پارت4 دخترتلخ وشیرین
پارت4 دخترتلخ وشیرین
همینطورداشتیم میرقصیدیم بچه هاهم میخندیدن ومسخره مانی میکردن کع صدای خنده ودست زدن اومد...
منواریاناومانی برگشتیم دیدیم مامان وبابادارن میخندن ودست میزدم بادیدنشون بع سمتشون پروازکردم اخع باباومامان رفتع بودن سفر چون من دانشگاه داشتم نتونستم باهاشون برم والان بعد یع هفتع اومدن پریدم توبغل باباومحکم لپشوبوسیدم
_آیدا:واااای بابایــــــی چرابهم نگفتین میخاین بیاین خیلی دلتنگتون بودم
_باباباخنده :بقول شماجوونامیخواستیم سوپرایزت کنیم
_مامان:به به آیداجان دلت فقدواسع باباجونت تنگ شدع بود
ازبغل بابااومدم بیرون وبع سمت مامان رفتم
_ایدا:الهی من فدای مامان حسودم بشم نع قربونت بشم دلتنگ شماهم بودم سپیده جونم..
وبغلش کردم
_ارین:ایدی بروکناربزارمنم بیام عموموبغل کنم
_ایدا:بروکناربابامامانم خسته هستن
_ارین:چطورتوبغلشون میکنی نزدیکشون میشی به من کع میرسع خسته هستن
_ایدا:چون بابا ومامان منن دیگع
باباومامان همزمان گفتن:واای بازشماباهم جنگ ودعواکردین نمیتونین یع روزباهم بدون کلکل ودعواباشین
_مانی:راس میگی عموجون
میخاستم یع چیزی بهش بگم کع بابا باخنده گفت:راستی مانی جان نمیدونستم اینقدقشنگ میرقصیا
_مانی باخنده گفت:وای عموخجالتم ندین
باباهم خندیدودرحالی کع دست مامانومیگرف کع برع تواتاقشون گف بحث نکنین منوزنم خسته هستیم میخوایم بریم استراحت کنیم
باباومامان رفتن بالاکع حسام گفت:.....
لایک وکامنت فراموش نشع😍 وگرنع مجبورم ادامع ندم😔
همینطورداشتیم میرقصیدیم بچه هاهم میخندیدن ومسخره مانی میکردن کع صدای خنده ودست زدن اومد...
منواریاناومانی برگشتیم دیدیم مامان وبابادارن میخندن ودست میزدم بادیدنشون بع سمتشون پروازکردم اخع باباومامان رفتع بودن سفر چون من دانشگاه داشتم نتونستم باهاشون برم والان بعد یع هفتع اومدن پریدم توبغل باباومحکم لپشوبوسیدم
_آیدا:واااای بابایــــــی چرابهم نگفتین میخاین بیاین خیلی دلتنگتون بودم
_باباباخنده :بقول شماجوونامیخواستیم سوپرایزت کنیم
_مامان:به به آیداجان دلت فقدواسع باباجونت تنگ شدع بود
ازبغل بابااومدم بیرون وبع سمت مامان رفتم
_ایدا:الهی من فدای مامان حسودم بشم نع قربونت بشم دلتنگ شماهم بودم سپیده جونم..
وبغلش کردم
_ارین:ایدی بروکناربزارمنم بیام عموموبغل کنم
_ایدا:بروکناربابامامانم خسته هستن
_ارین:چطورتوبغلشون میکنی نزدیکشون میشی به من کع میرسع خسته هستن
_ایدا:چون بابا ومامان منن دیگع
باباومامان همزمان گفتن:واای بازشماباهم جنگ ودعواکردین نمیتونین یع روزباهم بدون کلکل ودعواباشین
_مانی:راس میگی عموجون
میخاستم یع چیزی بهش بگم کع بابا باخنده گفت:راستی مانی جان نمیدونستم اینقدقشنگ میرقصیا
_مانی باخنده گفت:وای عموخجالتم ندین
باباهم خندیدودرحالی کع دست مامانومیگرف کع برع تواتاقشون گف بحث نکنین منوزنم خسته هستیم میخوایم بریم استراحت کنیم
باباومامان رفتن بالاکع حسام گفت:.....
لایک وکامنت فراموش نشع😍 وگرنع مجبورم ادامع ندم😔
- ۴.۷k
- ۱۷ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط