#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎𝟑

جیمین تقریبا با خجالت و غم داستان خواهر کوچولوش و بوسیدن یونگی توی قبرستون رو برای جونگکوک توضیح داده بود، و کوک با بغض گوش میداد اخرم که فهمید، پسر رو سرزنش کرد که چرا همون موقع به خودش نگفته بود، البته خوشحال بود که به یونگی هیونگش رسیده و اون ارومش کرده.
و الان دقیقا رو به روی یونگی هیونگش دست به کمر ایستاده بود و یونگی با ابروهای بالا رفته بهش نگاه میکرد.

یونگی:چیزی شده کوچولو

جونگکوک چشمی چرخوند و خودشو تو بغل یونگی انداخت، مرد گیج به پسر تو بغلش خیره شد و با تعجب متقابل بغلش کرد.

یونگی:چته، نکنه کمک میخوای

جونگکوک لباشو اویزون کرد و با لبخند کمر هیونگش رو با دست نوازش کرد.

جونگکوک:خوشحالم که بالاخره به جیمین رسیدی.

مرد یکباره به خنده افتاد، و متقابل لبخند زد

یونگی:زودی اومد بهت گفت نه
جونگکوک:اوهوم

جونگکوک از بغلش بیرون اومد و دستشو روی شونه ی یونگی گزاشت

جونگکوک:اون پسر ظریف و مهربونیه هیونگ قدرشو بدون
یونگی:میدونم خیلی خوبم میدونم، اون پسر واقعا شگفت انگیزه
جونگکوک:راستش یکم خجالتیه اما پسر خیلی خیلی خوبیه
یونگی:حق با توعه اون بی ن
دیدگاه ها (۶)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎𝟑جونگکوک لبخندی زد که صدای فرد اشنایی ...

سلام خوشگلام من یک هفته وقت میخوام که فیک جدید رو شروع کنم خ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎𝟐تهیونگ کلافه با دستش موهاشو به عقب هد...

سلام قشنگاممن برای همیشه از ویسگون میرم خیلی دوستون دارم بای...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟐دخترک زیبا بهش نزدیکه شد و برادر لوسش ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:52دم در امارت بودند تهیونگ کلید زنگ رو ف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط