طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. 
---

پارت ۷۰ | «بی‌اختیار...»

صبح روز بعد...

مانلی از دیشب تا حالا چند بار با خودش گفته بود:

«دیگه نباید به اون صحنه فکر کنم...»

اما هر بار...

همان تصویر جلوی چشمش می‌آمد.

دختری که داشت یقه‌ی لباس تهیونگ را مرتب می‌کرد.

خنده‌ی کوتاه تهیونگ...

و آن حس عجیبی که دلش را گرفته بود.

...

با خودش زمزمه کرد:

«داری الکی حساس میشی، مانلی...»

بعد دوباره مشغول کار شد.


---

از آن طرف...

تهیونگ هم از صبح حواسش جمع نبود.

دیروز، لبخند همیشگی مانلی را ندیده بود.

و این موضوع مدام در ذهنش می‌چرخید.


---

داخل سالن تمرین...

جیهوپ با صدای بلند گفت:

«بچه‌ها، پنج دقیقه استراحت!»

همه روی زمین نشستند.

جین بطری آبش را برداشت.

«فکر کنم امروز همه خسته‌ان.»

جیمین نگاهی به تهیونگ انداخت.

«بعضیا بیشتر از بقیه.»

جونگکوک خنده‌اش گرفت.


---

همان موقع...

رئیس پروژه وارد سالن شد.

«مانلی، میشه چند دقیقه بیای؟»

مانلی که پوشه‌ای در دست داشت، وارد سالن شد.

همه به او سلام کردند.

او هم با لبخند جواب داد.

اما...

سعی می‌کرد زیاد به تهیونگ نگاه نکند.


---

رئیس پروژه درباره‌ی چند تغییر کوچک توضیح داد.

بعد رو به همان استایلیست جوان گفت:

«لطفاً اندازه‌ی کت تهیونگ رو یه بار دیگه چک کن.»

«حتماً.»

...

استایلیست دوباره جلو رفت.

آستین کت را صاف کرد.

چند سنجاق روی پارچه گذاشت.

همه‌چیز کاملاً عادی بود.

اما...

مانلی ناخودآگاه نگاهش روی همان صحنه ماند.

دستش روی پوشه کمی محکم‌تر شد.

ناخون هاش رو تویه پوشه فرو میبرد.

بی‌اختیار نگاهش را برگرداند.

دلش نمی‌خواست بیشتر از این ببیند.


---

این بار...

تهیونگ متوجه شد.

دید که مانلی نگاهش را از او دزدید.

اخم خیلی کوچکی روی صورتش نشست.

با خودش گفت:

«بازم همون رفتار دیروز...»


---

چند دقیقه بعد...

جلسه تمام شد.

مانلی خواست از سالن بیرون برود.

همین که به در رسید...

صدای تهیونگ را شنید.

«مانلی...»

ایستاد.

برگشت.

«بله؟»

تهیونگ چند قدم جلو آمد.

«اگه وقت داری... بعد از تمرین می‌تونی چند دقیقه بیای اتاق طراحی؟»

مانلی با تعجب نگاهش کرد.

«برای چی؟»

«می‌خوام درباره‌ی لباس اجرا یه چیزی ازت بپرسم.»

چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

«باشه.»


---

وقتی مانلی رفت...

جیمین لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

«هیونگ...»

«هوم؟»

«مطمئنم سؤال لباس نداری.»

تهیونگ خندید.

«ندارم.»

جونگکوک با خنده گفت:

«پس فقط می‌خوای باهاش حرف بزنی.»

تهیونگ این بار چیزی نگفت.

فقط لبخند زد.

همین سکوت...

برای همه جواب سؤالشان بود.


---

از آن طرف...

مانلی در راه برگشت به اتاق طراحی، نفس عمیقی کشید.

با خودش گفت:

«چرا انقدر دلم می‌خواد بدونم چی می‌خواد بگه...؟»

لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست.

شاید...

حرف زدن با تهیونگ، همان چیزی بود که از دیروز دلش دنبالش می‌گشت.

پایان پارت ۷۰... 🤍🌿
دیدگاه ها (۱)

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط