.
.
شمس چشمانت مرا آواره ی تبریز کرد
جرم انت الحق مرا بر دار حلق آویز کرد
.
تا که بوسیدم درختان سرکوی تو را
آن رقیب سنگدل دیشب تبر را تیز کرد
.
ده قدم تا نوبهار گلفشانی مانده بود
فتنه ها در کار من بیرحمی پاییز کرد
.
تا که نوبت بر من مخمور سرگردان رسید
جام می را خون لبالب ساقی خونریز کرد
.
تا شدم بیمار چشمت ابروان سرکشت
تیر زهر آگین غم را بر دلم تجویز کرد
.
باز هم صد آفرین بر غم که بعد از هجر تو
هر شب اینجا همدلی ها با من ناچیز کرد
.
کاش چشمانت مرا شاعر نمیکرد اینچنین
در نبودت غم مرا معشوقه ی پاییز کرد
شمس چشمانت مرا آواره ی تبریز کرد
جرم انت الحق مرا بر دار حلق آویز کرد
.
تا که بوسیدم درختان سرکوی تو را
آن رقیب سنگدل دیشب تبر را تیز کرد
.
ده قدم تا نوبهار گلفشانی مانده بود
فتنه ها در کار من بیرحمی پاییز کرد
.
تا که نوبت بر من مخمور سرگردان رسید
جام می را خون لبالب ساقی خونریز کرد
.
تا شدم بیمار چشمت ابروان سرکشت
تیر زهر آگین غم را بر دلم تجویز کرد
.
باز هم صد آفرین بر غم که بعد از هجر تو
هر شب اینجا همدلی ها با من ناچیز کرد
.
کاش چشمانت مرا شاعر نمیکرد اینچنین
در نبودت غم مرا معشوقه ی پاییز کرد
- ۱.۲k
- ۱۰ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط