ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ғɪᴋᴀ: #اسـتـاد_جـذاب_بیاعــصاب
ᴘᴀʀᴛ: 66
از زبان جونگکوک:
سه روز گذشته بود سه روزی که تقریبا هیچکس درست نخوابیده بود همه منتظر امشب بودیم شبی که قرار بود جواب خیلی از سوالهامون رو بگیریم.
ساعت نزدیک 11 شب بود که من، ات، جین، جیمین و تهیونگ جلوی خونه جمع شدیم.
جیمین:«من هنوزم معتقدم الان باید تو خونه خوابیده باشیم.»
تهیونگ:«آره. مردم عادی این موقع خوابن.»
جین:«شما دوتا از کی عادی شدین؟»
جیمین و تهیونگ همزمان:«حق با شماست.»
ات به آرومی گفت..
ات:«عمارت خانواده ویون حدود یک ساعت با اینجا فاصله داره.»
جونگکوک:«همون جایی که جائهیون گفت؟»
ات سر تکون داد سوار ماشین شدیم تقریبا تمام مسیر توی سکوت گذشت اما هرچی جلوتر میرفتیم، حال ات بدتر میشد.
دستهاش میلرزید آروم دستش رو گرفتم.
جونگکوک:«هنوز میتونی منصرف بشی.»
ات لبخند کمرنگی زد..
ات:«نه من باید حقیقت رو بدونم.»
بعد از حدود یک ساعت...ماشین جلوی یه عمارت عظیم و تاریک ایستا..
عمارت درست وسط جنگل قرار داشت.
پنجرههای شکسته، دیوارهای قدیمی و پیچکهایی که همه جا رو پوشونده بودن، فضای ترسناکی ساخته بود.
تهیونگ:«اگر امشب زنده موندیم من دیگه فیلم ترسناک نمیبینم.»
جیمین:«منم اگر زنده موندم ازدواج میکنم.»
جین:«شما اول زنده بمونین بعد برنامه بریزین.»
همگی وارد عمارت شدیم همه جا تاریک بود فقط نور چراغ قوههامون راه رو روشن میکرد.
همون لحظه...تق...صدای بسته شدن در عمارت باعث شد همه بپریم.
جیمین:«نهههههههه! من برمیگردم!»
اما در دیگه باز نمیشد.و چند ثانیه بعد...صدای آشنایی توی سالن پیچید.
؟؟؟:«بالاخره رسیدین.»
ات با شوک گفت..
ات:«هیونگ...؟»
جائهیون از بالای پلهها آروم پایین اومد..
ᴘᴀʀᴛ: 66
از زبان جونگکوک:
سه روز گذشته بود سه روزی که تقریبا هیچکس درست نخوابیده بود همه منتظر امشب بودیم شبی که قرار بود جواب خیلی از سوالهامون رو بگیریم.
ساعت نزدیک 11 شب بود که من، ات، جین، جیمین و تهیونگ جلوی خونه جمع شدیم.
جیمین:«من هنوزم معتقدم الان باید تو خونه خوابیده باشیم.»
تهیونگ:«آره. مردم عادی این موقع خوابن.»
جین:«شما دوتا از کی عادی شدین؟»
جیمین و تهیونگ همزمان:«حق با شماست.»
ات به آرومی گفت..
ات:«عمارت خانواده ویون حدود یک ساعت با اینجا فاصله داره.»
جونگکوک:«همون جایی که جائهیون گفت؟»
ات سر تکون داد سوار ماشین شدیم تقریبا تمام مسیر توی سکوت گذشت اما هرچی جلوتر میرفتیم، حال ات بدتر میشد.
دستهاش میلرزید آروم دستش رو گرفتم.
جونگکوک:«هنوز میتونی منصرف بشی.»
ات لبخند کمرنگی زد..
ات:«نه من باید حقیقت رو بدونم.»
بعد از حدود یک ساعت...ماشین جلوی یه عمارت عظیم و تاریک ایستا..
عمارت درست وسط جنگل قرار داشت.
پنجرههای شکسته، دیوارهای قدیمی و پیچکهایی که همه جا رو پوشونده بودن، فضای ترسناکی ساخته بود.
تهیونگ:«اگر امشب زنده موندیم من دیگه فیلم ترسناک نمیبینم.»
جیمین:«منم اگر زنده موندم ازدواج میکنم.»
جین:«شما اول زنده بمونین بعد برنامه بریزین.»
همگی وارد عمارت شدیم همه جا تاریک بود فقط نور چراغ قوههامون راه رو روشن میکرد.
همون لحظه...تق...صدای بسته شدن در عمارت باعث شد همه بپریم.
جیمین:«نهههههههه! من برمیگردم!»
اما در دیگه باز نمیشد.و چند ثانیه بعد...صدای آشنایی توی سالن پیچید.
؟؟؟:«بالاخره رسیدین.»
ات با شوک گفت..
ات:«هیونگ...؟»
جائهیون از بالای پلهها آروم پایین اومد..
- ۳۸۱
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط