در یک کوچهی قدیمی و آبیرنگ دختری به نام مهتاب زندگی می
در یک کوچهی قدیمی و آبیرنگ، دختری به نام مهتاب زندگی میکرد که صدای پیانویش هر عصر در محله میپیچید. همسایهی دیواربهدیوارش، نیما، معلم موسیقی بود و هر بار که صدای پیانو را میشنید، بیاختیار لبخند میزد.
آنها اول فقط از پشت دیوار با هم حرف میزدند، بعد کنار پنجره، و بعد در یک غروب دلانگیز، کنار همان کوچه فهمیدند که دلهایشان مدتهاست همدیگر را صدا میزنند.
پایانش شیرین است: مهتاب و نیما با هم یک آموزشگاه موسیقی کوچک در همان کوچه باز میکنند و صدای عشقشان تا سالها در محله میپیچد.
لایک و فالو یادت نره 😊
آنها اول فقط از پشت دیوار با هم حرف میزدند، بعد کنار پنجره، و بعد در یک غروب دلانگیز، کنار همان کوچه فهمیدند که دلهایشان مدتهاست همدیگر را صدا میزنند.
پایانش شیرین است: مهتاب و نیما با هم یک آموزشگاه موسیقی کوچک در همان کوچه باز میکنند و صدای عشقشان تا سالها در محله میپیچد.
لایک و فالو یادت نره 😊
- ۸۹
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط