پارت ۲۴
پارت ۲۴
تق تق تق
جیرایا مثل شکارچی ای که مراقب طعمه هایش است، دور ساسکه و ناروتو میچرخید.
دست به سینه، ابروهای گره خورده، اعصاب جهنمی.
بنظر نمیرسید که ساسکه خیلی نگران باشد، با همان نگاه خنثی طوری روی صندلی نشسته بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
ولی ناروتو؟ او مدام با بند شلوارش ور میرفت.
N:"-اخه بابابزرگ"
J:"!خفقان"
جیرایا بلافاصله حرف ناروتو را قطع کرد. جلوی انها ایستاد و سعی کرد تا جای ممکن اخمش غلیظ و سختگیرانه بنظر برسد:"شماها...زیرزمین نازنینمو قهوه ای کردین."
N:"تقصیر این بود"
ناروتو بلافاصله به ساسکه اشاره کرد. مثل یک برادر کوچک تر که سعی میکرد با انداختن تقصیر گردن دیگران، از تنبیه خودش بکاهد.
ولی...ایندفعه واقعا حق داشت. در واقع ساسکه زیرزمین را فرستاده بود روی هوا.
ساسکه با 'ناروتو انقد چغلی نکن' ترین نگاه ممکن خیره شد به ناروتو.
بعد گلویش را صاف کرد:"بنده قصدم فقط رهاسازی فشار گاز بود."
J:"اره منم خرم. میخواستی فرار کنی لامصب"
بعد انگشتش را جلوی ساسکه گرفت تا او بیشتر از این حرف نزند.
چرخید. پشتش را به انها کرد و کاری را کرد که ناروتو ان را به حوصله سر بر ترین کار قرن میشناخت.
جیرایا شروع کرد نصیحت کردن:"اگه یه مشت بچه بیان انقد خرابکاری کنن که دنیا به فنا میره. یذره دقتتونو ببرین بالا، حواستون به پیرامونتون..."
ساسکه دست به سینه لم داده بود و بنظر نمیرسید اصلا گوش دهد، ناروتو هم همینطور.
احتمالا هنوز داشت با بند شلوارش ور میرفت؟
ساسکه سعی کرد از گوشه ی چشم نگاهی به ناروتو بیندازد.
ولی دقیقا همان موقع
یک دست روی ران پایش احساس کرد.
چشم هایش دوباره به پایین سر خوردند و دست ناروتو را دید. روی پایش، گوشت و عضله ی انجا را فشار میداد، با بازیگوشی.
قصدش چی بود؟ ساسکه میدانست: شیطنت.
او واکنش خاصی نشان نداد، نگاه کرد که ناروتو تقریبا کنارش پوزخند میزند. ولی اولین کاری که کرد این بود که مطمئن شود ناروتو خودش کرم دارد.
دست ناروتو را زد کنار.
دوثانیه بعد، دوباره ان را همانجا حس کرد.
دوباره زد کنار
و دو ثانیه بعد دوباره دست ناروتو همانجا بود.
ساسکه با پوزخند ریزی نگاهی کج به ناروتو انداخت:"هوم؟ چی میخوای؟"
او تقریبا زمزمه کرد که جیرایا متوجه نشود.
ناروتو در جواب فقط چند بار فشار داد.
Sa:".دارم بد برداشت میکنم، میدونی"
ولی به نظر میرسید ناروتو خودش میداند با چه آتشی بازی میکند، چون جسارتش بیشتر هم شد.
دستش حتی چند سانتی متر بالاتر هم رفت:"حوصلم سر رفته."
بالاخره جواب داد. ساسکه کمی ابروهایش را بالا برد:"عجب."
بعد دستش را دراز کرد، متقابلا.
خیلی خونسرد، انگار که عادی ترین کار دنیا را انجام میدهد، فقط دستش را برد پشت ناروتو و ان را گذاشت روی باسن او.
و حالا وقت این بود که تماشا کند.
ناروتوی واکنش پذیر که همه چیز را بیش از حد بزرگ میکرد. کمرش از شوک صاف میشد، گونه هایش سرخ میشد، نگاه های متعجب به ساسکه می انداخت.
و ساسکه حتی فشار هم نداده بود.
نزدیک بود پوزخندش کش بیاید که سریع دوباره ان را جمع کرد، ولی دستش را کنار نبرد.
ناروتو دست ساسکه را زد کنار
او دوباره برش گرداند سر جایش
دوباره زد کنار
ساسکه باز هم ان را برگرداند.
ناروتو چشم هایش را تنگ کرد:"جای خوبی نیست."
ساسکه وانمود کرد نمیدانسته:"عه؟ ببخشید."
ولی دستش یک میلیمتر هم عقب نرفت.
جیرایا برگشت
J:"-بعدش بدبخت شدم چون حواسمو جمع نکرد"
نگاه کرد.
دست ناروتو روی ران ساسکه، دست ساسکه روی باسن ناروتو.
طوری او را نگاه میکردند که مشخص بود حتی یک کلمه از ان طومار نصیحت را گوش نکرده اند.
جیرایا چشم هایش را تنگ کرد:"چیو میمالین عنترا؟ اصن فهمیدین چی گفتم؟"
ساسکه و ناروتو سریع دستشان را برداشتند و خودشان را جمع و جور کردند:"اره، اره، خیلی مفید بود."
J:"چی گفتم؟"
زارت.
N:"...گفتی که عامم...اوم...حواسمونو پرت کنیم؟"
Sa:" ...اگه یه مشت بچه دقتشونو کم کنن"
J:"..."
J:"گیر دوتا گی بدبخت افتادم ای خدا. ساسکه جرمت زیاد شد ناروتو تنبیهی فردا بیا در دفتر تمام. حالا برین گم شین جلو من همو انگولک نکنین، مرخصین"
جیرایا هر چی بود و نبود را گفت و بشکن زد، اشاره کرد که بروند بیرون.
ساسکه و ناروتو سریع بلند شدند.
N:"راه بیفت."
و با عجله ساسکه را هل داد بیرون که فقط جلو چشم جیرایا نباشند.
Sa:"دستبند میزنی بهم؟"
ساسکه با پوزخندی کج گفت.
N:"انقد بی اعتماد شدم بهت که مجبورم بزنم. خاک بر سرت به فرار نتونستی بکنی."
Sa:"بله صحیح. چون یه کله زردی اینجا تنها میموند"
ناروتو شروع کرد به کشیدن ساسکه سمت سلولش:"خودشیرینی نکن بینم. ساسکه ای دارم خوشگله فرار کرده ز دستم، دوریش برایم مشکله..."
ساسکه را هل داد توی سلول.
N:"حالا اونو میبندم که دیگه گییی نخوره."
یک چشمک بازیگوش و بعد...
ترق.
در سلول را بست.
تق تق تق
جیرایا مثل شکارچی ای که مراقب طعمه هایش است، دور ساسکه و ناروتو میچرخید.
دست به سینه، ابروهای گره خورده، اعصاب جهنمی.
بنظر نمیرسید که ساسکه خیلی نگران باشد، با همان نگاه خنثی طوری روی صندلی نشسته بود که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده.
ولی ناروتو؟ او مدام با بند شلوارش ور میرفت.
N:"-اخه بابابزرگ"
J:"!خفقان"
جیرایا بلافاصله حرف ناروتو را قطع کرد. جلوی انها ایستاد و سعی کرد تا جای ممکن اخمش غلیظ و سختگیرانه بنظر برسد:"شماها...زیرزمین نازنینمو قهوه ای کردین."
N:"تقصیر این بود"
ناروتو بلافاصله به ساسکه اشاره کرد. مثل یک برادر کوچک تر که سعی میکرد با انداختن تقصیر گردن دیگران، از تنبیه خودش بکاهد.
ولی...ایندفعه واقعا حق داشت. در واقع ساسکه زیرزمین را فرستاده بود روی هوا.
ساسکه با 'ناروتو انقد چغلی نکن' ترین نگاه ممکن خیره شد به ناروتو.
بعد گلویش را صاف کرد:"بنده قصدم فقط رهاسازی فشار گاز بود."
J:"اره منم خرم. میخواستی فرار کنی لامصب"
بعد انگشتش را جلوی ساسکه گرفت تا او بیشتر از این حرف نزند.
چرخید. پشتش را به انها کرد و کاری را کرد که ناروتو ان را به حوصله سر بر ترین کار قرن میشناخت.
جیرایا شروع کرد نصیحت کردن:"اگه یه مشت بچه بیان انقد خرابکاری کنن که دنیا به فنا میره. یذره دقتتونو ببرین بالا، حواستون به پیرامونتون..."
ساسکه دست به سینه لم داده بود و بنظر نمیرسید اصلا گوش دهد، ناروتو هم همینطور.
احتمالا هنوز داشت با بند شلوارش ور میرفت؟
ساسکه سعی کرد از گوشه ی چشم نگاهی به ناروتو بیندازد.
ولی دقیقا همان موقع
یک دست روی ران پایش احساس کرد.
چشم هایش دوباره به پایین سر خوردند و دست ناروتو را دید. روی پایش، گوشت و عضله ی انجا را فشار میداد، با بازیگوشی.
قصدش چی بود؟ ساسکه میدانست: شیطنت.
او واکنش خاصی نشان نداد، نگاه کرد که ناروتو تقریبا کنارش پوزخند میزند. ولی اولین کاری که کرد این بود که مطمئن شود ناروتو خودش کرم دارد.
دست ناروتو را زد کنار.
دوثانیه بعد، دوباره ان را همانجا حس کرد.
دوباره زد کنار
و دو ثانیه بعد دوباره دست ناروتو همانجا بود.
ساسکه با پوزخند ریزی نگاهی کج به ناروتو انداخت:"هوم؟ چی میخوای؟"
او تقریبا زمزمه کرد که جیرایا متوجه نشود.
ناروتو در جواب فقط چند بار فشار داد.
Sa:".دارم بد برداشت میکنم، میدونی"
ولی به نظر میرسید ناروتو خودش میداند با چه آتشی بازی میکند، چون جسارتش بیشتر هم شد.
دستش حتی چند سانتی متر بالاتر هم رفت:"حوصلم سر رفته."
بالاخره جواب داد. ساسکه کمی ابروهایش را بالا برد:"عجب."
بعد دستش را دراز کرد، متقابلا.
خیلی خونسرد، انگار که عادی ترین کار دنیا را انجام میدهد، فقط دستش را برد پشت ناروتو و ان را گذاشت روی باسن او.
و حالا وقت این بود که تماشا کند.
ناروتوی واکنش پذیر که همه چیز را بیش از حد بزرگ میکرد. کمرش از شوک صاف میشد، گونه هایش سرخ میشد، نگاه های متعجب به ساسکه می انداخت.
و ساسکه حتی فشار هم نداده بود.
نزدیک بود پوزخندش کش بیاید که سریع دوباره ان را جمع کرد، ولی دستش را کنار نبرد.
ناروتو دست ساسکه را زد کنار
او دوباره برش گرداند سر جایش
دوباره زد کنار
ساسکه باز هم ان را برگرداند.
ناروتو چشم هایش را تنگ کرد:"جای خوبی نیست."
ساسکه وانمود کرد نمیدانسته:"عه؟ ببخشید."
ولی دستش یک میلیمتر هم عقب نرفت.
جیرایا برگشت
J:"-بعدش بدبخت شدم چون حواسمو جمع نکرد"
نگاه کرد.
دست ناروتو روی ران ساسکه، دست ساسکه روی باسن ناروتو.
طوری او را نگاه میکردند که مشخص بود حتی یک کلمه از ان طومار نصیحت را گوش نکرده اند.
جیرایا چشم هایش را تنگ کرد:"چیو میمالین عنترا؟ اصن فهمیدین چی گفتم؟"
ساسکه و ناروتو سریع دستشان را برداشتند و خودشان را جمع و جور کردند:"اره، اره، خیلی مفید بود."
J:"چی گفتم؟"
زارت.
N:"...گفتی که عامم...اوم...حواسمونو پرت کنیم؟"
Sa:" ...اگه یه مشت بچه دقتشونو کم کنن"
J:"..."
J:"گیر دوتا گی بدبخت افتادم ای خدا. ساسکه جرمت زیاد شد ناروتو تنبیهی فردا بیا در دفتر تمام. حالا برین گم شین جلو من همو انگولک نکنین، مرخصین"
جیرایا هر چی بود و نبود را گفت و بشکن زد، اشاره کرد که بروند بیرون.
ساسکه و ناروتو سریع بلند شدند.
N:"راه بیفت."
و با عجله ساسکه را هل داد بیرون که فقط جلو چشم جیرایا نباشند.
Sa:"دستبند میزنی بهم؟"
ساسکه با پوزخندی کج گفت.
N:"انقد بی اعتماد شدم بهت که مجبورم بزنم. خاک بر سرت به فرار نتونستی بکنی."
Sa:"بله صحیح. چون یه کله زردی اینجا تنها میموند"
ناروتو شروع کرد به کشیدن ساسکه سمت سلولش:"خودشیرینی نکن بینم. ساسکه ای دارم خوشگله فرار کرده ز دستم، دوریش برایم مشکله..."
ساسکه را هل داد توی سلول.
N:"حالا اونو میبندم که دیگه گییی نخوره."
یک چشمک بازیگوش و بعد...
ترق.
در سلول را بست.
- ۱.۴k
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط