#گروگان_قلبم
#گروگان_قلبم
#part_26
+میدونستی سومی اصلا مهم نیست !
(امگا با تخسی به الفا گفت و پشت بهش دراز کشید )
-یا دیگه داره بهم بر میخوره ها .
+به درک !
-عجبا .
(تهیونگ پا پس نکشید و دوباره سمت امگا رفت و بغلش کرد و دستش روی شکم تخت امگا کشید )
-تا دو سال که فکر کنم اصلا نمیتونی همچین رشته ای انتخاب کنی !بعدشم شاید نظرت عوض شد تا اون موقع .
+اگه نشد میزاری برم
-حالا...
+خیلی خب ،تهیونگ !
- جون دل تهیونگ .
+میگم .... میگم میشه فعلا به بقیه چیزی نگیم ؟
(امگا را طرف خودش چرخوند و به چشم هاش زل زد )
-چرا دورت بگردم ؟
+خب ... خب فعلا نمیخوام کسی بدونه .
-باشه من که نمیگم ولی باید ببینیم این عشق بابا تا کی اروم میشینه.
+میخوای اذیتم کنی ؟
-نه برا چی ،کجای دنیا را دیدی امگای باردار اذیت کنن !؟
+یاااا،هنوز چند ساعت نیست فهمیدی !
(خنده ای کرد و امگا را توی بغلش فشرد و باهم خوابیدن )
(یک ماهی میگذشت و امگا بیشتر روز ها را داخل خونه سپری میکرد یا به خونه ی جیمین میرفت ولی هنوز حالت تهوع نداشت و شکمش هم زیادی تغییر سایز نداده بود که بقیه متوجه بشن تا الان هم به کسی چیزی نگفته بود ولی تا کی قرار بود قایمش کنه بهر حال باید میگفت ؛امروز هم مثل بعضی از روز ها به خونه ی جیمین میرفت )
(با باز شدن در خونه داخل رفت و برادرش مثل همیشه محکم بغلش کرد )
+یا جیمین !
=هوم
+نمیخوای بزاری بیام تو ؟
(کنار رفت و جونگکوک هم وارد خونه شد وسایلش روی مبل گذاشت ،جیمین هم رفت اشپز خونه و با خوراکی برگشت )
+جیمین !
=ها ؟
+ها چیه مثلا من ازت بزرگترم ها اصلا چرا بهم نمیگی هیونگ ؟
(امگا این مدت حساس تر شده بود و به همه چیز گیر میداد و از همه و همه کس ایراد میگرفت و این همه را اذیت میکرد و به خاطر بچه بود مگرنه این امگا که انقدر نازک ونارنجی نبود !)
=خب حالا چی میخوای بگی !
+چجوری بهت بگم خب .... خب ...
=خب چی ؟
+من باردارم
(لحظه ای هیچ یک چیزی نگفتن که جیمین پقی زد زیر خنده )
+نخند بیشعور ! دارم جدی میگم !!
=وای جونگکوک این خنده دار ترین چیزی بود که شنیدم 😂
+مرگ ! حالا چند وقت دیگه که یکی صدات کرد عمو جیمین بهت میگم !
(و روش را کرد اون طرف ؛جیمین که با حرف اخر جونگکوک موضوع را کمی جدی تر گرفت )
=یعنی چی ؟تو که جفت نداری پس چجوری الان بارداری ؟
+پس تهیونگ اینجا چیکارس ؟
(جیمین چشم هاش چهار تا شد و جیغی کشید که جونگکوک شونه هاش بالا پرید )
=جونگکوککککک !!!!!!!!
+چته ؟ترسیدم .
=یعنی چی مگه تهیونگ جفتته ؟
+اره
=پس چرا تا الان چیزی نگفتی ؟
+مگه تو گفتی یونگی دوست پسرته ؟
(تو این مدت یونگی به جیمین اعتراف کرده بود جیمین هم از خدا خواسته قبول کرده بود ولی صداش در نیاورده بودن و اینکه جونگکوک از کجا میدونست عجیب بود)
=کی گفته ؟
+خودم فهمیدم !مگه کسی باید بگه از رفتاراتون معلومه .
=چی ؟حالا به هر حال به توچه !
×یااااااااا !من ازت بزرگترم ها !
=خب که چی ؟
+بیچاره یونگی بدخت چه امگایی انتخاب کرده باید حتما در جریان بزارمش حواسش جمع کنه یه وقت مارکت نکنه !
=مثل اینکه منم باید به تهیونگ میگفتم مارکت نکنه اگه میدونست چه امگایی هستی !
+یا تو از کجا میدونی ؟؟؟
=دیگه.....
+من کم حرص بده جیمین دل درد میگیرم تا شب خوارت میکنم ها !!
=خیلی خب حالا ،چی میخوری برا نهار ؟
+نودل
=باشه .
(با برادرش نهار را خوردن و تا عصر با هم بازی کردن و خوش گذروندن که دیگه جونگکوک باید میرفت ؛همون طور که کفش هاش میپوشید با جیمین هم صحبت میکرد )
+جیمین دارم میرم دیگه ،به هیونگ سلام برسون مواظب خودت باش .
=باشه ،خب یکم میموندی یونگی میومد میبردت یا میذاشتی برات تاکسی بگیرم !
+ نه این جوری راحت ترم خودم میرم .
=باشه مواظب خودت و کوچولوت باش !
(لبخندی به مهربونی ذاتی برادرش زد واز پله ها پایین اومد
و تا خونه را ترجیح داد پیاده بره ؛یک ساعتی طول کشید تا به خونه برسه رفت یه دوش گرفت و چیزی خورد و رفت اتاق که دوباره زیر دلش درد گرفت از درد توی خودش جمع شده بود گاهی این درد سراغش میومد و فقط باید تحمل میکرد ؛پیامکی به گوشیش اومد برش داشت وچکش کرد از طرف یه فرد ناشناس بود که با پیامش که نوشته بود 《به ویکتور اعتماد نکن》لرزی به تنش افتاد این کی بود که همچین چیزی فرستاده بود چرا نباید به کسی که جفتشه اعتماد میکرد . توی همین فکر ها بود که تهیونگ وارد خونه شد و به اتاق اومد ،تصمیم گرفت این پیامک زیاد جدی نگیره و چیزی به الفا نگه )
(با دیدن امگا که روی تخت نشسته بود لبخندی زد و کامل وارد اتاق شد و به طرف امگا اومد )
#part_26
+میدونستی سومی اصلا مهم نیست !
(امگا با تخسی به الفا گفت و پشت بهش دراز کشید )
-یا دیگه داره بهم بر میخوره ها .
+به درک !
-عجبا .
(تهیونگ پا پس نکشید و دوباره سمت امگا رفت و بغلش کرد و دستش روی شکم تخت امگا کشید )
-تا دو سال که فکر کنم اصلا نمیتونی همچین رشته ای انتخاب کنی !بعدشم شاید نظرت عوض شد تا اون موقع .
+اگه نشد میزاری برم
-حالا...
+خیلی خب ،تهیونگ !
- جون دل تهیونگ .
+میگم .... میگم میشه فعلا به بقیه چیزی نگیم ؟
(امگا را طرف خودش چرخوند و به چشم هاش زل زد )
-چرا دورت بگردم ؟
+خب ... خب فعلا نمیخوام کسی بدونه .
-باشه من که نمیگم ولی باید ببینیم این عشق بابا تا کی اروم میشینه.
+میخوای اذیتم کنی ؟
-نه برا چی ،کجای دنیا را دیدی امگای باردار اذیت کنن !؟
+یاااا،هنوز چند ساعت نیست فهمیدی !
(خنده ای کرد و امگا را توی بغلش فشرد و باهم خوابیدن )
(یک ماهی میگذشت و امگا بیشتر روز ها را داخل خونه سپری میکرد یا به خونه ی جیمین میرفت ولی هنوز حالت تهوع نداشت و شکمش هم زیادی تغییر سایز نداده بود که بقیه متوجه بشن تا الان هم به کسی چیزی نگفته بود ولی تا کی قرار بود قایمش کنه بهر حال باید میگفت ؛امروز هم مثل بعضی از روز ها به خونه ی جیمین میرفت )
(با باز شدن در خونه داخل رفت و برادرش مثل همیشه محکم بغلش کرد )
+یا جیمین !
=هوم
+نمیخوای بزاری بیام تو ؟
(کنار رفت و جونگکوک هم وارد خونه شد وسایلش روی مبل گذاشت ،جیمین هم رفت اشپز خونه و با خوراکی برگشت )
+جیمین !
=ها ؟
+ها چیه مثلا من ازت بزرگترم ها اصلا چرا بهم نمیگی هیونگ ؟
(امگا این مدت حساس تر شده بود و به همه چیز گیر میداد و از همه و همه کس ایراد میگرفت و این همه را اذیت میکرد و به خاطر بچه بود مگرنه این امگا که انقدر نازک ونارنجی نبود !)
=خب حالا چی میخوای بگی !
+چجوری بهت بگم خب .... خب ...
=خب چی ؟
+من باردارم
(لحظه ای هیچ یک چیزی نگفتن که جیمین پقی زد زیر خنده )
+نخند بیشعور ! دارم جدی میگم !!
=وای جونگکوک این خنده دار ترین چیزی بود که شنیدم 😂
+مرگ ! حالا چند وقت دیگه که یکی صدات کرد عمو جیمین بهت میگم !
(و روش را کرد اون طرف ؛جیمین که با حرف اخر جونگکوک موضوع را کمی جدی تر گرفت )
=یعنی چی ؟تو که جفت نداری پس چجوری الان بارداری ؟
+پس تهیونگ اینجا چیکارس ؟
(جیمین چشم هاش چهار تا شد و جیغی کشید که جونگکوک شونه هاش بالا پرید )
=جونگکوککککک !!!!!!!!
+چته ؟ترسیدم .
=یعنی چی مگه تهیونگ جفتته ؟
+اره
=پس چرا تا الان چیزی نگفتی ؟
+مگه تو گفتی یونگی دوست پسرته ؟
(تو این مدت یونگی به جیمین اعتراف کرده بود جیمین هم از خدا خواسته قبول کرده بود ولی صداش در نیاورده بودن و اینکه جونگکوک از کجا میدونست عجیب بود)
=کی گفته ؟
+خودم فهمیدم !مگه کسی باید بگه از رفتاراتون معلومه .
=چی ؟حالا به هر حال به توچه !
×یااااااااا !من ازت بزرگترم ها !
=خب که چی ؟
+بیچاره یونگی بدخت چه امگایی انتخاب کرده باید حتما در جریان بزارمش حواسش جمع کنه یه وقت مارکت نکنه !
=مثل اینکه منم باید به تهیونگ میگفتم مارکت نکنه اگه میدونست چه امگایی هستی !
+یا تو از کجا میدونی ؟؟؟
=دیگه.....
+من کم حرص بده جیمین دل درد میگیرم تا شب خوارت میکنم ها !!
=خیلی خب حالا ،چی میخوری برا نهار ؟
+نودل
=باشه .
(با برادرش نهار را خوردن و تا عصر با هم بازی کردن و خوش گذروندن که دیگه جونگکوک باید میرفت ؛همون طور که کفش هاش میپوشید با جیمین هم صحبت میکرد )
+جیمین دارم میرم دیگه ،به هیونگ سلام برسون مواظب خودت باش .
=باشه ،خب یکم میموندی یونگی میومد میبردت یا میذاشتی برات تاکسی بگیرم !
+ نه این جوری راحت ترم خودم میرم .
=باشه مواظب خودت و کوچولوت باش !
(لبخندی به مهربونی ذاتی برادرش زد واز پله ها پایین اومد
و تا خونه را ترجیح داد پیاده بره ؛یک ساعتی طول کشید تا به خونه برسه رفت یه دوش گرفت و چیزی خورد و رفت اتاق که دوباره زیر دلش درد گرفت از درد توی خودش جمع شده بود گاهی این درد سراغش میومد و فقط باید تحمل میکرد ؛پیامکی به گوشیش اومد برش داشت وچکش کرد از طرف یه فرد ناشناس بود که با پیامش که نوشته بود 《به ویکتور اعتماد نکن》لرزی به تنش افتاد این کی بود که همچین چیزی فرستاده بود چرا نباید به کسی که جفتشه اعتماد میکرد . توی همین فکر ها بود که تهیونگ وارد خونه شد و به اتاق اومد ،تصمیم گرفت این پیامک زیاد جدی نگیره و چیزی به الفا نگه )
(با دیدن امگا که روی تخت نشسته بود لبخندی زد و کامل وارد اتاق شد و به طرف امگا اومد )
- ۵۲۹
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط