رمان نفرت عشق

رمان نفرت عشق
پارت 34

اتوسا: چی میگی دیانا???

مهراب: غریبه بودیم ما??

ممد: اگه ماداداشات بودیم چرح هیچ نگفتی?.

هرکی یک چیزی گف


عسل: دیاناا پاشوگریه نکن

رومینا: پاشو بریم دست صورتتو بشور

دیانا...

بلند شدم رفتم دست صورتمو شصتم

صدای بچه ها میومد

امیر: الان تکلیف دیاناچی میشه

ارسلان: نمیدونم اما من یکی نمیزارم یک تارموش کم شه

متین: چجوری??الان اگه به پلیس بگیم خوب بابای دیانا هم پاش گیره

مهراب: اهههه مخم نمیکشه

لعورضا: الان این پسره اسمش چی هش???


ارسلان: رضا

لعورضا: جانم??

ارسلان: باتو نبودم میگم اسمش رضاست

نیکا:بس کنید دیگ اهههههه

فرزاد: گشنمهههه

ارسلان:😐 الان تو این موقعیت گشنته?

فرزاد:اوم اره

نیکا : میرم یک چیزی درست کنم بیام دورهم بخوریم

مهراب: زنگ بزنیم از بیرون غذا بیارن

ارسلان😐

پانیذ: مح زنگ میزنم

لعورضا: لازم نکرده خودم زنگ میزنم بح رستوران

پانیذ: غیرتوووو😐

بقیه😂

دیانا هم اومد

امیر: حالت خوبح??

دیانا: بهترم ببخشید حال شماهم بد کردم

اتوسا: این چه حرفیه اخهه

گوشیه دیانا زنگ خورد

ارسلان:اون گوشی منو بده

گوشیرو از ارسلان گرفتم

با دیدن اسم طرف حالم بدتر شد

جواب دادم

رضا : الو دیانااا

دیانا: بله

رضا: کجایی??

دیانا: قبرستون


ادامح دارد...
دیدگاه ها (۸)

نزدیک تر از رگم...♥ヅ

مونیکا♥ヅ

Novel panleo ♡ #part⁵⁵ ♡『 leoreza 』با کرختی چشمام رو باز کرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط