start again (3)

start again (3)

زنگ تفریح بود و یونا با خیال راحت روی نیمکت حیاط نشسته بود و کتابش را می‌خواند.

برای اولین بار از صبح، خبری از جیمین نبود.

ـ بالاخره آرامش...

اما ناگهان سایه‌ای روی کتابش افتاد.

سرش را بالا آورد.

جیمین.

ـ سلام همکلاسی.

یونا کتاب را بست.

ـ چی می‌خوای؟

جیمین یک پاکت شیر جلویش گرفت.

ـ اینو بگیر.

یونا با شک نگاهش کرد.

ـ مسمومش نکردی؟

ـ وای! این چه حرفیه؟

ـ از تو بعید نیست.

جیمین خندید.

ـ پس نخور.

یونا پاکت را گرفت و کنار گذاشت.

ـ خب، حالا برو.

ـ نه.

ـ چرا؟

ـ حوصلم سر رفته.

ـ مشکل خودته.

جیمین روی نیمکت کنارش نشست.

ـ همیشه اینقدر سردی؟

ـ همیشه اینقدر فضولی؟

قبل از اینکه جیمین جواب بدهد، یکی از دوستانش از آن طرف حیاط داد زد:

ـ جیمین! بیا فوتبال!

ـ میام!

بعد رو به یونا کرد.

ـ فعلاً خداحافظ، دانش‌آموز جدید.

ـ امیدوارم برنگردی.

ـ آرزوی قشنگیه.

و با خنده دور شد.

یونا نفس راحتی کشید.

اما چند ثانیه بعد متوجه چیزی روی کتابش شد.

یک برگه کوچک.

روی آن نوشته شده بود:

«امتیاز جنگ: یونا: ۱ جیمین: ۱»

یونا با ناباوری به کاغذ نگاه کرد.

ـ این پسر واقعاً دیوونه‌ست...

اما برخلاف حرفش، گوشه لبش کمی بالا رفت.

ادامه دارد....
دیدگاه ها (۱)

Start Again (4)صبح روز بعد، یونا وارد کلاس شد و مستقیم به سم...

نینی ها🎀🤏🏻 اگه میخواین پارت جدید بزارم باید شرطارو برسونیدیا...

start again (2) زنگ ریاضی شروع شده بود و معلم مشغول درس دادن...

start again (1) صدای زنگ مدرسه در راهروها پیچید و دانش‌آموزه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط