⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧
⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧
Dark Legacy
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
پـارتـے⁸
آیلا پشت درِ بستهی اتاق کار تهیونگ میخکوب شده بود. کلمهی «امپراتوری» توی سرش زنگ میزد و اعصابش رو به آتش میکشید. مچ مشتشدهاش رو با تمام خشم کوبید روی چوبِ سنگین در و فریاد زد:
— کدوم امپراتوری؟! بابای من یه سیاستمدار پاک بود! اون تمام عمرش جلوی آدمهای کثیفی مثل تو ایستاد! هیچ اموال نامشروعی نداشت که حالا سرش دعوا باشه!
در باز نشد، اما صدای بم و بیتفاوت تهیونگ از پشت در چوبی پیچید؛ لحنی که انگار داشت دربارهی واضحترین مسئلهی دنیا صحبت میکرد:
— سادهلوحی تو واقعاً تحسینبرانگیزه، پرنسس. برو توی اتاقت.
آیلا با دندونهای کلیدشده، پاش رو کوبید روی زمین و چرخید. خشم توی رگهاش میجوشید. پدرش سالها توی مجالس دولتی مبارزه کرده بود، برای حقوق مردم جنگیده بود و حتی یه قران پول مشکوک توی زندگیش نداشت. حالا این مافیای سرد و مغرور ادعا میکرد که پدرش امپراتوری داشته؟
با قدمهای تند به اتاقش برگشت و در رو محکم بست. توی اتاق قدم میزد و موهای طلاییاش رو کلافه چنگ میزد.
«اموال؟ امپراتوری؟ نفوذ سیاسی؟»
آیلا آروم روی مبل چرمی زیر پنجره نشست. ذهنش مثل یه کلاف سردرگم بود. پدرش به عنوان یه سیاستمدار رتبه بالا، مدارک، نفوذ و اطلاعاتِ بسیار حساسی از کل کشور و حتی پروندههای زیرزمینی داشت. آیا منظورش از امپراتوری، همون نفوذ و مدرکهای مخفیانهای بود که میتونست نصف قدرتهای شهر رو جابهجا کنه؟ یا اینکه پشتِ ظاهر پاک و قانونمند پدرش، رازهایی بود که آیلا هیچ وقت خبر نداشت؟
فکر کردن به گزینه دوم قلبش رو میفشرد، اما ناخودآگاه شک توی روحش ریشه میزد.
همون لحظه مارتا با یه جعبهی بزرگ و مشکیرنگ وارد اتاق شد. جعبه رو با احترام روی تخت گذاشت و رو به آیلا گفت:
— خانم... آقا تهیونگ دستور دادن این لباس رو برای فردا شب امتحان کنید. خیاطهای اختصاصی امشب آمادهاش کردن.
آیلا به جعبهی مخمل مشکی نگاه کرد. درون جعبه، یه لباس شب فوقالعاده مجلل و تاریک با پارچهای گرونقیمت قرار داشت؛ لباسی که قرار بود اونو به عنوان «داراییِ کیم تهیونگ» جلوی کثیفترین قدرتهای شهر به نمایش بگذاره.
ادامه دارد...
#DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing
Dark Legacy
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
پـارتـے⁸
آیلا پشت درِ بستهی اتاق کار تهیونگ میخکوب شده بود. کلمهی «امپراتوری» توی سرش زنگ میزد و اعصابش رو به آتش میکشید. مچ مشتشدهاش رو با تمام خشم کوبید روی چوبِ سنگین در و فریاد زد:
— کدوم امپراتوری؟! بابای من یه سیاستمدار پاک بود! اون تمام عمرش جلوی آدمهای کثیفی مثل تو ایستاد! هیچ اموال نامشروعی نداشت که حالا سرش دعوا باشه!
در باز نشد، اما صدای بم و بیتفاوت تهیونگ از پشت در چوبی پیچید؛ لحنی که انگار داشت دربارهی واضحترین مسئلهی دنیا صحبت میکرد:
— سادهلوحی تو واقعاً تحسینبرانگیزه، پرنسس. برو توی اتاقت.
آیلا با دندونهای کلیدشده، پاش رو کوبید روی زمین و چرخید. خشم توی رگهاش میجوشید. پدرش سالها توی مجالس دولتی مبارزه کرده بود، برای حقوق مردم جنگیده بود و حتی یه قران پول مشکوک توی زندگیش نداشت. حالا این مافیای سرد و مغرور ادعا میکرد که پدرش امپراتوری داشته؟
با قدمهای تند به اتاقش برگشت و در رو محکم بست. توی اتاق قدم میزد و موهای طلاییاش رو کلافه چنگ میزد.
«اموال؟ امپراتوری؟ نفوذ سیاسی؟»
آیلا آروم روی مبل چرمی زیر پنجره نشست. ذهنش مثل یه کلاف سردرگم بود. پدرش به عنوان یه سیاستمدار رتبه بالا، مدارک، نفوذ و اطلاعاتِ بسیار حساسی از کل کشور و حتی پروندههای زیرزمینی داشت. آیا منظورش از امپراتوری، همون نفوذ و مدرکهای مخفیانهای بود که میتونست نصف قدرتهای شهر رو جابهجا کنه؟ یا اینکه پشتِ ظاهر پاک و قانونمند پدرش، رازهایی بود که آیلا هیچ وقت خبر نداشت؟
فکر کردن به گزینه دوم قلبش رو میفشرد، اما ناخودآگاه شک توی روحش ریشه میزد.
همون لحظه مارتا با یه جعبهی بزرگ و مشکیرنگ وارد اتاق شد. جعبه رو با احترام روی تخت گذاشت و رو به آیلا گفت:
— خانم... آقا تهیونگ دستور دادن این لباس رو برای فردا شب امتحان کنید. خیاطهای اختصاصی امشب آمادهاش کردن.
آیلا به جعبهی مخمل مشکی نگاه کرد. درون جعبه، یه لباس شب فوقالعاده مجلل و تاریک با پارچهای گرونقیمت قرار داشت؛ لباسی که قرار بود اونو به عنوان «داراییِ کیم تهیونگ» جلوی کثیفترین قدرتهای شهر به نمایش بگذاره.
ادامه دارد...
#DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing #ForbiddenLove #DarkWill #DarkRomance #DarkRomanceBooks #MafiaRomance #MafiaKing
- ۲.۴k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط