legacy of ashes
P⁵
با بسته شدن در، سکوت سنگینی اتاق رو گرفت، جونگکوک هنوز گرمای دست های تهیونگ که به بدنش خورده بود رو روی پوستش حس میکرد، انگار که اون قسمت از بدنش که توسط تهیونگ لمس شده بود رو آتش گذاشته باشن (تاثیرات زیادی ادبیات دوست داشتنه از انواع کلمه استفاده میکنم حس میکنم معلم ادبیاتم🤣)
جونگکوک به سقف خیره و شد و سعی کرد نفس هاش رو دوباره اروم و منظم کنه
«این فقط یه بازیه...»
زیر لب با خودش زمزمه کرد اما باز هم صدایش توی اتاق پیچید، و همینطور با حرف زدن با خودش ادامه داد
« اون دشمنته جونگکوک...اون همون کسی یه که تو رو به این روز انداخته....اون همون کسیه که عزیز ترین ادمایه زندگیت رو ازت گرفت....نه کسی که بخوای بهش تکیه کنی...نه کسی که قراره در برابرش خودتو ببازی »
جونگکوک اینارو به خودش میگفت ولی قلبش، قلبش هر وقت که تهیونگ رو میدید یا پیشش بود تند تر از قبل میزد، جونگکوک کلافه دست راست را بلند کرد و روی قفسه سینه اش، روی قلبش، گذاشت، اون از خودش متنفر بود که چطوری با دو کلمه حرف که با کمی نگرانی و پانسمان کردن که به ظاهر دلسوزانه بود، فریب خورده بود، که چطور تمام نقشه ها و خشمش رو توی کمترین زمان از دست داده بود، جونگکوک توی ذهنش به خودش میگفت که "باید فرار کنم، باید برم" ، نه از این عمارت، بلکه از نفوذ کم کم تهیونگ به ذهن و قلبش باید فرار میکرد، نباید خودش رو اینقدر زود میباخت نباید بهش اعتماد میکرد، چون از نظر جونگکوک تهیونگ همان کسی بود که باعث تموم این بدبختی این همه تلخی و ناخوشی این چهار سال زندگی اش بود
نیم ساعت بعد، جونگکوک همانطور توی افکارش غرق شده بود، صدایی از پشت در اتاق شنید، چند لحظه بعد در به ارامی باز شد و یکی از خدمتکاران عمارت با سینی که غذا روش بود وارد اتاق شد، خدمتکار بدون هیچ حرف اضافی ای بدون اینکه سرش رو بالا بیاره سینی غذا رو روی میز کنار تخت گذاشت
جونگکوک از روی تخت کمی بلند شد و نشست همون لحظه زخمش درد عجیبی پیدا کرد و این باعث شد صورت جونگکوک کمی توی هم جمع بشه، با صدایی که کمی درد توی اون دیده میشد رو به خدمتکار گفت
«تهیونگ....اون کجاست؟»
خدمتکار سرش رو بیشتر پایین انداخت و با صدایی که ترس توی ان موج میزد جواب داد
« ارباب..توی دفتر کارشون هستن....ایشون گفتن که تا موقعی که خوب شید،کسی مزاحمتون نشه..»
خدمتکار مکث کوتاهی کرد و بعد به حرفش ادامه داد
«همچنین گفتن اگه سوالی چیزی دارید.. از خودشون بپرسید»
جونگکوک پوزخندی زد، تهیونگ داشت از همین اول دور جونگکوک حصار میکشید، داشت با کارش نشون میداد که "زیر دست من، و همکار منی" و "منم رئیستم، پس باید به دستوراتم گوش بدید" ، جونگکوک به سینی غذا نگاه کرد، اما گرسنگی جای خودش را به کنجکاوی داده بود، اون نمی تونست فقط اینجا توی این اتاق بماند و تماشا کند.....
شرط داریم
۳۸ لایک ۱۳ بازنشر کامنت هاتون رو ببینم
سر پارت قبلی واقعا ناراحت شدم شرط نذاشتم گفتم ببینم چقد حمایت میشه دیدم واقعا ناراحتم کردید
با بسته شدن در، سکوت سنگینی اتاق رو گرفت، جونگکوک هنوز گرمای دست های تهیونگ که به بدنش خورده بود رو روی پوستش حس میکرد، انگار که اون قسمت از بدنش که توسط تهیونگ لمس شده بود رو آتش گذاشته باشن (تاثیرات زیادی ادبیات دوست داشتنه از انواع کلمه استفاده میکنم حس میکنم معلم ادبیاتم🤣)
جونگکوک به سقف خیره و شد و سعی کرد نفس هاش رو دوباره اروم و منظم کنه
«این فقط یه بازیه...»
زیر لب با خودش زمزمه کرد اما باز هم صدایش توی اتاق پیچید، و همینطور با حرف زدن با خودش ادامه داد
« اون دشمنته جونگکوک...اون همون کسی یه که تو رو به این روز انداخته....اون همون کسیه که عزیز ترین ادمایه زندگیت رو ازت گرفت....نه کسی که بخوای بهش تکیه کنی...نه کسی که قراره در برابرش خودتو ببازی »
جونگکوک اینارو به خودش میگفت ولی قلبش، قلبش هر وقت که تهیونگ رو میدید یا پیشش بود تند تر از قبل میزد، جونگکوک کلافه دست راست را بلند کرد و روی قفسه سینه اش، روی قلبش، گذاشت، اون از خودش متنفر بود که چطوری با دو کلمه حرف که با کمی نگرانی و پانسمان کردن که به ظاهر دلسوزانه بود، فریب خورده بود، که چطور تمام نقشه ها و خشمش رو توی کمترین زمان از دست داده بود، جونگکوک توی ذهنش به خودش میگفت که "باید فرار کنم، باید برم" ، نه از این عمارت، بلکه از نفوذ کم کم تهیونگ به ذهن و قلبش باید فرار میکرد، نباید خودش رو اینقدر زود میباخت نباید بهش اعتماد میکرد، چون از نظر جونگکوک تهیونگ همان کسی بود که باعث تموم این بدبختی این همه تلخی و ناخوشی این چهار سال زندگی اش بود
نیم ساعت بعد، جونگکوک همانطور توی افکارش غرق شده بود، صدایی از پشت در اتاق شنید، چند لحظه بعد در به ارامی باز شد و یکی از خدمتکاران عمارت با سینی که غذا روش بود وارد اتاق شد، خدمتکار بدون هیچ حرف اضافی ای بدون اینکه سرش رو بالا بیاره سینی غذا رو روی میز کنار تخت گذاشت
جونگکوک از روی تخت کمی بلند شد و نشست همون لحظه زخمش درد عجیبی پیدا کرد و این باعث شد صورت جونگکوک کمی توی هم جمع بشه، با صدایی که کمی درد توی اون دیده میشد رو به خدمتکار گفت
«تهیونگ....اون کجاست؟»
خدمتکار سرش رو بیشتر پایین انداخت و با صدایی که ترس توی ان موج میزد جواب داد
« ارباب..توی دفتر کارشون هستن....ایشون گفتن که تا موقعی که خوب شید،کسی مزاحمتون نشه..»
خدمتکار مکث کوتاهی کرد و بعد به حرفش ادامه داد
«همچنین گفتن اگه سوالی چیزی دارید.. از خودشون بپرسید»
جونگکوک پوزخندی زد، تهیونگ داشت از همین اول دور جونگکوک حصار میکشید، داشت با کارش نشون میداد که "زیر دست من، و همکار منی" و "منم رئیستم، پس باید به دستوراتم گوش بدید" ، جونگکوک به سینی غذا نگاه کرد، اما گرسنگی جای خودش را به کنجکاوی داده بود، اون نمی تونست فقط اینجا توی این اتاق بماند و تماشا کند.....
شرط داریم
۳۸ لایک ۱۳ بازنشر کامنت هاتون رو ببینم
سر پارت قبلی واقعا ناراحت شدم شرط نذاشتم گفتم ببینم چقد حمایت میشه دیدم واقعا ناراحتم کردید
- ۹.۶k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط