p2

از اینکه مامان صدات کرده بود لبخندی زدی حس خیلی خوبی داشت که یه بچه مامان صدات کنه در حالیکه مامان واقعیش نبودی شدت گریه‌هاش رفته رفته بیشتر میشدن در اتاقو باز کردی و زود خودتو به دختر مچاله شده روی تخت رسوندی و کشیدیش تو بغلت
+باشه پرنسس باشه میتونی مامان صدام کنی
آنی دقیقه اشکاشو پاک کرد و بغلت کرد
÷خیلی مهربونی خیلی دوست دارم مامان
+منم دوست دارم عزیزم دیگه هیچوقت گریه نکن
÷قول میدم
+بریم صبحونه آماده کنیم؟
÷بریم مامان
+نظرت چیه اول لباساتو عوض کنیم
نگاهی به لباساش انداخت و با لحن کیوتی گفت:÷عه یادم نبود با لباس خوابم
+تا لباستو انتخاب کنی موهاتو شونه میکنم
÷مرسی
بالاخره آماده‌ش کردی و با بغل کردنش از اتاق خارج شدین
÷مامانی؟تو هم یادت رفته پالتوتو در بیاری
+درست میگی عزیزم
روی پارکتها گذاشتیش و پالتوتو درآوردی و روی مبل گذاشتی و با گرفتن دستش رفتین سمت آشپزخونه روی جزیره گذاشتیش و دستتو بین موهای خوش رنگش کشیدی
+چی دلت میخواد بخوری؟
÷میشه غلات بخورم؟
+فقط این بار باشه؟
لبخند بامزه‌ای زد و گفت:باشه مامانی
صبحونه‌شو آماده کردی و مشغول غذا دادن بهش شدی
÷مامانی؟
+ بله عزیزم؟
÷میشه بریم بیرون؟
+بعد از ظهر میریم پارک باشه؟
÷بعدش هم بریم شهر بازی
+حتما میخوای بگی واسه شام هم فست فود میخوای
÷میشه؟
+باشه عزیزم
÷مامان؟یعنی الان وقتی تو رو مامان صدا میکنم مامان قبلیم ناراحت میشه؟
+مامان برای من یه لقبه عزیزم و من مادرت نیستم
÷یعنی چی؟
+مامان از نظر تو کیه؟
قیافه متفکری به خودش گرفت و گفت:مامان کسیه که دوسم داشته باشه نه کسی که منو به دنیا آورده باشه بابا هم میگه کسی نمیتونه مثل مامان آستوریا باشه ولی من اینطوری فک نمیکنم به نظرم مامان وقتی ناراحت میشه که من و بابا ناراحت باشیم یا دعوا کنیم ولی الان من با تو خوشحالم مامان ا.ت
با بغض به دختر کوچولوی رو به روت خیره بودی و شدید براش ناراحت شده بودی جوری که به زور اشکاتو نگه داشته بودی کاسه دستتو روی میز گذاشتی و بغلش کردی که اونم بغلت کرد چند ثانیه گذشت و بالاخره تونستی به خودت بیای
+اول غذاتو تموم کن بعد بریم با اسباب بازیهات بازی کنیم
÷باشه میشه برام شیرکاکائو درست کنی؟
+میتونی خودت بخوری؟
÷اوهومم
کاسه رو برداشت و مشغول خوردن شد و تو هم براش شیر کاکائو داغ درست کردی
÷میشه بخورمش؟
+الان زبونت میسوزه عزیزم یکم صبر کن
÷باشه مامانی میشه بزاریم زمین؟
لبخندی زدی و بلندش کردی و گذاشتیش رو پارکتها که از آشپزخونه خارج شد
در حال قدم زدن تو پارک بودین که گوشیت زنگ خورد دست سوفیا رو محکم تو دستت گرفتی که برگشت سمتت و تو بلندش کردی که اگه حواست پرت بشه هم گمش نکنی گوشی رو از جیبت دراوردی"آقای مالفوی"
+بله آقای مالفوی؟
-اتفاقی افتاده خانم؟
+نه همه چی عادیه فقط یادم رفت بهتون خبر بدم ما الان تو پارکیم آقای مالفوی
-اوکی سوفیا حالش خوبه؟
÷مامان میشه بزاریم زمین؟
گوشی رو از گوشت فاصله دادی و آروم گفتی:صبر کن عزیزم
-سوفیا شما رو مامان صدا میکنه؟!
+متاسفم چاره دیگه‌ای نداشتم بعد از اینکه رفتین گفت تا وقتی که قبول نکنم مامان صدام کنه گریه میکنه
-کار درستو کردین ممنونم ازتون کی برمیگردین خونه؟
÷من از مامان خواستم که بعد از پارک بریم شهربازی و بعدش هم پیتزا میخوریم تو هم با پرونده‌هات درگیر شو و کلا منو فراموش کن
+سوفیا!
-میشه باهاش حرف بزنم؟
+البته سوفیا عزیزم
÷نمیخوام باهاش حرف بزنم الان هم گوشی رو قطع کن مامانی و کل توجهت به من باشه
+سوفیا نباید به بابات بی‌احترامی کنی
÷اونم باید دوسم داشته باشه!
-دیگه قطع میکنم لطفا مواظبش باشین
+حتما
تماسو قطع کردی که دیدی چشماش داره برق میزنه رد نگاهشو گرفتی و به پشمک فروشی رسیدی
÷مامان لطفااا
+نه سوفیا امروز به حد کافی قراره غذای مضر بخوری اونم هفته بعد میخوری باشه؟
دیدگاه ها (۱۰)

『روانی عاشق』𝑷𝒂𝒓𝒕_𝟓𝟐اونا رسیدن سئول.. اول رفتن بیمارستان تا ب...

سناریو بی تی اس درخواستی:وقتی میخوایم بریم رو تخت بخوابیم به...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_68گوشیشو به سمتم گرفت آروم ل...

پرنسس کوچولوی دروغگو p1

سناریو بلولاک وقتی  مو های بلندمونو کوتاه میکنیم چه ریکشنی د...

رقص مرگ و عشقp⁶"ویو جونگکوک"رفتم کنار‌ هی‌جا(مامان ا.ت)و کنا...

پارت 15رمان🦋 عشق مدرسه ای 🦋ات: چه شرطی؟ هیونجین: ( به لبش اش...

وقتی بین پسر و دخترش فرق می‌گذاشت P¹جیهوپ از وقتی جیهو و سو...

وقتی حسودی می‌کرد …

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط