قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت ۴۲
به خونه رسیدیم، پیاده شدم. همون خونه قدیمی که داخلش ساکن بودم. واردش شدم، همون تم و همون چیدمان قبلی رو داشت و چیزی تغییر نکرده بود . کاملا تمیز بود
وارد اتاق قدیمیم شدم و خسته روی تخت خوابیدم.
با درد چشمام رو باز کردم ، هوا تاریک شده بود و خیلی خوابیده بودم . سرم درد میکرد.
از اتاق بیرون اومدم ، چراغ ها روشن بود و ریوتا درحال کتاب خوندن بود. بدون محل دادن به مسکن برداشتم و خوردم. دوباره وارد اتاق شدم، همه وسایلم رو از چمدون خارج کردن و سر جاشون گذاشته بودند. به سمت ساکم رفتم و بازش کردم . داخلش جای مخفی داشت و اونجا نامه چویا رو گذاشته بودم. نگاهی به داخلش کردم ، نامه بود. برداشتمش و روی تخت نشستم ، بازش کردم و شروع کردم به خوندش
"سلام بانداژ حروم کن عزیزم
وقتی فهمیدم قراره بری خارج خیلی شوکه شدم. هنوز هم نمیتونم باور کنم، عزیزترین فرد زندگیم ، تنها کسی که پیشم موند، کسی که برخلاف بقیه با من ارتباط برقرار کرد و منو دوست خودش دید. نمی‌دونم کی دوباره همدیگه رو میتونیم ببینیم، چند سال دیگه ، چند ماه دیگه ، یا اصلا دیگر هیچوقت. خواستم بدونی که تو عزیزترین فرد زندگیم هستی و خواهی ماند . چون تو اولین فردی هستی که باهام مهربون بود. هیچ وقت خاطرات کم اما زیبایی که با تو داشتم رو فراموش نمیکنم ، تو بهترین دوستم و تنها کسی که دوستش خواهم داشت باقی میمونی، همیشه به یادت هستم و در قلبم جا خواهی داشت. منتظر روزی هستم که دوباره باهم دیدار کنیم
دوستدار تو ناکاهارا چویا"
این نامه و دستبند ستی که با چویا داشتم تنها چیزی بودند که از چویا تونستم با خودم ببرم خارج. نقاشی ها و بقیه چیز ها رو نتونستم ببرم و هنوز ندیدم که فوجیوارا باهاشون کاری کرده یا نه
دیدگاه ها (۶)

قهوه تلخ پارت ۴۳نامه چویا رو قایم کردم و از اتاق خارج شدم وا...

قهوه تلخ پارت ۴۴توی این دوسال به عنوان رییس شرکت خودم رو در ...

قهوه تلخ پارت ۴۱*پنج سال بعد*ویو دازایناشناس: جناب اوسامو ، ...

قهوه تلخ پارت ۴۰چویا: میشه یواشکی این نامه رو به دازای بدید ...

خون شیرین

Soukoku

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط