ارباب من

ارباب من
Part5


چاعان: چخبرتونه چرا داد میزنید

توانا:تو داری دوباره ازدواج میکنی

چاعان:اره که چی به تو ربطی نداره تو زن قانونی من نیستی

توانا:اخه

آیان:اخه نداره آلیسا توهم می خای چیزی بگی

آلیسا:نه

چاعان:خوبه حالا شما دوتا از جلوی چشمام گمشید

آلیسا و توانا:به خودم لرزیدم و از سالن به طرف اتاق رفتیم بخاطر اون دختره ی رعیت

لیا:شب خوش من میرم بخابم

چاعان:شب خوش برو بخاب برای فردا آماده باش

لیا:باش بعد رفتم تو اتاقم در قفل کردم روی زمین نشستم زانو هامو بغل کردم اشکام میریخدن گریمو خفه کردم که کسی نشنوه بعد مدتی بلند شدم رو تخت دراز کشیدم مدتی نکشید به خاب فرو رفتم
با نور خورشید که به صورتم خورد و نوازش دستی بیدار شدم زیر لب زمزمه کردم خدایا اتفاقی که افتاد یک خاب باشه چشمامو اروم باز کردم با دیدنش مات می ندم

چاعان:بیدار شدی خشگلم

لیا:رو تخت نشستم لب زدم بله ارباب چیز می خاستید

چاعان:اره می خاستم تو رو ببینم چشمات خیلی قشنگ معصومه به من نگو ارباب بگو چاعان قرار ازدواج کنیم اونم قانونی


لیا:مات نگاش می کردم ارباب

چاعان:نگو ارباب بگو چاعان

لیا:اما ...

چاعان:اما و اگه نداره من میرم بیرون توهم آماده شو بیا پایین

چاعان:چشم ارباب ... چاعان

چاعان:الان خوب شد از اتاقش رفتم بیرون
دیدگاه ها (۰)

ارباب منPart6لیا:به جای خالیش خیره شدم این چی بود دیگه بیخی...

ارباب منPart7توانا: پوزخنده ای زدم لب زدم یک نقشه دارم برای ...

ارباب منPart4چاعان:خانم بزرگ میشه بریم توی اقاق کارتون دارم ...

ارباب منPart3چاعان:تو اینجا چیڪار میکنی کوچولو؟لیا:کوچولو تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط