Part 8

🖤𝓜𝔂 𝓭𝓪𝓻𝓴 𝓼𝓲𝓭𝓮 🖤
و همین جمله از تهیونگ کافی بود برای اینکه...دختر مو شرابی نقاب بی تفاوتی بر صورت بزنه و بگه
-توی چیزی که بهت مربوط نیست دخالت نکن کیم به جای اینکه سرت تو زندگی دیگران باشه برو همون هرزه ای رو که منو بهش فروختی به فاک بده
-هی هی تو سر اون قضیه اصلا نزاشتی من توضیح بدم برای خودت نتیجه‌گیری کردی و رفتی
-چیزی برای توضیح دادن وجود نداشت خودم به اندازه کافی همه چیز رو دیدم
سوار آسانسور شد و قبل از اینکه تهیونگ فرصت کنه وارد بشه دکمه چهار و هشت رو فشار داد و در های طلایی آسانسور به سمت همدیگه حرکت کردن و بسته شدن. جیمین که تا اون لحظه سکوت اختیار کرده بود شروع به صحبت کرد
-هانی نمی خوای بهم توضیح بدی؟
-لازم نیست خودتو برام کیوت کنی جیمین می دونی این روش ها روی من جواب نمیده من مثل یونگی عزیزت نیستم ضمنا بهت گفته بودم توی زندگیم دخالت نکن
-دخالت؟!!من فقط کنجکاوم همین بعدم نیاز به این همه خشونت نیست
-جیمین زحمت بستن فکت رو خودت می کشی یا من انجامش بدم؟
از آسانسور بیرون اومد و راه اتاقش رو پیش گرفت
-تو چه مرگت شده؟
-خفه شو پارک جیمین خفه شووو
تقریبا سرش داد زد می دونست جیمین به خاطر دوران کودکی تا خوشایندی که داشته به شدت از داد زدن آدم ها می ترسه خب میشه گفت تا حدودی با ترسش مقابله کرده بود اما هر بار که یکی از اطرافیانش داد می زدن واقعا می ترسید درست مثل حالا که چند قدم از آرونا فاصله گرفته بود و اشک درون چشمش باعث تار شدن دیدش شده بود
-یه مرد گریه نمی کنه هنوزم خیلی ضعیفی
پوزخندی مهمان لب های دختر شد اینبار جیمین عصبانی با صدای بلند شروع به حرف زدن کرد
-کدوم خری گفته مرد گریه نمی کنه مرد ها هم احساس دارن ممکنه یه جاهایی زیر بار مسئولیت و هر کوفت دیگه ای بشکنن الانم نمی دونم چه بلایی...
-فعلا که تو نه زیر بار مسئولیت یا هر کوفت دیگه ای نیستی پس...
-یا لی آرونا بهت گفته بودم به اموال من نزدیک نشی
صدای سرد یونگی توی دست های یونگی از پشت دور کمر جیمین حلقه شدن و کمی عقب کشیدنش
-بیخیال مین واقع فکر کردی تهدید هات روی من اثری داره؟! دوست پسر عزیزت رو جمع کن ببر طبقه چهارم هنوز ده دقیقه هم از وقتی که رئیس گفت ورود به طبقه هشتم ممنوعه نگذشته
و بلافاصله در اتاقش رو باز کرد و محکم بست نمی فهمید چرا امروز همه باید انقدر رو مخ باشن درسته که پریود بود ولی هیچ وقت اعصابش به این شدت بهم نمی ریخت اصلا کنترلی روی عصبانیتش نداشت. اتاقش درست مثل قبل بود اما توی این سه سال به شدت سلیقش فرق کرده بود بعد از تمام اتفاقات وحشتناکی که براش افتاده بود قطعا مثل 22 سالگیش کشته مرده رنگ بنفش نبود الان می فهمید که چرا اون موقع آجوما نداشته بود کل اتاقش رو بنفش کنه و بسیار ازش سپاس گزار بود که بهش پیشنهاد داد که از مشکی هم استفاده کنه. کفش هاشو در آورد و دمپایی خرگوشی یاسیش رو پوشید تا پارکت های کف اتاق کثیف نشن،از کنار تختش گذشت و پرده مشکی رو کنار زد تا بتونه در شیشه ای رو باز کنه و وارد بخش دوم اتاقش که عاشقش بود بشه نگاهی که کتابخونش انداخت حالا دیگه حالش از اون کتاب های عاشقانه و فانتزی بهم می خورد چون با جون و دل طعم زندگی واقعی رو چشیده بود چشمش رو چرخوند. می تونست نور های ریزی که از سئول منشأ می گرفتن رو ببینه مثل این بود که ستاره ها از صفحه مشکی بی انتهای اون بالا که حالا ابری بود ریخته باشن روی زمین. بعداً هم این امکان برای فراهم بود که ساعت ها بتونه را بزنه و منظره رو به روش پس انگشت های بلند و ظریفش دور دسته چمدون پیچیدن و اون رو به طرف اتاق لباس هایش هدایت کردن

پایان پارت هشتم✨
از اونجایی که توی توصیف فضا افتضاحم گفتم عکس اتاق حموم دست شویی و اتاق لباس هاش رو براتون بزارم و در رابطه با اتاق لباس هاش خب شما یکم لباس کیف و کفش های بیشتری تصور کنید توی عکس خیلی خالیه😂😅
دیدگاه ها (۰)

سلام سلام

Part 7

Part 6

you are making me crazyپارت⁵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط