چندپارتیوقتی به هم خیانت میکنید وpt
چندپارتی:وقتی به هم خیانت میکنید و...pt⁵
با لبخند گفت:"خیلی خب..باشه ولی..زود برگرد باهم شام بخوریم!"
دلم براش سوخت...ولی نمیتونستم هیچ جوره سوهیون رو بپیچونم امیدوارم جونگ کوک نفهمه...رفتم حاضر شدم..خودمو تو آینه نگاه کردم..خواستم موهامو ببندم که جونگ کوک اومد:"بزار من موهاتو ببندم واست.."
کش موی آبیمو دور دستای مردونش انداخت و موهامو دم اسبی بست...دستشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو برد تو گردنم و بوسه های عمیقی میذاشت:"چجوری..تونستم..این دو ماه بدون تو دووم بیارم قسم میخورم نمیدونم..."
وای اگه که بفهمه کجا میخوام برم!
لبخند زدم:"اشکال نداره..الان دیگه پیش همیم"
"اوهوم"
از اتاق رفت بیرون..سوهیون زنگ زد جواب دادم:"الو..رسیدی؟؟..اوکی اومدم!"
از جونگ کوک خدافظی کردم و از پله ها رفتم پایین...سوار ماشینش شدم:"سلام!"
لبخند شیرینی زد:"سلام...خوشگل شدی!"
اون از من تعریف کرد...عجیبه
"مرسی"
حرکت کرد:"صبر ببینم سوهیون کجا میخوای بری؟؟"
"میفهمی.."
امشب عجیب شده بود...از همین الان استرس داشتم که نکنه جونگ کوک بفهمه..بعد از چند مین رسیدیم..
دم بار پارک کرد..بار؟؟
نایون:"سوهیون؟؟چرا اینجا پارک کردی؟؟"
"گفتم..بریم یکم مشروب بخوریم.."
استرسم صد برابر شد:"سوهیون من...من..امشب رو مود بار نیستم!"
"یاااااا بیخیال تا اینجا اومدیم...بیا بریم دیگه!"
"خیلی خب ولی فقط یه ساعت!"
خندید و پیاده شدیم..وای خدا اگه جونگ کوک میفهمید..پوستمو میکند..وارد بار شدیم..بوی الکل همه جا رو پر کرده بود...نشستیم یه جا..گارسون اومد:"چی میل دارید؟؟"
سوهیون جدی گفت:"یه چیزی که عقل آدمو میبره!"
نایون:"فکر نمیکنی خیلی زیادیه؟؟"
"نه"
سفارش رو آوردن..من سعیمو کردم کم بخورم..مشروبش خیلی سنگین بود..خیلی کم خوردم ولی سوهیون..زیاده روی کرده بود!
از جاش بلند شد..دستمو گرفت:"پاشو پاشو بیبی...بیا بریم برقصیم!"
بیبی؟؟ینی چی؟؟مست بود نمیفهمید چی میگفت
"نه سوهیون بیا بریم من گفتم فقط یه ساعت!"
"یاااااا بیا دیگههه"
بزور برد منو تو جمعیت..مجبور شدم یکمی بدنمو تکون بدم..صدای آهنگ خیلی بلند بود..با داد به سوهیون گفتم:"سوهیون بیا بریم دیگه من دارم خسته میشم!"
لبخند زد و خمار نگاهم کرد.. این نگاهش منو میترسوند!
دستامو گرفت:''از چی میترسی ها؟؟"
صورتشو نزدیکم آورد..خواستم سرمو ببرم اونور ولی گردنمو گرفت و سرمو نزدیک تر آورد
"هی چیکار میکنی؟!"
"اوه بیخیال بیبی...اول و آخرش سهم خودمی دیگه نه؟؟! چیکار کنم که انقدر یهو عاشقت شدم؟هوم؟! نمیشه مال من باشی؟؟ قول میدم...قول میدم دوست داشته باشم!"
شک شده بودم..نفسام به شماره افتاده بود..انگار دیگه هیچی نمیشنیدم..
نایون:"چی داری میگی؟؟سو..سوهیون من..من تورو..مثل داداشم میدونستم..تو چی میگ.. "
انگشت اشارشو گذاشت رو لبم:"هیشششش..هیچی نگو بزار از لذت ببرم!"
سعی کردم خودمو ازش جدا کنم..ولی صورتشو آورد نزدیک تر..لبش داشت به لبم نزدیک تر میشد که یهو به طرز بدی به اونطرف پرتاب شد..
ادامه دارد...
اگه بد شد معذرت میخوام 🫠
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
با لبخند گفت:"خیلی خب..باشه ولی..زود برگرد باهم شام بخوریم!"
دلم براش سوخت...ولی نمیتونستم هیچ جوره سوهیون رو بپیچونم امیدوارم جونگ کوک نفهمه...رفتم حاضر شدم..خودمو تو آینه نگاه کردم..خواستم موهامو ببندم که جونگ کوک اومد:"بزار من موهاتو ببندم واست.."
کش موی آبیمو دور دستای مردونش انداخت و موهامو دم اسبی بست...دستشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو برد تو گردنم و بوسه های عمیقی میذاشت:"چجوری..تونستم..این دو ماه بدون تو دووم بیارم قسم میخورم نمیدونم..."
وای اگه که بفهمه کجا میخوام برم!
لبخند زدم:"اشکال نداره..الان دیگه پیش همیم"
"اوهوم"
از اتاق رفت بیرون..سوهیون زنگ زد جواب دادم:"الو..رسیدی؟؟..اوکی اومدم!"
از جونگ کوک خدافظی کردم و از پله ها رفتم پایین...سوار ماشینش شدم:"سلام!"
لبخند شیرینی زد:"سلام...خوشگل شدی!"
اون از من تعریف کرد...عجیبه
"مرسی"
حرکت کرد:"صبر ببینم سوهیون کجا میخوای بری؟؟"
"میفهمی.."
امشب عجیب شده بود...از همین الان استرس داشتم که نکنه جونگ کوک بفهمه..بعد از چند مین رسیدیم..
دم بار پارک کرد..بار؟؟
نایون:"سوهیون؟؟چرا اینجا پارک کردی؟؟"
"گفتم..بریم یکم مشروب بخوریم.."
استرسم صد برابر شد:"سوهیون من...من..امشب رو مود بار نیستم!"
"یاااااا بیخیال تا اینجا اومدیم...بیا بریم دیگه!"
"خیلی خب ولی فقط یه ساعت!"
خندید و پیاده شدیم..وای خدا اگه جونگ کوک میفهمید..پوستمو میکند..وارد بار شدیم..بوی الکل همه جا رو پر کرده بود...نشستیم یه جا..گارسون اومد:"چی میل دارید؟؟"
سوهیون جدی گفت:"یه چیزی که عقل آدمو میبره!"
نایون:"فکر نمیکنی خیلی زیادیه؟؟"
"نه"
سفارش رو آوردن..من سعیمو کردم کم بخورم..مشروبش خیلی سنگین بود..خیلی کم خوردم ولی سوهیون..زیاده روی کرده بود!
از جاش بلند شد..دستمو گرفت:"پاشو پاشو بیبی...بیا بریم برقصیم!"
بیبی؟؟ینی چی؟؟مست بود نمیفهمید چی میگفت
"نه سوهیون بیا بریم من گفتم فقط یه ساعت!"
"یاااااا بیا دیگههه"
بزور برد منو تو جمعیت..مجبور شدم یکمی بدنمو تکون بدم..صدای آهنگ خیلی بلند بود..با داد به سوهیون گفتم:"سوهیون بیا بریم دیگه من دارم خسته میشم!"
لبخند زد و خمار نگاهم کرد.. این نگاهش منو میترسوند!
دستامو گرفت:''از چی میترسی ها؟؟"
صورتشو نزدیکم آورد..خواستم سرمو ببرم اونور ولی گردنمو گرفت و سرمو نزدیک تر آورد
"هی چیکار میکنی؟!"
"اوه بیخیال بیبی...اول و آخرش سهم خودمی دیگه نه؟؟! چیکار کنم که انقدر یهو عاشقت شدم؟هوم؟! نمیشه مال من باشی؟؟ قول میدم...قول میدم دوست داشته باشم!"
شک شده بودم..نفسام به شماره افتاده بود..انگار دیگه هیچی نمیشنیدم..
نایون:"چی داری میگی؟؟سو..سوهیون من..من تورو..مثل داداشم میدونستم..تو چی میگ.. "
انگشت اشارشو گذاشت رو لبم:"هیشششش..هیچی نگو بزار از لذت ببرم!"
سعی کردم خودمو ازش جدا کنم..ولی صورتشو آورد نزدیک تر..لبش داشت به لبم نزدیک تر میشد که یهو به طرز بدی به اونطرف پرتاب شد..
ادامه دارد...
اگه بد شد معذرت میخوام 🫠
نظرتون برام با ارزشه
هیت و توهین نه نظره و نه قابل احترام...💗
- ۲.۲k
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط