا اینکه رسیدم

به ساختمون بیمارستان نگاهی انداختم و از ماشین پیاده شدم و جیهون هم همزمان با من پیاده شد
با هم به سمت در ورودی رفتیم و یه پرستاره ما رو به راهنمایی کرد که که باید داخل سالن منتظر بمونیم چون الان توی اتاق زایمانه


بعد گذشت حدود ۲۰ دقیقه دکتر از اتاق اومد بیرون که رفتیم سمتش و جیهون ازش پرسید:
دکتر چیشد؟ بچم به دنیا اومد؟ همسرم سالمه؟؟

دکتر ماسکش رو داد پایین و لبخندی زو که میشد رضایت رو از توش تشخیص داد:
بله آقا بچتون به دنیا اومد
اون یه دختر پاک و سالمه و خیالتون راحت، همسرتون حالش خوبه... الانم میتونید برید تا ببینید شون

و بعد احترامی گذاشت و رفت


جیهون که معلوم بود خیالش راحت شده رفت به سمت اتاق که منم پشت سرش رفتم

همسرش روی تخت بود و دختر کوچولوش هم توی بغلش

واقعا دختر ناز و خوشگلی بود!

لبخندی زدم و بهش گفتم:
تبریک میگم جیهون تو الان یه خانواده کامل داری

اشک توی چشماش جمع شد و اومد سمت دخترش و از دخترش رو از همسرش گرفت و بغلش کرد
از اشک و لبخندی که زدی معلوم بود الان توی بهشته

اومد سمتم به بچه رو به زور داد توی بغلم
با تعجب پرسیدم:
هی هی بگیرش الان میوفته من بلد نیستم بچه بغل کنم، برای چی میدی به من؟؟؟

قهقهه ای زد و گفت:
این افتخار رو به دخترم میدم که اسمش رو دوست صمیمیم انتخاب کنه

یه لحظه شوکه شدم:
من؟؟ مگه از قبل براش اسم انتخاب نکرده بودید ؟ اصلا من چیکاره این بچه ام؟

ایندفعه هم جیهون و هم همسرش خندیدن و جیهون گفت:
همه این ها رو مدیون توعم
این جایگاه، همسرم، دخترم و خیلی چیز های دیگه
من صفر بودم و با کمک تو صد شدم
برای همین با همسرم توافق کردم که اسم دخترم رو تو انتخاب کنی

یه لحظه تو فکر فرو رفتم و به اسمای دختر فکر کردم
انتخاب یه اسم خیلی سخته
از فکر اومدم و رندوم ترین اسمی که به ذهنم اومد رو گفتم با اینکه حتی معنیش رو هم نمی‌دونم:
کریستینا!

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸)

FATEPart 21از لبخندی که زدی فهمیدم که از اسمی که انتخاب کردم...

FATEPart 22رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم و راهی عمارت شدیمما و...

FATEPart 19ویو جونگ کوکبا نوری که روی صورتم افتاده بود فهمید...

FATEPart 18چایی دوست دارید یا قهوه؟ 🤷🏻‍♀️☕

تتو آرتیست من [part¹⁶]*کوک ویو*لیام آدرس رو برام فرستاد و از...

خون آشام عزیز (81)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط