یادش بخیر قدیما.....

یادش بخیر قدیما.....
یه چراغ نفتی داشتیم همین رنگی....
همیشه ی خدا،یه کتری پر آب رو چراغ بود...
یه روز منو برادرمو آبجی بزرگه خونه بودیم،منو داداشم دور چراغ بازی میکردیم،آبجی بزرگه ام سرش توی کتاب و دفترش بود....
گاهی سرشو بالا میاورد و میگفت:مواظب باشین،چراغ و نندازین...
ما شیطون تر از اونی بودیم که تذکرای آبجی بزرگه رو جدی بگیریم...
سرگرم بازی بودیم که یهویی پام خورد به چراغ،افتادن کتریو چراغ همانا و ریختن آب جوش رو فرش همانا....
منو داداشم از ترس خشکمون زده بود،خواهر که دید چه اتفاقی افتاده،سریع اومدو چراغو برداشت...
هر دومونم حسابی ترسوند که اگه ساکت نشیم به مامان میگه که چه آتیشی سوزوندیم!
من که متهم اصلی بودم😐 یه گوشه ساکت نشستم اجازه ام نداشتم تلویزیون کوچیک و قرمز رنگمونو که همیشه ی خداهم برفک بود!روشن کنم
داداشمم که رفت تو کوچه با دوستاش فوتبال بازی کنه...
کم کم پلکام سنگین شدو خوابم برد...
بیدار که شدم دیدم هوا تاریک شده...مادرمم نزدیک چراغ نشسته و داره سبزی پاک میکنه،بوی آبگوشتیم که رو چراغ نفتیمون بار گذاشته بود هوش از سر آدم میبرد....😊 😊 😊 .
.
پی نوشت:خاطره ای از یک عصر پاییزی در گذشته ای نه چندان دور
دیدگاه ها (۸)

‌کاش میشد برگردیم به دورانِ قدیمبه زمانِ مادر بزرگ ها و پدرب...

چه انتظاری از مردم داری؟آنها حتی پشت سر خدا هم حرف میزننداز ...

‌ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ :ﺍﺯ ﻫﺮ کسی،ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺗﻮﻗﻊ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎ...

‌یادش بخیرمادربزرگ عاشقی هایش هم راه و رسم خودش را داشت... ه...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart"34"ته: باید بریم صندوق عقب اونجا بزرگه و شیشه عاشق...

همیشگی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط