در عالم کودکی به مادرم قول دادم

در عالم کودکی به مادرم قول دادم

که تا همیشه هیچ کس را بیشتر از او دوستنداشته باشم،

مادرم مرا بوسید و گفت: نمی توانی عزیزم!

گفتم: می توانم، من تو را از پدرم و خواهر و برادرم بیشتر دوست دارم.

مادر گفت: یکی می آید که نمی توانی مرا بیشتر از او دوست داشته باشی ...

نوجوان که شدم دوستی عزیز داشتم،

ولی خوب که فکر می کردم مادرم را بیشتردوست داشتم.

معلمی داشتم که شیفته اش بودم ولی نه به اندازه ی مادرم ...

بزرگتر که شدم عاشق شدم، خیال کردم نمی توانم به قول کودکی ام عمل کنم

ولی وقتی پیش خودم گفتم کدامیک را بیشتردوست داری؟

باز در ته دلم این مادر بود که انتخاب شد ...

سال ها گذشت و یکی آمد ... یکی که تمام جان من بود ...

همان روز مادرم با شادمانی خندید و گفت: دیدی نتوانستی ...

من هر چه فکر کردم او را از مادرم و از تمام دنیا یشتر می خواستم.

او با آمدنش سلطان قلب من شده بود.

من نمی خواستم و نمی توانستم به قول دوران کودکی ام عمل کنم ...

آخر من خودم مادر شده بودم ...
دیدگاه ها (۱۴)

😂چی پیشه خودم فکر کردم ؟فکر کردم که هیت نمی گیرم فکر می کردم...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌ودوم: دخمه---او آمد.وسط راهرو. وسط بوسه...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_17ویو میرااز دیشب تا الان...

من می خواستم یچیزی بگممن شمارو درک نمی کنم نه واقعا درک نمی ...

چه بود زندگی؟اگر تو نمی‌رسیدیو مرا از لابلای خون و جنون نجات...

پارت ۲۳ تمام مسیر تا کافه به حرفی که صبح به تهیونگ زده بودم ...

زاد روزم مبارک♥︎ بیست و سه مرداد هشتادو چهار زاده شدم توی عص...

Part ⁴²The name of the story: Madness hall(تالار جنون)گفتم:و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط