ابلیس
part 82
دستشو دور کمرش سفت کرد و به چشماش خیره شد
_ رو حرفت و اون مدرک خیلی فکر کردم...ولی چویا رئیس آدمی نیست که به راحتی امضا بزنه
+ منم نمیگم راحت بود
_ حتی اگرم تو بی گناه باشی...بازم اون شب پیش اون مرد تو یه اتاق بودی
+ ماموریت بود
_ نمیتونستی به نحوه دیگه اجراش کنی؟
+ نه...چون اون فرد فقط اینطوری گول میخورد...من قصد بدی نداشتم...تو هنوز منو نشناختی
دازای لبخندی بهش زد و گفت
_ از دست تو من چیکار کنم؟!
چویا خنده آرومی کرد و نگاهشو دزدید.
دستشو آروم رو سینه دازای گذاشت و کمی به عقب هولش داد
+ دازای...هر چقدرم تورو بخوام...هر چقدرم که از لویی متنفر باشم ، بازم نمیتونم یه زندگیو خراب کنم...من بین شما قرار نمیگیرم ارزوی خوشبختی براتون دارم...
از کنارش رد شد و دازای بدون توقف حرکت کرد. و با خنده گفت
_ ممنون چویا سان!
چویا با پیوند سان عصابش خط خطی شد و سرعتش رو بیشتر کرد...هر کاری باهاش میکرد بازم ورق سمت اون میچرخید و چویا ساکت میموند...خیلی پرویی دازای!
وارد سالن شدن ولی دازای دیر رسید چون لویی شمع رو فوت کرده بود.
لویی سمتش دوید و بازوشو گرفت که چویا یه تای ابروشو بالا داد و دازای با نگاه چویا یکم دست پاچه شد...خودشم به خودش خندید و عقب کشید که لویی شوکه شد
" تو حالت خوبه؟ "
_ لویی...من امروز خیلی خستم...لطفا!
لویی با لبخند گفت
" باشه...برو استراحت کن عزیزم "
دازای از سالن خارج شد اما در بین راه دست چویا رو کشید و همراه خودش برد و خوشبختانه نه رئیس و نه لویی متوجه نشدن...
وارد اتاق شد و چویا رو وارد اتاقش کرد و درو پشت سرش بست
+ چ...چیشده؟
_ چرا اونجوری نگام کردی؟
چویا اخم کرد و گفت
+ همینطوری چشمم بهت افتاد...تو چرا دست پاچه شدی؟
_ من حواسم به لویی بود
+ آه بیخیال من میرم.
دازای رفت کنار و رو تخت نشست و گفت
_ برو...فقط واسه جلب توجه این کارو کردم...ولی انگار نشد
چویا خواست بره اما یهو برگشت و خودشو رو دازای انداخت و جفتشون رو تخت افتادن و چویا رو شکم دازای نشست و دستاشو اطراف سرش قرار داد و لباشو رو لبای دازای کوبید.
دازای شوکه بهش خیره شد اما بعد مدت کوتاهی به خودش اومد و نگاهش نرم شد...دستش رو کمرش خزید و اونو به خودش چسبوند و همراهیش کرد...
چویا ازش فاصله گرفت و با حسادت بهش خیره شد و حواسش به بذاقی که لب هاشونو وسط کرده بود نبود
+ توی عوضی...از کی میتونی اونو...اونو لمس کنی؟
بغض کرد و دازای متعجب شد
_ فکر میکردم...
+ هیچ فکری نکن...فقط جواب منو بده...چطور میتونی بهش دست بزنی؟؟؟
__________________________________________________________
ادامه دارد...
دستشو دور کمرش سفت کرد و به چشماش خیره شد
_ رو حرفت و اون مدرک خیلی فکر کردم...ولی چویا رئیس آدمی نیست که به راحتی امضا بزنه
+ منم نمیگم راحت بود
_ حتی اگرم تو بی گناه باشی...بازم اون شب پیش اون مرد تو یه اتاق بودی
+ ماموریت بود
_ نمیتونستی به نحوه دیگه اجراش کنی؟
+ نه...چون اون فرد فقط اینطوری گول میخورد...من قصد بدی نداشتم...تو هنوز منو نشناختی
دازای لبخندی بهش زد و گفت
_ از دست تو من چیکار کنم؟!
چویا خنده آرومی کرد و نگاهشو دزدید.
دستشو آروم رو سینه دازای گذاشت و کمی به عقب هولش داد
+ دازای...هر چقدرم تورو بخوام...هر چقدرم که از لویی متنفر باشم ، بازم نمیتونم یه زندگیو خراب کنم...من بین شما قرار نمیگیرم ارزوی خوشبختی براتون دارم...
از کنارش رد شد و دازای بدون توقف حرکت کرد. و با خنده گفت
_ ممنون چویا سان!
چویا با پیوند سان عصابش خط خطی شد و سرعتش رو بیشتر کرد...هر کاری باهاش میکرد بازم ورق سمت اون میچرخید و چویا ساکت میموند...خیلی پرویی دازای!
وارد سالن شدن ولی دازای دیر رسید چون لویی شمع رو فوت کرده بود.
لویی سمتش دوید و بازوشو گرفت که چویا یه تای ابروشو بالا داد و دازای با نگاه چویا یکم دست پاچه شد...خودشم به خودش خندید و عقب کشید که لویی شوکه شد
" تو حالت خوبه؟ "
_ لویی...من امروز خیلی خستم...لطفا!
لویی با لبخند گفت
" باشه...برو استراحت کن عزیزم "
دازای از سالن خارج شد اما در بین راه دست چویا رو کشید و همراه خودش برد و خوشبختانه نه رئیس و نه لویی متوجه نشدن...
وارد اتاق شد و چویا رو وارد اتاقش کرد و درو پشت سرش بست
+ چ...چیشده؟
_ چرا اونجوری نگام کردی؟
چویا اخم کرد و گفت
+ همینطوری چشمم بهت افتاد...تو چرا دست پاچه شدی؟
_ من حواسم به لویی بود
+ آه بیخیال من میرم.
دازای رفت کنار و رو تخت نشست و گفت
_ برو...فقط واسه جلب توجه این کارو کردم...ولی انگار نشد
چویا خواست بره اما یهو برگشت و خودشو رو دازای انداخت و جفتشون رو تخت افتادن و چویا رو شکم دازای نشست و دستاشو اطراف سرش قرار داد و لباشو رو لبای دازای کوبید.
دازای شوکه بهش خیره شد اما بعد مدت کوتاهی به خودش اومد و نگاهش نرم شد...دستش رو کمرش خزید و اونو به خودش چسبوند و همراهیش کرد...
چویا ازش فاصله گرفت و با حسادت بهش خیره شد و حواسش به بذاقی که لب هاشونو وسط کرده بود نبود
+ توی عوضی...از کی میتونی اونو...اونو لمس کنی؟
بغض کرد و دازای متعجب شد
_ فکر میکردم...
+ هیچ فکری نکن...فقط جواب منو بده...چطور میتونی بهش دست بزنی؟؟؟
__________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۴.۲k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط