زوجی با زمین تا آسمان تفاوت 👫🌎☁️
زوجی با زمین تا آسمان تفاوت 👫🌎☁️
پارت ۱۸
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی یا همون چت جیپیتی اومد کمک نویسنده، چون نویسنده هنوز داشت از قاشق و برنج ایده استخراج میکرد🗿🎀)
[همچنان داخل عمارت...🍚]
زنیتسو:*هنوز با چشمهای ریز به گیو نگاه میکرد.* فقط همین؟!🗿💥
گیو:*کاملاً خونسرد.* ...آره.
زنیتسو:*با اخم.* من باور نمیکنم!🗿💔
شینوبو:*ریز خندهای کرد.* زنیتسو-کون، چرا انقدر کنجکاوی؟🙂🌸
زنیتسو:*دست به سینه زد.* چون حقیقت باید مشخص بشه!🗿✨
تانجیرو:*آروم خندید.* زنیتسو... شاید واقعاً فقط نگران شینوبو-سان باشن.
زنیتسو:*یهویی برگشت سمت تانجیرو.* تو ساکت! تو خودتم پرونده داری!🗿💥
تانجیرو: هه؟!😀💔
اینوسکه:*درحال خوردن.* همه پرونده دارن، فقط برنج من تموم شده.🗿🍚
همه: ...🗿
شینوبو:*با خنده سرش رو تکون داد.*
{همون موقع...}
گیو:*خیلی آروم به شینوبو نگاه کرد.* ...سوپ سرد شد.
شینوبو:*به کاسه نگاه کرد.* اوه... راست میگین.
گیو:*کاسه رو برداشت و آروم به سمتش هل داد.* ...قبل از اینکه کاملاً سرد بشه بخورش.
شینوبو:*لبخند گرمی زد.* چشم...🙂💜
زنیتسو:*دستاشو روی سرش گذاشت.* نههههههه! دوبارهههه!🗿💥
تانجیرو:*دیگه خندهش گرفته بود.* 😂
اینوسکه:*بیتفاوت.* اگه سوپشو نمیخواد، من میخورم.🗿🍚
شینوبو:*با خنده.* نه، ممنون اینوسکه-کون.🙂
آئویی:*از آشپزخونه بیرون اومد.* اینوسکه! تو واقعاً برای غذا حد و مرز نداری؟😐
اینوسکه:*با افتخار.* نه.🗿✨
همه:*زدن زیر خنده. 😂*
زنیتسو:*تو ذهنش: ...نه... این پرونده هنوز بسته نمیشه... من یه روز حقیقتو کشف میکنم!🗿🔍✨*
ادامه دارد....🗿🎀
نویسنده ✍️:خووووووو😂🎀 گیو-سان بازم خیلی آروم حواسش به شینوبو بوددددد🥹💜 ولی زنیتسو دیگه داره از شدت شک منفجر میشه🤣🗿🔍 از اون طرف اینوسکه هم اگه میشد سوپ شینوبو رو هم میخورد😂🍚 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
پارت ۱۸
از زبان: نویسنده ✍️ (بازم چاتی پاتی یا همون چت جیپیتی اومد کمک نویسنده، چون نویسنده هنوز داشت از قاشق و برنج ایده استخراج میکرد🗿🎀)
[همچنان داخل عمارت...🍚]
زنیتسو:*هنوز با چشمهای ریز به گیو نگاه میکرد.* فقط همین؟!🗿💥
گیو:*کاملاً خونسرد.* ...آره.
زنیتسو:*با اخم.* من باور نمیکنم!🗿💔
شینوبو:*ریز خندهای کرد.* زنیتسو-کون، چرا انقدر کنجکاوی؟🙂🌸
زنیتسو:*دست به سینه زد.* چون حقیقت باید مشخص بشه!🗿✨
تانجیرو:*آروم خندید.* زنیتسو... شاید واقعاً فقط نگران شینوبو-سان باشن.
زنیتسو:*یهویی برگشت سمت تانجیرو.* تو ساکت! تو خودتم پرونده داری!🗿💥
تانجیرو: هه؟!😀💔
اینوسکه:*درحال خوردن.* همه پرونده دارن، فقط برنج من تموم شده.🗿🍚
همه: ...🗿
شینوبو:*با خنده سرش رو تکون داد.*
{همون موقع...}
گیو:*خیلی آروم به شینوبو نگاه کرد.* ...سوپ سرد شد.
شینوبو:*به کاسه نگاه کرد.* اوه... راست میگین.
گیو:*کاسه رو برداشت و آروم به سمتش هل داد.* ...قبل از اینکه کاملاً سرد بشه بخورش.
شینوبو:*لبخند گرمی زد.* چشم...🙂💜
زنیتسو:*دستاشو روی سرش گذاشت.* نههههههه! دوبارهههه!🗿💥
تانجیرو:*دیگه خندهش گرفته بود.* 😂
اینوسکه:*بیتفاوت.* اگه سوپشو نمیخواد، من میخورم.🗿🍚
شینوبو:*با خنده.* نه، ممنون اینوسکه-کون.🙂
آئویی:*از آشپزخونه بیرون اومد.* اینوسکه! تو واقعاً برای غذا حد و مرز نداری؟😐
اینوسکه:*با افتخار.* نه.🗿✨
همه:*زدن زیر خنده. 😂*
زنیتسو:*تو ذهنش: ...نه... این پرونده هنوز بسته نمیشه... من یه روز حقیقتو کشف میکنم!🗿🔍✨*
ادامه دارد....🗿🎀
نویسنده ✍️:خووووووو😂🎀 گیو-سان بازم خیلی آروم حواسش به شینوبو بوددددد🥹💜 ولی زنیتسو دیگه داره از شدت شک منفجر میشه🤣🗿🔍 از اون طرف اینوسکه هم اگه میشد سوپ شینوبو رو هم میخورد😂🍚 نظرتون؟🤓🎀 تو کامنت بگینننن🎀 کامنت رو خالی نزاریددددددد🥲💖 و حمایتتتتت؟🥺💔
- ۹۴۵
- ۱۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط