𝓹𝓪𝓻𝓽۵۹
𝓹𝓪𝓻𝓽۵۹
//یونا فهمیده اعضا اتو دوست دارن نقشه ریخته که داداشش (سوهو)به ات توی بار تaجاوز کنه و اون از لoخت ات و سوهو عکس بگیره بفرسته واسه اعضا//
نامجون ویو
دیدم یه پسره داره مزاحم ات میشه رفتم تو
ات ویو
کلی خورده بودمو حسابی مست بودم پاشدم یکم راه برم که یه پسر اومد سمتم
سوهو: خانم خوشگل نمیخوای یه شبو باهم خوش بگذرونی؟
ات مست یه نگاه به دورو بر انداخت و خودشو نشون داد
ات: با منی؟(مست)
سوهو: غیر از شما خانم خوشگل دیگه اییم هست؟
ات: برو آقا مزاحمم نشو من دوست پسر دارم(مست)
سوهو: میتونی باهاشون کات کنی(لبخند چندش)
ات: نمیخوام اگرم باهاشون کات کنم نمیام باتو،سیکtیر(چندش)
سوهو دستاشو گذاشت رو شونه های لخت ات که نامجون دستشو گرفت پرت کردش اونور
نامی: هیچوقت سعی نکن به چیزی که مال ماعه نزدیک بشی(داد رو به سوهو)
ات و انداخت رو کولش ، ات هی میزد پشت نامجون
ات: بزارم پایینننن
نامی رو به دوست دختراشون
نامی: اعضا بهم گفتن بگم کارشون باهاتون تموم شد دیگه بهمون پیام ندین
یکم بعد ویو
نامجون اتو گذاشته رو شونه هاش
ات: نامی ببین راستش من همتونو دوست دارم خودمم اولش فکر میکردم یه هوسه ولی روز به روز بیشتر میشد تا اینکه عشق همه وجودمو گرفت ولی کلی فیلم و کامنت و متن میدیم که میگفتن همه اینا چرت و پرتن هیچ کس نمیتونه با اعضا ازدواج کنه و من واقعا ناراحت میشدم ولی هیچ کاری نمیتونستم بکنم کلا نا امید شدم حتی دیگه نمیخواستم بیام هایب ولی دوستام مجبورم کردن ولی خب شانس یبار بهم رو کرد و قبول شدم حداقل تونستم به یکی از آرزوهام برسم (مست)
ات: راستی نامی ما داریم کجا میریم؟(مست)
نامی:خودت گفتی ببرمت خونت
ات: خونه من اینجا نیست (مست)
نامی: مطمئنی؟
ات: اوهوم (مست)
نامی: ادرس خونتو یادته؟
ات: اوهوم...*(آدرسو گفت مثلا)*(مست)
رسیدن خونه ات
نامی: اَ.. ات مطمئنی این خونته؟
ات: اوهوم صبح خریدمش
نامی: بریم تو
ات: بزارم پایین
نامی ات و گذاشت پایین که ات سرش گیج رفت افتاد رو مبل بعد نامی ات و براید بغلش کرد و بردش رو تخت طبقه پایین
نامی: ات من میرم بیرون تو لباساتو عوض کن
ات: نه میخوام تو عوض کنی*(پروو)*(مست)
نامی: نمیشه که
ات: عوض نکنی گریه میکنما (بغض،مست)
نامی: ات گریه نکن، باشه
نامجون یه دست لباس و شورتک پاپیونی برداشت و چشاشو بست و سعی میکرد تا جایی که میشه دستش به بدن ات نخوره و با هزار و یک بدبختی لباساشو پوشوند
نامی: خب تموم شد
ات: مرسی
نامی: من برم
ات دست نامیو گرفت نشوند رو تخت و.....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
اینو به افتخار یکی از فالورام گذاشتم
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
ادامه خونهرم پارت بعد میزارم
//یونا فهمیده اعضا اتو دوست دارن نقشه ریخته که داداشش (سوهو)به ات توی بار تaجاوز کنه و اون از لoخت ات و سوهو عکس بگیره بفرسته واسه اعضا//
نامجون ویو
دیدم یه پسره داره مزاحم ات میشه رفتم تو
ات ویو
کلی خورده بودمو حسابی مست بودم پاشدم یکم راه برم که یه پسر اومد سمتم
سوهو: خانم خوشگل نمیخوای یه شبو باهم خوش بگذرونی؟
ات مست یه نگاه به دورو بر انداخت و خودشو نشون داد
ات: با منی؟(مست)
سوهو: غیر از شما خانم خوشگل دیگه اییم هست؟
ات: برو آقا مزاحمم نشو من دوست پسر دارم(مست)
سوهو: میتونی باهاشون کات کنی(لبخند چندش)
ات: نمیخوام اگرم باهاشون کات کنم نمیام باتو،سیکtیر(چندش)
سوهو دستاشو گذاشت رو شونه های لخت ات که نامجون دستشو گرفت پرت کردش اونور
نامی: هیچوقت سعی نکن به چیزی که مال ماعه نزدیک بشی(داد رو به سوهو)
ات و انداخت رو کولش ، ات هی میزد پشت نامجون
ات: بزارم پایینننن
نامی رو به دوست دختراشون
نامی: اعضا بهم گفتن بگم کارشون باهاتون تموم شد دیگه بهمون پیام ندین
یکم بعد ویو
نامجون اتو گذاشته رو شونه هاش
ات: نامی ببین راستش من همتونو دوست دارم خودمم اولش فکر میکردم یه هوسه ولی روز به روز بیشتر میشد تا اینکه عشق همه وجودمو گرفت ولی کلی فیلم و کامنت و متن میدیم که میگفتن همه اینا چرت و پرتن هیچ کس نمیتونه با اعضا ازدواج کنه و من واقعا ناراحت میشدم ولی هیچ کاری نمیتونستم بکنم کلا نا امید شدم حتی دیگه نمیخواستم بیام هایب ولی دوستام مجبورم کردن ولی خب شانس یبار بهم رو کرد و قبول شدم حداقل تونستم به یکی از آرزوهام برسم (مست)
ات: راستی نامی ما داریم کجا میریم؟(مست)
نامی:خودت گفتی ببرمت خونت
ات: خونه من اینجا نیست (مست)
نامی: مطمئنی؟
ات: اوهوم (مست)
نامی: ادرس خونتو یادته؟
ات: اوهوم...*(آدرسو گفت مثلا)*(مست)
رسیدن خونه ات
نامی: اَ.. ات مطمئنی این خونته؟
ات: اوهوم صبح خریدمش
نامی: بریم تو
ات: بزارم پایین
نامی ات و گذاشت پایین که ات سرش گیج رفت افتاد رو مبل بعد نامی ات و براید بغلش کرد و بردش رو تخت طبقه پایین
نامی: ات من میرم بیرون تو لباساتو عوض کن
ات: نه میخوام تو عوض کنی*(پروو)*(مست)
نامی: نمیشه که
ات: عوض نکنی گریه میکنما (بغض،مست)
نامی: ات گریه نکن، باشه
نامجون یه دست لباس و شورتک پاپیونی برداشت و چشاشو بست و سعی میکرد تا جایی که میشه دستش به بدن ات نخوره و با هزار و یک بدبختی لباساشو پوشوند
نامی: خب تموم شد
ات: مرسی
نامی: من برم
ات دست نامیو گرفت نشوند رو تخت و.....
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
اینو به افتخار یکی از فالورام گذاشتم
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
ادامه خونهرم پارت بعد میزارم
- ۳.۷k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط