شعر از خودم

شعر از خودم


دريغ و ظلمت و تنهايي و شب

رفيق وهمدم گشتند يا رب

شدم بيخانمان و بي ستاره

برويم سقفهاي پاره پاره

شبانگاهان خاموش شب من

سكوت و بي كسي مهر لب من

به چشمم رنگها خاكستري شد

تنم در بستر غم بستري شد

شدم بيمار از درد جدايي

عدالتهاي تقدير خدايي

مقيم ناكجا آباد گشتم

من از زندان تن آزاد گشتم

مسافر شد تنم سوي تباهي

غريبي بي كسي و بي پناهي

دلم باهرسه همدم شد هميشه

نصيب من از اين بهتر نميشه
دیدگاه ها (۶۰)

"شعر از خودم"نشانيه منه تنهاي تنهاهمان شهر غم و بيخانمان هام...

نشانيه منه تنهاي تنها همان شهر غم و بيخانمان ها منم بي سرزمي...

نشانیه منه تنهای تنها / همان شهر غم و بیخانمان ها / منم بی...

شانس من تو زندگی :))🥴🥴😕😕😂😂

خنده های شیرین..

خنده های شیرین...

خنده های شیرین..

خنده بازار...

گفت آخ آخ دلا از دست تنهایی به جونُم، گفتم منکه همه‌ی درونم ...

کپی ممنوع

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط