فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۳۷
نم نم باران شروع به باریدن کرد حسن باران این است که تبسم دارد
گرد غم از همه چیز از همه جا میگیرد
همه جا بر همه کَس میبارد و تعلق دارد به جهانی از عشق
عشق یک آدم بودن صدا چی میخواست باشه
ناودانها شرشر باران بی صبری ست آسمان بی حوصله، حجمِ هوا ابری ست کفشهایی منتظر در چارچوب در کوله باری مختصر لبریز بی صبری ست پشت شیشه میتپد پیشانی یک مرد در تب دردی که مثل زندگی جبری ست و سرانگشتی به روی شیشههای مات
بار دیگر مینویسد: «خانهام ابری ست»
ابری با کنون میان عشق "
چشم هایش پر از اشک بغض به سمته بیرون سفیده چشم هایش به رنگ خون راهی به سمته زمین شد
دختری که چشم هایش بسته شد راهی به سمته زمین میشد ولی کسی که او را به این حال انداخته بود او را در آغوشش گرفت و به صورت رنگ پریده اش خیره شد یعنی این پسر نقاب زده ای بود یا نه این حالت خودش بود ... یا بهتر نبود این نقاب را برداره
سمته ماشینش رفت و بعد از باز کردن در دختره را گذاشته رو صندلی جلو ....
**************
به آرامی دختره رو گذاشت رو تخت به رنگ سفید میجی با نفس زدن زنانه ای در چهار چوب در ظاهر شد با موهای آشفته وارد اتاق آن دختر شد سمته جیمین قدم برداشت .... جیمینی که مشغول کشیدن ملافه رو آن جسم بیحال و خواب رفته دخترک مشغول بود با عصبانیت سمته میجی چرخید...
جیمین: معلومه هست که کجایی خوبه که به تو سپردمش
میجی : فقد برای چند لحظه رفتم سرویس بهداشتی حالش چطوره
رو تخت کنارش نشست و ملافه را بیشتر روش کشید
جیمین به صورت دخترک نگاهی انداخت چشم هایش رو هم گذاشته و دلخور از خودش گفت ..
جیمین: نمیدونم
با قدم های سریع اتاق را ترک کرد میجی نگاهی به دختره انداخت در خواب عمیقی فروغ رفته بود...
( اگه مادر و پدرش بیان چی بگم بهشون ) با برداشتن مسکن از کیف اش و لیوان آبی دستش را گذاشت رو شانه دخترک
میجی : ات .. ات بیدار شد
دخترک بی جان چشم هایش را باز کرد و نگاهی به میجی انداخت
میجی : ببین بشین این قرص رو بخور دردت رو کم میکنه باشه
دختره با کمک میجی رو تخت نشست و بعد از خوردن قرص و آب لیوان را دست میجی داد ان زن مهربان کتاب و خودکار را برداشت و رو زانو های دختره گذاشت
میجی : کجا رفته بودی
دختره بیحال نگاهی به کتاب رو پاهایش انداخت و با دست های کبود مشغول نوشتن شد ....
پارت ۲۳۷
نم نم باران شروع به باریدن کرد حسن باران این است که تبسم دارد
گرد غم از همه چیز از همه جا میگیرد
همه جا بر همه کَس میبارد و تعلق دارد به جهانی از عشق
عشق یک آدم بودن صدا چی میخواست باشه
ناودانها شرشر باران بی صبری ست آسمان بی حوصله، حجمِ هوا ابری ست کفشهایی منتظر در چارچوب در کوله باری مختصر لبریز بی صبری ست پشت شیشه میتپد پیشانی یک مرد در تب دردی که مثل زندگی جبری ست و سرانگشتی به روی شیشههای مات
بار دیگر مینویسد: «خانهام ابری ست»
ابری با کنون میان عشق "
چشم هایش پر از اشک بغض به سمته بیرون سفیده چشم هایش به رنگ خون راهی به سمته زمین شد
دختری که چشم هایش بسته شد راهی به سمته زمین میشد ولی کسی که او را به این حال انداخته بود او را در آغوشش گرفت و به صورت رنگ پریده اش خیره شد یعنی این پسر نقاب زده ای بود یا نه این حالت خودش بود ... یا بهتر نبود این نقاب را برداره
سمته ماشینش رفت و بعد از باز کردن در دختره را گذاشته رو صندلی جلو ....
**************
به آرامی دختره رو گذاشت رو تخت به رنگ سفید میجی با نفس زدن زنانه ای در چهار چوب در ظاهر شد با موهای آشفته وارد اتاق آن دختر شد سمته جیمین قدم برداشت .... جیمینی که مشغول کشیدن ملافه رو آن جسم بیحال و خواب رفته دخترک مشغول بود با عصبانیت سمته میجی چرخید...
جیمین: معلومه هست که کجایی خوبه که به تو سپردمش
میجی : فقد برای چند لحظه رفتم سرویس بهداشتی حالش چطوره
رو تخت کنارش نشست و ملافه را بیشتر روش کشید
جیمین به صورت دخترک نگاهی انداخت چشم هایش رو هم گذاشته و دلخور از خودش گفت ..
جیمین: نمیدونم
با قدم های سریع اتاق را ترک کرد میجی نگاهی به دختره انداخت در خواب عمیقی فروغ رفته بود...
( اگه مادر و پدرش بیان چی بگم بهشون ) با برداشتن مسکن از کیف اش و لیوان آبی دستش را گذاشت رو شانه دخترک
میجی : ات .. ات بیدار شد
دخترک بی جان چشم هایش را باز کرد و نگاهی به میجی انداخت
میجی : ببین بشین این قرص رو بخور دردت رو کم میکنه باشه
دختره با کمک میجی رو تخت نشست و بعد از خوردن قرص و آب لیوان را دست میجی داد ان زن مهربان کتاب و خودکار را برداشت و رو زانو های دختره گذاشت
میجی : کجا رفته بودی
دختره بیحال نگاهی به کتاب رو پاهایش انداخت و با دست های کبود مشغول نوشتن شد ....
- ۱۷.۵k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط