دلم حیاط خانه مادربزرگ را میخواهد

دلم حیاط خانه مادربزرگ را میخواهد
یک بعدازظهر تابستان باشد
باغچه را آب دهیم
فرشی بی اندازیم روی ایوان
بوی خاک و آب و گل و برگ انگور
ماهی ها را نظاره کنیم در حوض میان حیاط
صدای خنده همسایه ها را بشنویم و دلگرم باشیم که این حوالی مردم هنوز هم قهقهه میزنند
آن روزهایی که تلفن هایمان بیشتر زنگ میخورد و بدون آنکه شماره ای بی افتد از صدای دوستانمان به وجد می آمدیم
آن روزهایی که آیفون تصویری نبود برای باز کردن در باید از حیاط میگذشتی چه ذل تابستان چه در یخبندان زمستان
دیدگاه ها (۰)

جناب "اوحدی مراغه ای"چقدر قشنگ بی قراری هامون وتوصیف میکنه؛"...

باغچه آقاجان سبز بود، مثل دلشدل خانم جان گرم بودبه این خانه ...

ࡐ‌ ܝ̇‌ࡅ߭ܥ‌‌ܭَܨ ܢ̣ܫܥ‌‌ ߊ‌ܝ̇‌ ܣܝ‌ ܦ̇ࡅ߭ܥܼߊ‌ࡍ߭ ܥ݆ߊ‌ܨ ܢܚ݅ܭࡐ‌ܦ̇ܘ ܩ...

ܥ‌‌ܠܙ ܢܚܝ݆ߺܝ‌ܥ‌‌ܩܢ ܢ̣ܘ ܟܿܥ‌‌ߊ هܝ‌ ܥ݆ܘ ܭܘ ߊ‌ࡐ‌ ܟܿࡐ‌ߊ‌ܢܚࡅتهܩߊ‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط