⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیره‌های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_²⁶

صدای برخوردِ امواج با صخره‌ها، گویی در گوش‌های وُید خفه شده بود. تنها چیزی که شنیده می‌شد، صدای تپشِ قلبِ تند و لرزانِ اِلا بود که زیرِ چانه‌ی او می‌کوبید. او در میانِ آغوشِ وُید، مانندِ پرنده‌یِ زخمی‌ای بود که در میانه‌یِ طوفان، تنها پناهگاهش را یافته باشد.

لوسیان، با نگاهی که از خشم و کلافگی می‌سوخت، گام‌هایش را محکم‌تر بر روی شن‌های خیس برداشت. «وُید، تو داری اشتباهِ بزرگترینِ عمرت رو می‌کنی. این پیوندِ احساسی، تنها راهِ باز شدنِ قفلِ آخرینِ امپراتور است. تو داری با دست‌هایِ خودت، دروازه‌یِ آخر رو باز می‌کنی!»

وُید، در حالی که اِلا را با تمامِ توان به سینه‌اش فشرد، سرش را بلند کرد. نگاهش دیگر نگاهِ یک جنگجویِ خسته نبود؛ نگاهش، نگاهِ پادشاهی بود که قلمرویش را در میانِ آغوش گرفته است.

«اگر این پیوند، راهِ باز شدنِ دروازه است، پس بزار دروازه‌ها باز شوند!» وُید با صدایی که از شدتِ قدرت، لرزه بر اندامِ لوسیان انداخت، فریاد زد. «من از قدرتِ امپراتورها نمی‌ترسم، لوسیان. من از این می‌ترسم که لحظه‌ای رو از دست بدم که اِلا دیگه من رو با اون چشمانِ انسانی‌اش نبینه!»

در همین لحظه، اِلا دچارِ یک تشنجِ جادویی شد. بدنِ او شروع کرد به درخشیدن؛ اما این بار، نور، سیاه و نقره‌ای بود. زنجیره‌هایی از انرژیِ مایع، مانندِ مارهایِ خشمگین، از بدنِ او به سمتِ بیرون پرتاب شدند. این زنجیره‌ها، برخلافِ زنجیره‌هایِ سحرآمیزی که پیش‌تر وُید را به بند کشیده بودند، زنجیره‌هایی برایِ *دفاع* بودند.

یکی از این زنجیره‌هایِ سیاه، با سرعتی باورنکردنی، به سمتِ لوسیان پرتاب شد. لوسیان که غافلگیر شده بود، مجبور شد با سپرِ یخی‌اش از خود دفاع کند. برخوردِ زنجیره‌یِ اِلا با یخ، صدایی شبیه به خرد شدنِ الماس در فضا ایجاد کرد.

وُید حس کرد که این انرژی، مستقیم از قلبِ خودِ اِلا برمی‌خیزد. او با وحشت دید که اِلا در حالِ از دست دادنِ هوشیاری است.
«اِلا! با من بمون! نرو توی اون تاریکی!»

او دستانش را دورِ دستانِ لرزانِ اِلا حلقه کرد. در یک حرکتِ بی‌پروا، وُید اجازه داد بخشی از انرژیِ سیاه و سوزانِ اِلا به بدنِ خودش نفوذ کند. او می‌دانست که این کار می‌تواند او را از درون نابود کند، اما او می‌خواست این بار، بارِ سنگینِ این قدرت را با اِلا تقسیم کند.

با ورودِ انرژیِ سیاه به بدنِ وُید، دردی جانکاه در رگ‌هایش پیچید. گویی خونش را با سربِ مذاب جایگزین کرده باشند. اما در عوض، او حس کرد که پیوندش با اِلا از یک پیوندِ ساده، به یک پیوندِ "روح‌ها" تبدیل شده است. او حالا می‌توانست ترسِ اِلا، دردِ او و حتی آن صدایِ مبهمِ باستانی را در اعماقِ ذهنِ خود حس کند.

اِلا، با وجودِ درد، در میانه‌یِ نیمه‌هوشیاری، نگاهی به وُید انداخت. او برایِ اولین بار، نه با ترس، بلکه با یک آرامشِ عجیب به چشم‌های او نگریست. او در چشمانِ وُید، نه یک محافظ، بلکه "خانه" خود را پیدا کرد.

«وُید... تو... داری خودت رو... می‌سوزی...» اِلا با صدایی که انگار از دوردست‌ها می‌آمد، نجوا کرد.

وُید لبخند تلخ و مهربانی زد. او پیشانی‌اش را به پیشانیِ او مالید و در میانه‌یِ هجومِ سایه‌ها و خشمِ لوسیان، تنها چیزی که در جهانِ هستی وجود داشت، لمسِ گرمِ لب‌های اِلا بود که در یک بوسه‌یِ کوتاه، پر از درد و امید، به او منتقل شد. این بوسه، نه یک عملِ رمانتیک، بلکه یک پیمانِ جادویی بود؛ پیمانی که گفت: *«اگر تو سقوط کنی، من هم با تو سقوط می‌کنم.»*

این حرکت، لرزه‌ای بر پیکره‌یِ لوسیان انداخت. او عقب نشست. «این... این غیرممکن است! این پیوند... نباید این‌قدر عمیق باشد!»

در همان لحظه، آسمانِ موناکو دوباره شکافت. اما این بار، برخلافِ قبل، چیزی که از شکاف بیرون می‌آمد، سایه نبود؛ بلکه شعاع‌هایِ عظیمی از نورِ سرخ‌رنگ بود که نشانه‌یِ بیداریِ "هفت امپراتور" بود. آن‌ها دیگر نمی‌خواستند فقط تماشا کنند؛ آن‌ها می‌خواستند مالکِ این "پل" شوند.

وُید اِلا را در آغوش گرفت و ایستاد. او حالا با قدرتِ اِلا و اراده‌یِ خود، آماده‌یِ رویارویی با تمامِ جهان بود.

«بیا...» وُید زیرِ لب به اِلا گفت، در حالی که چشمانش نیز به رنگِ نقره‌ایِ اِلا درآمده بود. «بیا این دنیا رو با هم بسوزونیم، یا با هم نجاتش بدیم.»

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط