با ترس از خوابم پریدم ساعت صبح بود از استرس خوابم شده بود ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
#ᎮᏗᏒᏖ_17. 🌻 📒 💛
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

با ترس از خوابم پریدم ساعت 3:06 صبح بود از استرس خوابم شده بود ترناک برام
هول هوکلی بیدار شدم اروم سرم گذاشتم رو بالشت و که درجا فکرم رفت سمت گذشته
فلش بک
" سوار ماشین شدم و روبه آرش و شیوا گفتم
+خب خب چه شبی بشه امششب
آرش:
ـ ببین اصن اوفففففف...رفیقم هس؟احسان حاجی اگر ببینیش آوی(آوی تیکه شده ی اسم آویشن)دیوونش میشی به مولا اینقدر که این بشر جذاب لعنتیه
+زر میزنی؟از آرمان و شهاب و یوسف و کیمان و نریمان و پدرام(اکساش)جذاب تر؟
شیوا:
ـ کوروش و امیر و علی ورضا و محسن یادت رفت
+اونا که خوشگل نبودن باوووو
آرش:
ـ منو ببین آوی..ازمنم جذاب تره چه برسه به اکسات
+الکی میگیییییی
ـ نه به جان تو
+خب پس اومدم احسان جوننننننن
¦¦¦¦¦|||||¦¦¦¦¦||||||¦¦¦¦¦|||||¦¦¦¦¦||||||¦¦¦¦|||||||¦¦¦¦|||||
پ.ارتی
رفتیم داخل که جانم جانم چه دافیی ریخته وسط
اصن دلم ضعف رفت
با آرش رفتیم سر بار که پسری با موهای بلند و قهوه ای و چشمای خرمایی وایستاده دم بار نگاس کردم دیدم چه جیگریه خدایی خیلی خیلی خوشگل بود البته بینیش عمل بود و فکش هم با عمل زاویه سازی کرد(خود آقا احسان اعتراف کرد)
با احسان آشنا شدم ولی ازش خوشم اومد یکم بعد بهم پیشنهاد دوستی داد منم قبول کردم باهم رفتیم تا برق.صیم خیلس بهم چ..سبید و دستاش تمام بدنم رو ل ..مس کرد خوشم اومده بود دستش کمکم رفت پایین تا جایی که به اخر دامن کوتاهم رسید بیشتر بهم چ..سبید و گفت
#خوبه ا.ندام پری داری
با ناز خندیدم و گفتم
+نظر لطفته
برقای سالن رفت که احسان بغلم کرد"
سرم رو از درد گرفتم
چرا چرا این خاطره های کوفتی پاک نمیشن از این مغز؟چرا چرا من اینقدر احمق بودم که از دستمالی کردنم خوشم میومد؟خوب شد؟بعدش چی؟ مثل دستمال پرتم کرد تو سطل اشغال از اولم انگار همینو میخواستم که دستمال باشم..ولی چرا کسی قبول نمیکنه که من آویشن دیگه آویشن 7سال پیش نیستم؟چرا نمیفهمن دیگه بزرگ شدم چرا نمیفهن که منه احمق بچه بودم فقط 16 سالم بود ولی کرم از خود درخته خودم خواستم اگر منه احمق روز خاستگاریم اون کارو نمیکردم شاید الان با سهند داشتم اسم بچه هامون رو انتخاب میکردیم؟
⛥   (\(\
    („• ֊ •„)  ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
    
┗━━━━━━━━━┛
دیدگاه ها (۰)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

رمان▪︎روباه کوچولو▪︎پارت۱سلاممم من مهشادم اممم ۲۴ سالمه و یه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط