شاعر و فرشته‌ای با هم دوست شدند.

شاعر و فرشته‌ای با هم دوست شدند.
فرشته پری به شاعر داد و شاعر، شعری به فرشته.
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت و فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت.
خدا گفت: دیگر زندگی برای هر دوی شما دشوار می‌شود.
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است و فرشته‌ای که مزه عشق را بچشد، آسمان برایش تنگ.
دیدگاه ها (۱)

تو دلقک بودی و من شینیگامی تو

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۲: سکوتِ سردِ پاریسهواپیمای اختص...

برادر ناتنی

عشق گمشده در تاریکی جنگلپارت پانزدهم(از زبان راوی)این سه ماه...

پارت:¹°°°°°باران با بی‌رحمی به پنجره‌های بلند عمارت جئون می‌...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت شانزدهم: برخوردِ سردِ دو برا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط