اشکهای خفته

⭕️ اشکهای خفته
⭕️قسمت اول








آن قدر زجر و عذاب کشیده بود که وقتی چشمان چمنی رنگش به اتاق کوچک و پنجره رو به

ه کوچه افتاد، خود به خود نفسی آسوده کشید و از سر شوق خنده ای کرد. به سمت پنجره رفت و آن را گشود. هوای آزاد و تمیز به درون اتاق نفوذ کرد. اولین فکری که در سرش

خطور کرد تمیز کردن و نظافت اتاق بود. عزیز خانم به طرف او رفت و گفت: «به نظر می رسد که از این جا خوشت آمده است.»
ساحل کیفش را از روی شانه اش برداشت و گفت: از این جا بهتر و صاحبخانه ای مهربان چون شما فکر نمی کنم دیگر خانه ای پیدا کنم.
ـ خدا را شکر که پسندیدی. من هم خوشحالم که دختری خوب و زیبا مثل تو در خانه ام زندگی می کند. من در طبقه بالا زندگی می کنم. بنابراین به این طبقه احتیاجی نداشتم و تو می توانی هر موقع که مایل بودی نزد من بیایی و مرا هم از تنهایی بیرون بیاوری.
ساحل با صدای ملیحش پرسید: «شما تک و تنها در این خانه زندگی می کنید؟»

عزیز خانم با تبسمی دلنشین سرش را به علامت تایید تکان داد و بعد گفت: «دخترم همان طور که می بینی این طبقه یک اتاق با حمام، دستشویی و آشپزخانه دارد. البته خط تلفن بالا و پایین جداست و من یک گوشی اضافه دارم که برایت همراه با شماره تلفن می آورم.
ـ واقعا از شما سپاسگزارم عزیز خانم، شما زن مهربانی هستید.

پیرزن با مهربانی خندید و برای آوردن گوشی تلفن به طبقه بالا رفت. ساحل لباسهایش را در آورد و پیراهن کهنه اش را بر تن کرد تا به تمیز کردن خانه بپردازد. عزیز خانم بعد از دقایقی همراه با گوشی تلفن پایین آمد و آن را به ساحل داد و گفت: من هم کمکت می کنم تا این جا را تمیز کنی و بعد هر دو بالا می رویم و با هم ناهار می خوریم.
ساحل وقتی تمایل عزیز خانم را به کمک کردن او دید بی درنگ پیشنهاد وی را پذیرفت و هر دو مشغول بکار شدند. نزدیک ظهر بود که کار آن دو به پایان رسید و همه جا تمیز شد. ساحل چون بیشتر کارها را پذیرفته بود بسیار خسته به نظر می رسید. در آن لحظه فقط یک ناهار داغ می چسبید. آن دو به طبقه بالا رفتند و به اتفاق هم ناهار و چای را صرف کردند و

بعد از یک ساعت ساحل از عزیز خانم دو مرتبه تشکر کرد. عزیز خانم صورت او را بوسید و گفت: ساحل جان مرا مثل مادر خودت بدان و اگر مشکلی داشتی حتما مرا در جریان بگذار.
ساحل متقابلا صورت عزیز خانم را بوسید و به اتاقش رفت. به حمام رفت و زیر دوش آب

گرم کمی به اعصاب خسته اش آرامش داد. بعد از استحمام تلفنی به محل کارش کرد و بعد خوابید. او آنقدر خسته بود که تا هنگام شب در خواب به سر می برد. ساعت از هشت شب

می گذشت که ساحل از خواب پرید و بعد از شستن دست و صورتش به سراغ تلفن رفت و شماره ای را گرفت. دختری گوشی را برداشت و گفت: الو، ساحل با خوشحالی گفت: «سلام لاله جان.»
دختر با هیجان گفت: سلام ساحل، حالت چطور است! کجا هستی؟
خیلی خوبم لاله، خوشبختانه بخت با من یاری کرد و توانستم مستاجر پیرزن مهربانی که تک و تنها زندگی می کند بشوم.
لاله از این خبر خوشحال شد و گفت: خیلی نگرانت بودم ولی حالا خوشحالم.
ـ بعد از رفتن من اتفاقی نیفتاد؟
ـ بعد از رفتن تو مادرم هم، آرام گرفت و دیگر حرفی نزد. پدر هم همانطور که می دانی زیر سلطه مادرم قرار گرفته و از او حرف شنوی دارد.
ساحل با غمی که در سینه داشت گفت: تو خودت را ناراحت نکن، تو همیشه خواهر خوب و مهربان من هستی. شماره من را یادداشت کن و هر موقع دوست داشتنی برایم تلفن بزن.


لاله همین کار را کرد و بعد هر دو از یکدیگر خداحافظی کردند.


چند روز از آمدن ساحل به منزل عزیز خانم می گذشت و او زندگی خوب، مستقل و بی دغدغه ای داشت. روزها به سر کار می رفت و از ظهر به بعد در خانه به سر می برد. او دختر پر نشاطی بود ولی از آزادی که داشت هیچ گاه سوءاستفاده نمی کرد. با این که محیطی که او


در آن زندگی می کرد ناسالم بود و توسط برخی افراد شده بود ولی با این حال او هیچ وقت به خود اجازه نمی داد تن به ذلت و خواری دهد و مورد سوء استفاده قرار بگیرد. روز جمعه ساحل قرار بود به میهمانی که توسط یکی از همکارانش ترتیب داده بود برود بنابراین پیراهن لیمو رنگی که به تازگی خریده بود بر تن کرد و بعد به حالتی ساده موهایش را شانه کرد و

روی شانه های قشنگ و خوش فرمش پریشان کرد. او به عزیز خانم اطلاع داد که از خانه خارج می شود و بعد از ظهر بر می گردد. او دسته گلی برای همکارش خرید و به منزل وی رفت. میهمانان زیادی دعوت شده بودند و معلوم بود که همه شاد و سرمست هستند.

همکارش به استقبال ساحل آمد و بعد از خوش آمدگویی او را راهنمایی کرد تا در جایی که مایل است بنشیند. ساحل کنار منشی شرکت جای گرفت و به تماشای کسانی که به رقص و آواز می پرداختند نشست.
در مجلس مهمانی همه جور آدم بود. کسانی بی قید و بند هم حضور داشتند که ساح
دیدگاه ها (۴)

خدایا... دریافته ام کسی که میگوید "برایم دعا کن" از روی عادت...

صبح یعنی: یک سلام آبی که بوی زندگی بدهصبح یعنی: امید برای یک...

از درویشی سوال شد ؟؟؟.. دوستت دارم به چه معناست ؟...

من از شکوه #دریا گفتمتو از تاریکی شب و خموشی #ستاره هامن از ...

در شهر شلوغ و سرد "بی‌رحمی"، مردی میانسال به نام "نوید" زندگ...

رسم زندگی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط