پارت ۳۰

پارت ۳۰

(روتین صبحگاهی م با نوشتن خاک بر سری شروع میشه برم به کی بگم😂 خلاصه که هشدار.)

چند لحظه ای از زمانی که اوبیتو برای کاکاشی صبر کرده بود میگذشت.
با اینکه هنوز کامل نرفته بود جلو، ولی اصلا قصد این را نداشت که باعث ناراحتی کاکاشی شود. فعلا کاری نمیکرد
نگاه میکرد، صبر میکرد
تا کاکاشی عادت کند.
سینه ی کاکاشی با هر نفس سنگین بالا و پایین میرفت، موهای مرطوبش کمی روی پیشانی اش فر خورده بودند.
اوبیتو هم دست کمی نداشت. گرما تا گوش هایش رفته بود و به زور عقب نگه داشته بود، منتظر.
چند لحظه به هم نگاه کردند.
O:"بهتر شده؟"
کاکاشی سر تکان داد. نفسش را نگه داشت وقتی دست اوبیتو روی رانش محکم شد، اجازه داد پاهای شل شده ی کاکاشی باز تر شود‌.
و وقتی بیشتر فشار داد داخل [تقریبا تا اخر] کاکاشی سرش را روی ملحفه ها عقب برد:"هااه."
دوباره داشت حسش میکرد. سوزش خفیف و لیزی سرد در بیرون، ولی داغ و کامل در داخل.
و جایی در تصوراتش، کاکاشی تعجب کرده بود که تقریبا کامل جا شده.

اوبیتو هم دقیقا از همان جهت داغان شده بود.
دنیا برایش ایستاده بود. و توانایی فکر کردن؟ در این موقعیت او حتی نمیدانست وجود دارد.
حس بدن گرم کاکاشی در تماس با بدن خودش [پوست به پوست، خام] طاقت فرسا بود. چیز هایی را توی دل اوبیتو میپیچاند.
و ان پایین، درون کاکاشی دنیای دیگری بود.
اوبیتو تقریبا میخواست غرق شود.
O:"...کاکاشی، باید یکم شل کنی"
اوبیتو گفت در حالی که مجبور شد از بی نفسی در انتهای جمله اش، وقفه ای داشته باشد.
O:"اینجوری که نمیتونم تکون بخورم."
عضلات درون کاکاشی کامل منقبض شده بودند، فشار میاوردند.
همین الانش هم چیزی نمیفهمید.
K:"...ببخشید"
و سعی کرد خودش را رها کند، هر چند میدانست ان انقباض دوباره خواهد برگشت.

اوبیتو تا نیمه کشید عقب.
اصطکاک ان فقط باعث لرزش دست های کاکاشی شد.
و بعد فرو رفت.
ارام چون هنوز تنگ بود، ولی عمیق. تا جایی که صدای خفه و کشیده ای از بین لب های کاکاشی خارج شود.
با سایش ان، کاکاشی ستاره ها را میدید.
چشم هایش به عقب میچرخیدند و فقط میتوانست به اوبیتو چنگ بزند.
که نه فقط فیزیکی، بلکه روحی نگه دارد.

او هیچوقت وقت نکرد برای بیشتر یا سریعتر درخواست کند، چون اوبیتو یک ذهن خوان لعنتی بود.
واکنش های کاکاشی را مثل یک کتاب میخواند.
خودش ملحفه های کنار سر کاکاشی را چنگ میزد وقتی عقب میکشید.
مجبور بود لب پایینش را گاز بگیرد تا خودش را نگه دارد، چشم هایش مثل کاکاشی مات شده بود.
یک ضربه ی دیگر.
اینبار راحت تر لیز خورد داخل.
و دقیقا دسته ای عصب های درون کاکاشی را لمس کرد، یکی از نقاط شیرین.
پسر مو نقره ای نزدیک بود دوباره جیغ بزند:"آاهحهح، اوبیتو!"
پاهایش بلافاصله دور کمر اوبیتو محکم شدند.
و یک ضربه ی دیگر
حالا کاکاشی رسما مثل یک گربه ی گمشده به پشت اوبیتو چنگ میزد
مایع شفاف و لیز از بین پاهایش میچکید روی ملحفه ها، لکه ی خیسی به وجود میاورد.
دقیقا مثل لکه ی اشک های خود کاکاشی که بالش زیر سرش را خیس میکرد.
انگشتان پاهایش دوباره از لذت خم شدند.

O:"پیدا ‌کردنش راحت تر از چیزی بود که فکر میکردم"
اوبیتو با صدای گرفته ای گفت، بازیگوش ولی دانسته.
او فهمیده بود که کجا میتواند واکنش بیشتری از کاکاشی داشته باشد.
و قبل از اینکه ذهن شل شده ی خود کاکاشی بتواند منظور او را بفهمد...
دوباره فرو رفت
یکی دیگر
یکبار دیگر
عمیق تر، بالاتر
سریعتر، محکم تر
و دنیا پشت سر کاکاشی خرد میشد، به طرزی که هیچوقت تا حالا توی زندگی اش تجربه نکرده بود.
اوبیتو قابل پیش بینی نبود
مهربان و شیرین گوشه ی لب های کاکاشی را میبوسید، موهای او را نوازش میکرد
ولی از طرف دیگر هر بار به همان نقطه ی حساس میزد. نه ضربه، رسما میکوبید.
و این کاکاشی را ناتوان رها کرده بود. تا ته پر از احساسات و غرق در چیزی که برایش اتفاق میفتاد.
انگار کاملا در این دنیا زندگی نمیکرد، یک پا بالای ابر ها و پای دیگر توی تخت.

و بعد از اینکه کاکاشی بالاخره خودش را پیدا کرد،
وقتی بالاخره با اهسته تر شدن اوبیتو، کمی از حواسش را به دست اورد...
به جای خورشید در حال غروب، ماه مدت طولانی ای بود که وسط اسمان قرار داشت.
دیدگاه ها (۱۲)

دقیقا من اینجوری بودم که: چرا صداش انقد کلفت شد؟🌚

پارت ۲۶ان روز ساسکه اصلا یک لحظه ی خوش هم نداشت.بعد از اینکه...

پارت ۲۷سرمای دیوار از پشت به کتف و سرش وارد میشد و از جلو تو...

پارت ۲۸ زارتان زورتانش شروع شده دارم هشدار میدم☝️کاکاشی کامل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط