ظهور ازدواج

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩
(♡)پارت ۲۶۳ (⁠♡)


خداي من.. کاملا بي اختیار و غیر ارادي لبخندي اروم اروم روي لبام کش اومد که هیچ جوره نمیتونستم جمع یا کنترلش کنم و همونجور که هنوزم گیج و منگ بودم عمیق به زور :گفتم من... خيلي از... اشناییت خوشبختم...اصلا... هول گفتم شوکه شدم.. منو ببخشین... اصلا انتظارتون رو نداشتم. نمیتونستم باور کنم. يعني.. خواهر خونده اش؟ واقعا؟ واي خدا!... من چي فك کردم؟ چیکار کردم؟ گر گرفتم. نیکول خندید و دستمو فشرد و خيلي مهربون گفت منم خيلي خوشبختم عزیزم و بلند گفت: وااي خدا.. اصلا نميدوني چقدر به دلم نشستي.. بهت زده خندیدم اصلا نمیتونستم این بهت و شوك رو پنهون و یا جمعش کنم. خدایاا... چقدر خوب بود که خواهرش بود. قلبم به طرز عجيبي اروم گرفته بود و انگار تیکه هاي قلبم دوباره کنار هم جمع و سر پا شده بودن از خوشی رو پاهام بند نبودم خیانتی در کار نیست. جیمین جدی و تلخ :گفت چه سریع صمیمی شدین.
در کار نیست جیمین جدي و تلخ :گفت چه سریع صميمي شدين.. دلجویانه و با شرم خيلي خيلي زيادي نگاش کردم اما اصلا نگام نکرد و رفت سمت اشپزخونه و یخچال رو باز کرد و جدي گفت نیکول به مدت یونان زندگی میکرد..تازه اومده..اومد شرکت داشت بال بال میزد تو رو ببینه صداش خالی از هر احساس و محبتی بود. بطري اب رو در آورد و سر کشید. لبخند تلخي زدم. من... دلشو شکوندم... من واسه اشتباه نکرده ، ندونسته و الکي خردش کردم. اخ.. لعنت به من.. دلم خیلی گرفت. یه دفعه حس کردم یه چیزي جور در نمیاد اخه گفت عاشقشه... لبخندم شل شد. نيكول خندید و با ذوق :گفت ادرس این خونه جیمز رو نداشتم. رفتم شرکت که زود بیارتم اینجا که تو شرکت گرفتار یه عزیز دل شدم. و با ذوق گفت: رفتنم به شرکت یه حسن خیلی بزرگ داشت که نورا رو دیدم و سریع به من گفت: دیدیش؟ متعجب و منگ گفتم اره... شرکت بود؟ جیمین سر تكون داد و گرفته :گفت جوزف با خودش آوردن بودش..داره دنبال پرستار میگرده ولی هنوز پیدا نکرده..نیکول رو که دید نورا رو گذاشت تا بره دنبال نادیا... نیکول با ذوق گفت: نورا چقدر ماهه... عین عروسك ميمونه..حسابي قربون صدقه اش رفتم و قراره به جوزف بگم شب پیشم بمونه... و پر انرژي گفت اخ...عاشقشم...
عاشق؟ این واي واي خداي من... سینه ام تند بالا و پایین شد و از این همه حماقت و خریت خودم احساس خيلي بدي پيدا کردم... داشتم خفه میشدم خواهرشه.. نورا.. نورا هم تو اتاق بود. همه اون قربون صدقه
دیدگاه ها (۳)

(✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت۲۶۴ (⁠♡) ها..براي نورا بود... ن...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۶۵ (⁠♡)ووه. کلي پيرهن تو رنگاي...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۶۲ (⁠♡) کنار جیمین وسط سالن ای...

✿) ظهور ازدواج (✿⁠)⁩(♡)پارت ۲۶۱ (⁠♡) دهنم گرفتم و سفت فشردم...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۲۱ فصل ۳ ) جورف-بله. جوزف-بفرمایید. و ا...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۲۰ فصل ۳ ) چيز زيادي ازش نمیدونم پس اص...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۴۷۳ اروم منو یه کم از خودش دور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط