فنجون قهوه‌شو میذاره روی میز...

فنجون قهوه‌شو میذاره روی میز...
زُل میزنه تو چشم‌هام و میگه:
غمگین بودنِ این روزهاتو اصلا دوست ندارم!
بهم میریزم وقتی میبینم اینطوری مدام رفتی تو خودت...
بعد شمرده و آروم زیرِ گوشم زمزمه میکنه:
آدمی که تورو بشناسه میفهمه که خوب نیستی!
زودتر برگرد به خودت...

گیج نگاش‌ میکنم و میگم
من خوبم، مثلِ همیشه...
مشخص نیست؟
نگام میکنه و میگه: چشم‌هات!!
پشت این چشم‌ها معلومه دنیایی از غم پنهون شده
هیچی نمیگم...
هیچی ندارم که بگم...
پس شروع میکنم با فنجون خالیِ قهوه‌م بازی کردن...
شاید سکوت بهترین راهِ فرار برای توضیح ندادنِ حالِ این ‌روزهام باشه،
شاید نگفتن تنها فریادی باشه که از درون آرومت میکنه...!
دیدگاه ها (۵)

#سناریو BTSوقتی که بهشون پیام میدی و بوس میفرستی😁نامی: عجب ا...

پارت ۲

🖤عشقه تکرار نشدنی🩵امیدوارم از این پارت لذت ببرید خوب بریم سر...

#Repost weys_mostafapourمنبع ——⁨تکه یخی که چی نازس رو میلیون...

سناریو سانزو

wes2 part 4مایا:چند دقیقه بعد با نیک سوار ماشین شدیم و بلاخر...

نقطه شروع کنسرت p,14(ویو هنا)+: خیلی خب باشه ولی نباید یکم ز...

Iove and the moonPart322هفته بعد کوک داخل  شرکت  برای یه سفر...

True Love③③صبحوسایلم رو جمع کردم و از خونه زدم بیرون تهیونگ:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط