گرگوحشیوماه
───• ⌞𝐖𝐢𝐥𝐝 𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧⌝ •───
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه¹⁶
مینسو هم اینجاست..انگار دیشب اینجا خوابیده.
+صبح بخیر
هر دو نگاهشون افتاد رو من.
مینسو تکیه داد به صندلیش و با یه لبخند پررنگ گفت:صبح بخیر خانم پارک
روی یکی از صندلی ها،روبه روی سومین نشستم و مشغول نوشیدن قهوه شدم..
مینسو همینطور که داشت با کارد میوه خوری توی دستش بازی میکرد روبه تهیونگ گفت:عاشق دل خسته عزیزت دیشب تا صبح بهم زنگ میزد و حالتو میپرسید..خیلی نگرانت شده بود
اون منظورش نارا بود؟..همون دختری که چند شب پیش توی مهمونی دیدم.
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگه مشغول نوشیدن قهوهش بود.
مینسو ادامه داد:دختره خیلی دوست داره..چرا بهش یه شانس نمیدی،بخاطر قدرتی که پدرش داره اگه باهاش باشی برای توهم خوب میشه..
تهیونگ با کلافگی فنجونش رو روی میز کوبید و گفت:میشه خـ ـفهشی؟
مینسو دستهاش رو بالا برد و گفت:من فقط نظرمو گفتم..همین
و بعد بلند شد و گفت:به هر حال..من دیگه میرم،نیازی نیست چند روزی از عمارت بیای بیرون،فقط استراحت کن
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط نگاهش دنبال مینسو رفت تا وقتی از سالن خارج شد.
و بعد به لیوان قهوه توی دستش خیره شد.
نسیم باد تار موهایی که روی صورتش ریخته شده بودن رو به رقص درآورده بود.
چشمهای قهوهای رنگش مثل دریایی بود که ادمو وادار میکرد غرقش بشه..
ولبای سرخ رنگش..
هنوز اون زخم گوشه لبش خودنمایی میکرد..
با لبخند محوی که روی لباش نشست به خودم اومدم.
_انقدر خوشتیپم؟
به معنای واقعی لال شده بودم و نمیدونستم چی بگم فقط نگاهمو ازش گرفتم.
موهای توی صورتم رو زدم پشت گوشم و برای اینکه جو سنگینی که بینمون شکل گرفته بود رو از بین ببرم گفتم:دستت..الان بهتری؟
صدای نیشخندی که زد اومد.
_خوبم..البته این چند روز باید بیشتر مواظبم باشی
از روی صندلی بلند شد و ادامه داد:معلومه خیلی نگرانمی..
به سمتم قدم برداشت،پشتم ایستاد و خم شد.
موهایی که روی گردنم ریخته بودن رو زد عقب و لبشو نزدیک گردنم کرد.
با صدای دورگه گرمش زمزمه وار گفت:اگه بهم احساسی داری فقط کافیه بهم بگی..لازم نیست با نگاهت بهم بفهمونی
نفس داغش میخورد به گردنم..
لحظه ای بعد زیر لب خنده ارومی کرد و رفت..
لیا..تو چت شده؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
گـــــرگوحــــشــــیومـــاه¹⁶
مینسو هم اینجاست..انگار دیشب اینجا خوابیده.
+صبح بخیر
هر دو نگاهشون افتاد رو من.
مینسو تکیه داد به صندلیش و با یه لبخند پررنگ گفت:صبح بخیر خانم پارک
روی یکی از صندلی ها،روبه روی سومین نشستم و مشغول نوشیدن قهوه شدم..
مینسو همینطور که داشت با کارد میوه خوری توی دستش بازی میکرد روبه تهیونگ گفت:عاشق دل خسته عزیزت دیشب تا صبح بهم زنگ میزد و حالتو میپرسید..خیلی نگرانت شده بود
اون منظورش نارا بود؟..همون دختری که چند شب پیش توی مهمونی دیدم.
تهیونگ بدون اینکه چیزی بگه مشغول نوشیدن قهوهش بود.
مینسو ادامه داد:دختره خیلی دوست داره..چرا بهش یه شانس نمیدی،بخاطر قدرتی که پدرش داره اگه باهاش باشی برای توهم خوب میشه..
تهیونگ با کلافگی فنجونش رو روی میز کوبید و گفت:میشه خـ ـفهشی؟
مینسو دستهاش رو بالا برد و گفت:من فقط نظرمو گفتم..همین
و بعد بلند شد و گفت:به هر حال..من دیگه میرم،نیازی نیست چند روزی از عمارت بیای بیرون،فقط استراحت کن
تهیونگ چیزی نگفت.
فقط نگاهش دنبال مینسو رفت تا وقتی از سالن خارج شد.
و بعد به لیوان قهوه توی دستش خیره شد.
نسیم باد تار موهایی که روی صورتش ریخته شده بودن رو به رقص درآورده بود.
چشمهای قهوهای رنگش مثل دریایی بود که ادمو وادار میکرد غرقش بشه..
ولبای سرخ رنگش..
هنوز اون زخم گوشه لبش خودنمایی میکرد..
با لبخند محوی که روی لباش نشست به خودم اومدم.
_انقدر خوشتیپم؟
به معنای واقعی لال شده بودم و نمیدونستم چی بگم فقط نگاهمو ازش گرفتم.
موهای توی صورتم رو زدم پشت گوشم و برای اینکه جو سنگینی که بینمون شکل گرفته بود رو از بین ببرم گفتم:دستت..الان بهتری؟
صدای نیشخندی که زد اومد.
_خوبم..البته این چند روز باید بیشتر مواظبم باشی
از روی صندلی بلند شد و ادامه داد:معلومه خیلی نگرانمی..
به سمتم قدم برداشت،پشتم ایستاد و خم شد.
موهایی که روی گردنم ریخته بودن رو زد عقب و لبشو نزدیک گردنم کرد.
با صدای دورگه گرمش زمزمه وار گفت:اگه بهم احساسی داری فقط کافیه بهم بگی..لازم نیست با نگاهت بهم بفهمونی
نفس داغش میخورد به گردنم..
لحظه ای بعد زیر لب خنده ارومی کرد و رفت..
لیا..تو چت شده؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#گرگ_وحشی_و_ماه#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جیهوپ#جین#سناریو
- ۲۷.۴k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط